دانلود رمان حریر و حرارت
72 subscribers
11 photos
2 videos
2 files
18 links
Download Telegram
#حریر_و_حرارت
#۱۸
اخم برهان رفت تو هم و گفت
- من با مامانم بحثم شده بود..‌. عصبانی بودم...‌ تو چرا همه چیز رو به خودت میگیری!
حرفش برام قابل قبول نبود و گفتم
- دفاع نکردنت جلو سارینا هم به خود گرفتنه؟ من کتاب هارو آورده بودم با تو صحبت کنم. به من جلو جمع گفت چرت و پرت میخونی! تو یک کلمه حرف نزدی!
دستم رو عقب کشیدم.
یه قدم عقب رفتم و گفتم
- برهان... معذرت میخوام... اما اون شب واقعا دلم شکست و حس حقارت بهم دست داد...‌ من بچه... تو که ۹ سال از من بزرگتر بودی، میتونستی حرف بزنی کتاب هام چرت نیست... اما حس میکنم تو فقط نخواستی کنار من زیر سوال بری و حس کردی اگر سمت منو بگیری، کوچیک میشی!
برهان فقط نگاهم کرد.
لب هاش رو به هم فشرد.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم
- نمیتونم بهت اعتماد کنم... خودت اعتمادمو داغون کردی... اگر باز پشتمو خالی کنی چی؟
تو سکوت، چند لحظه به هم نگاه کردیم.
برهان عصبانی بود.
همیشه آدمی بود که زود عصبی میشد…
اما هیچوقت خشمش رو به من نبود!
الان هم نمیدونستم خشمش به منه یا به اشتباه خودش…
چون واضح بود میدونه کارش اشتباه بود!
گره ابروهاش پر رنگ تر شد و گفت
- نمیشه تو از من فرار کنی و بهم فرصت جلب اعتمادتو ندی!
اخم کردم و گفتم
- من فرار نکردم!
- کردی!
اخمم بیشتر شد و گفتم
- باشه... دیگه فرار نمیکنم... هستم... ببینم چطور اعتماد منو جلب میکنی!
لبخند مشکوکی رو لبش نقش بست.
انقدر که من هنگ کردم چرا یهو لبخند زد…
اما با همون لبخند، سر تکون داد و گفت
- خوبه!
بدون مکث از اتاق بیرون رفت.
من ایستاده بودم.
با دست های عرق کرده…
و قلبی که تو سرم میزد.
چند لحظه تو همون حال ایستاده بودم.
با اومدن مامان تو قاب در به خودم اومدم.
مامان لبخندی زد و گفت
- بیا حریر… بابات میخواد صیغه محرمیت بخونه!
فایل کامل این رمان رو از اینجا بخرید
@mynovelsell
👍2
#حریر_و_حرارت
#۱۹
هنگ گفتم
- صیغه محرمیت؟ الان؟ برای چی؟‌
مامان متعجب نگاهم کرد و گفت
- وا! یعنی چی برای چی؟ مگه به برهان نگفتی موافقی؟‌
دهنم باز و بسته شد.
لب زدم
- راجع به چی؟ من... من فقط...
مامان نگران گفت
- یعنی جوابت منفیه برهان دروغ گفت؟‌ بزار ببینم...
خواست بره بیرون
سریع بازوش رو گرفتم و گفتم
- نه نه... من خودم بهش گفتم بهت فرصت میدم اعتمادم رو جلب کنی...
مامان نفس راحتی کشید و گفت
- وای فکر کردم میخواد اذیتت کنه!
نشست رو صندلی و گفت
- حریر تو آخر من رو دق میدی! این بازی ها چیه در میاری؟ حالا منم خودم دختر ناز داری بودم، اما نه در این حد که هی با دست پس میزنی با پا پیش میکشی!
از حرف مامان عصبانی شدم.
اما نشد چیزی بگم، چون برهان اومد تو قاب در و گفت
- چیزی شده؟
نگاهش بین ما چرخید و گفت
- نمیای حریر؟‌
ناخوداگاه کلافه گفتم
- میام!
مامان لبخند معنی داری تحویلم داد.
یعنی دیدی حق با من بود!
شاکی گفتم
- میام برای صحبت نه صیغه!
برهان متعجب گفت
- منظورت چیه؟
سریع گفتم
- صیغه مال بله برونه! نمیشه که همین اول صیغه کنیم!
مامان اینبار واضح تر خندید و گفت
- نگران نباش چیزی از مراسمتون کم نمیشه! زشته الان پدرت گفت بیاید صیغه، تو رو حرفش حرف بزنی!
برهان به وضوح لبخندش رو خورد و سر تکون داد.
میدونستم همش زیر سر برهانه!
اما نمیفهمیدم تو سرش چیه…
یاد شخصیت های مورد علاقه برهان تو کتاب ها و فیلم ها افتادم.
برهان همیشه طرفدار پسر بد ماجرا بود...
یا اونی که در باطن، متفاوت از ظاهرش بود!
ناخوداگاه نگران شدم.
اما همین لحظه، برهان چشمکی تحویلم داد و گفت
- بریم!
انگار تو سرم بود…
نمیگم حالا برهان آدم بدیه
اما شک ندارم باطنش، با این پسر مثبت خانواده فرق داره!
باید حتما قبل عقد، اون روی برهان رو میدیدم…
آهی کشیدم و گفتم
- باشه...
رمان حریر و حرارت به قلم بنفشه و رعنا. هر نوع کپی برداری بدون رضایت ماست. خرید فایل و اشتراک رمان های ما از طریق برنامه نصبی رایگان باغ استور
@BaghStore_app
👍3
#حریر_و_حرارت
#۲۰
مامان جلو تر رفت.
برهان صبر کرد تا من اول برم و دستش رو به نشونه همراهی پشتم گذاشت...
اما من سریع پا تند کردم.
ناخوداگاه بود که لمسم نکنه!
تو خانواده ما این حرکت ها مرسوم نبود و برهان برای بار سوم منو لمس کرده بود.
شاید بهتره صیغه کنیم…
چون گویا دست برهان نمیتونه آروم کنارش بمونه!
از این فکر دلم ریخت.
خدایا…
من اومدم تو این جلسه
که جواب رد بدم!
الان دارم میرم بله بگم تا صیغه کنیم…
چی خلق کردی؟
این آدمیزاد، که یه ساعتم رو حرفش نمیمونه!
رسیدیم به سالن
بابا اخم کرده بود.
گویا از این انتظار کشیدن عصبانی بود.
نشستیم و بابا گفت
- چه خبر بود که مونده بودین اونجا!
مامان گفت
- تبادل نظر!
با این حرف رو به پدر برهان گفت
- درستش این بود صیغه رو تو بله برون میخوندیم!
پدر برهان خندید و گفت
- دربند رسومات نباشیم... ما که حرف هامون رو زدیم. اینجوری بچه ها زودتر میرند سراغ کار ها، تا بله برون که هفته دیگه است...
ابروهام بالا پرید.
به بابا نگاه کردم.
حالا درسته پسر خواهرشه
اما انقدر حالا سریع؟
حداقل ۲ هفته دیگه میذاشتن!
بابا سر تکون داد و عمه گفت
- آره، که برسه تا قبل ماه رمضون بچه ها عقد کنن!
دیگه نتونستم ساکت باشم و گفتم
- عمه جون ماه رمضون که سه هفته دیگه!
بابا اینبار به حمایت از من اومد و گفت
- آره خواهر، اگر بخوایم عقد و عروسی با هم بگیریم زوده اینجوری!
قبل اینکه من بخوام تایید کنم، برهان گفت
- دایی خونه برای دکور شدن ۴ یا ۵ ماه زمان میبره!
لبخند زدم و خواستم بگم عیبی نداره عقد و عروسی ۵ ماه دیگه… که بابا خودش گفت
- اوه اینجوری مدت عقد طولانی میشه...
به عمه نگاه کرد و گفت
- عید فطر حدود ۲ ماه دیگه، عقد کنن بچه ها! بعد تکمیل خونه، تاریخ عروسی بذاریم!
با این حرف به مامان هم نگاه کرد.
اصلا به من نگاه نکرد!
برهان گفت
- نمیشه دایی بله برون و عقد رو با هم بگیریم؟ که این وسط درگیر مراسم دیگه نباشیم و خونه رو تکمیل کنیم؟
دیگه نتونستم ساکت باشم و تا حدودی کلافه گفتم
- از من کسی نظر نمیخواد؟
بابا با تعجب نگاهم کرد و گفت
- مگه الان کاری خلاف نظرت کردیم؟
میخواستم بگم دارید میکنید، اما شوهر عمه گفت
- بگو حریر جان... خودت بگو... عقد کی دوست داری باشه؟
همه نگاه ها اومد سمت من و بدون فکر گفتم
- بعد تموم شدن ترمم...
#حریر_و_حرارت
#۲۲
داغ از هیجان و خجالت شدم…
اما جواب برهان رو ندادم.
میترسیدم باز بابا صدامو بشنوه!
عمه اینا کم کم بلند شدن.
رفتن و برهان به چشمک مرموزی تحویلم داد.
مامان و بابا پشت سر اونا رفتن تو حیاط
منم خودمو با جمع کردن ظرفا سرگرم کردم.
اما خیلی ذهنم درگیر بود…
حس میکردم افتادم تو عمل انجام شده.
دو دل بودم…
سر در گم بودم. برهان رو میشناختم.
البته فقط جنبه ای که در مورد کتاب و فیلم و سریال بود!
نه در موارد دیگه…
ما حتی در مورد کار هم زیاد حرف نزده بودیم.
نمیدونستم دقیقا تو کار در چه مرحله ای هست…
و اصلا در مورد آینده و کار من چه نظری داره؟
مامان و بابا اومدن تو
راضی بودن.
مامان فقط یه تیکه به من انداخت که نمیخوام نمیخوام، خوب خواستی ها!
جواب ندادم.
چون واقعا حق با مامان بود.
کارا تموم شد برگشتم اتاق
دراز کشیدم و گوشیم رو چک کردم.
دیدم برهان پیام مستقیم داده به خودم و نوشته
- چه کتابی میخونی!؟
سوالش برام عجیب بود…
نوشتم
- چطور؟
برام نوشت
- یه کتاب جدیدا خوندم. برام خیلی جالب بود. گفتم اگر وسط کتابی نیستی فردا برات بیارم!
خوشحال شدم و گفتم.
- آره بیار... اسمش چیه؟
شکلک چشمک فرستاد و گفت
- فردا میفهمی!
همه کاراش مشکوک بود.
نوشتم
- باشه. مرسی!
خواستم گوشی رو بذارم کنار
با چت کردن استرسم بیشتر شده بود…
چون به فردا و به عقد فکر میکردم.
اما برهان دوباره نوشت
- حریر... یه سوال بپرسم؟
استرسم رفت رو هزار…
براش نوشتم
- بپرس!
برهان نوشت
- به نظرت من چه طور آدمی هستم؟
فقط به سوالش نگاه کردم.
سردرگمی رو بیشتر کرده بود برام…
مجدد نوشت
- منظورم اینه اگر بخوای در مورد من به کسی بگی، از من با چه خصوصیاتی یاد میکنی؟
نوشتم
- نمیدونم… باید فکر کنم!
برام نوشت
- خوبه... پس میشه یکم فکر کنی و بهم بگی؟
- آره... اما چرا؟
شکلک چشمک فرستاد و گفت
- میگم بهت… اول تو بگو!
سردرگم نوشتم
- باشه… پس تو هم بگو!
علامت خنده فرستاد و گفت
- باشه فردا بهت میگم!
- چرا الان نمیگی؟ تو هم میخوای فکر کنی؟
برام نوشت
- نه... من قبلا فکر هام رو کردم... میخوام وقتی میگم، نگاهت کنم!
فایل کامل این رمان رو از اینجا بخرید
@mynovelsell
👍1
#حریر_و_حرارت
#۲۳
خدای من... درسته همیشه برهان دقیق بود…
تو حرف بین کاراکتر ها
تو جزئیات شخصیت ها
اما...
اما الان انگار یه روی دیگه برهان بود!
هم یه هیجان خوب بهم میداد…
هم یه نگرانی بد!
آدم ها میتونن خیلی از چیزی که نشون میدن متفاوت باشن
و برهان‌...
برهان رو چطور باید میشناختم؟
براش نوشتم
- خوبه پس تا فردا...
پیام رو فرستادم.
اینترنت گوشی رو سریع قطع کردم و گوشی رو گذاشتم کنار…
باید آروم باشم و تا وقتی با برهان چت میکنم، آروم نیستم.
زمان نمی‌گذشت…
انگار ساعت ها کش اومده بود.
تا صبح که افتضاح خوابیدم.
هی خواب برهان میدیدم
که بازوم رو میگیره و میخواد منو ببوسه…
هی تو سرم این بوسه مرور میشد.
با خستگی بیشتر، صبح بیدار شدم
اما صبحانه خوردم، مسکن خوردم و بلاخره ۵ ساعت خوب خوابیدم.
ساعت ۱ بیدار شدم دیدم حنا خونه ماست.
مامان گفت علی نفهمه قضیه برهانو!
برای همین کسی حرفی نزد دیگه…
تا بله برون رسمی، مامان گفت کسی نفهمه بهتره!
با مامان اینا نهار خوردیم و علی و حنا نشسته بودن که تلفن خونه زنگ خورد.
مامان جواب داد و بعد احوال پرسی گفت
- چشم میگم چک کنه!
فکر کردم با بابا کار دارن
اما مامان رفت آشپزخونه
صدام کرد.
رفتم پیشش
آروم گفت
- برهان زنگ زد. میگه بهت پیام داده. برو گوشیت رو چک کن! خواستی بری بیرون هم بگو با دوستت داری میری بیرون!
با تعجب به مامان نگاه کردم و گفتم
- بابا که اجازه نمیده ما با کسی بریم بیرون!
مامان آهی کشید و گفت
- بگو میخوای بری کلاس!
عصر پنج شنبه و کلاس!
خیلی مسخره بود…
اما گفتم باشه و رفتم بالا
گوشی رو چک کردم. دوتا پیام از دست رفته داشتم.
اینترنت رو وصل کردم.
برهان کلی پیام داده بود.
پرسیده بود کجا بریم؟
کی بریم!؟
چه خبر و اینا…
براش نوشتم
- حنا و علی هستن. مامان میگه تا بله بدون کسی نفهمه بهتره. نمیدونم کجا بریم. اما یه جوری بریم که من الکی بگم دارم میرم کلاس زبان!
برام شکلک خنده فرستاد و گفت
- ۴ میام دنبالت!
نوشتم
- ۴ که زوده!
- کلاس زبان دیر تر از ۴ عصر، پنج شنبه بابات نمیذاره!
راست می‌گفت.
شکلک خنده فرستادم و گفتم
- باشه… اما کجا بریم؟ ۴ نه تایم نهاره نه شام!
برهان نوشت
- اول بریم خونه منو ببینیم!
پیشنهادش خوب بود
اما نوشتم
- نمیدونم مامان اینا اجازه میدن بیام خونه ات رو ببینم یا نه!
چون عملا تنهایی بودیم و بعید بود بابا با وجود صیغه بذاره…
برهان نوشت
- قرار نیست بفهمن حریر... چیزی نگو...
از حرفش قلبم ریخت.
چیزی نگم؟
من تو پنهان کاری افتضاح بودم…
برهان نوشت
- چهار میبینمت!
رمان حریر و حرارت به قلم بنفشه و رعنا. هر نوع کپی برداری بدون رضایت ماست. خرید فایل و اشتراک رمان های ما از طریق برنامه نصبی رایگان باغ استور
@BaghStore_app
👍2
#حریر_و_حرارت
#۲۴
چند دقیقه فقط نشستم تا خودمو جمع و جور کنم.
استرس بدی افتاده بود به جونم…
رفتم پایین، یکم دمنوش خوردم آروم شم.
با کسی حرف نزدم.
برگشتم بالا
یه مانتو سنتی بلند پوشیدم، که ترکیب سبز سیر و سرخ اناری بود.
با روسری اناری
حجابم رو کامل کردم.
به مژه هام یکم ریمل زدم و برق لب
حس میکردم خیلی متفاوت شدم.
در حالی که تیپ عادی من بود..
کیفم رو برداشتم.
الکی دوتا کتاب زبان هم گرفتم.
برهان پیام داد جلو دره…
رفتم پایین و گفتم
- من میرم کلاس زبان... فعلا!
خواستم برم بیرون که حنا گفت
- حریر...
برگشتم سمتش که گفت
- پیاده میخوای بری؟
به جا کلیدی اشاره کرد و گفت
- سوئیچ نگرفتی!
لبخندی زدم و گفتم
- آره قدم میزنم. نزدیکه!
ابروهاش پرید بالا
اما منم زود زدم بیرون…
برهان کمی جلو تر ایستاده بود.
پا تند کردم سمت ماشینش و سریع سوار شدم.
برگشتم سمتش و سلام کردم.
ابروهاش بالا پرید و گفت
- چرا نفس نفس میزنی؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم
- سلام... نزدیک بود لو برم!
برگشتم سمت صندلی عقب تا کتاب هامو بذارم رو صندلی، که برهان دستش رو گذاشت رو پام و گفت
- حالا مگه چی هست که لو بری... خواستیم قبل بله برون صیغه کنیم. به کسی چه!
از تماس دستش، زود برگشتم سمت جلو
طوری که کتابهام نزدیک بود بیفته!
پام رو کشیدم کنار و به بهانه بستن کمربند، خودم رو جا به جا کردم‌ و گفتم
- چمیدونم... مامان دیگه... خوبی؟
خندید.
دوباره دستش نشست رو پام و آروم زد به رون پام و گفت
- خوبم... حالا که تو کنارمی بهتر هم شدم. تو چطوری‌؟
با این حرف راه افتاد.
نمیدونستم چکار کنم…
تا دستش بود
من انگار قفل بودم.
دستش رو برداشت دنده رو عوض کنه
نفس گرفت و گفتم
- خوبم... کجا داریم میریم؟
چشمکی زد و گفت
- خونمون عروس خانم!
از حرفش بیشتر دلم ریخت و بی اختیار گفتم
- من هنوز باورم نمیشه تو اومدی خواستگاری من!
خندید و گفت
- اما من یه ساله که منتظرش بودم...
باز دستش نشست رو پام
فشار ریزی به پام داد و گفت
- راستی کتاب رو برات آوردم! تو داشبرده!
برای فرار از لمس دستش، زود خم شدم.
کتاب رو از داشبورد برداشتم تا بحث رو عوض کنم
اما با دیدن طرح جلدش، آب دهنم پرید تو گلوم و به سرفه افتادم.
درسته طرح جلد هات و سکسی رو کتاب های زبان اصلی دیده بودم…
اما هیچوقت چنین کتابی هایی رو با برهان رد و بدل نکرده بودم!
3👍2
#حریر_و_حرارت
#۲۵
سریع سرفه ام رو قطع کردم
گلوم رو صاف کردم و برهان گفت
- این جدید کتاب آلیس جونزه. نویسنده هزارتو اسرارآمیز
سری تکون دادم و عنوان کتاب خوندم
- من بدون سانسور !
برهان گفت و هوم و به جلد کتاب نگاه کردم
پشت یه زن و یه مرد بود
مرد پایین تنه اش فقط لباس داشت
زن هم از شونه تا پایین باسنش تو تاریکی مشخص بود با لباس حریر شبیه لباس خواب به رنگ مشکی و دست هایی که با دستبند پشت سرش بسته شده بود
اما نکته بدتر
شلاق تو دست چپ مرد بود
و دست راستش که رو باسن زن بود
برهان گفت
- من تو روزنامه پیچیدم که مامان جلدشو نبینه
انگار من هرچی سعی داشتم به روی خودم نیار جلد چیه
برهان بیخیال نمیشد
دهنم باز نمیشد چیزی بگم
کتاب گذاشتم کنار کتاب های زبانم و گفتم
- منم همین کار میکنم
برهان هوم گفت
جلو در یه ساختمون ایستاد و گفت
- حاضری برای دیدن خونه
نگران گفتم
- کسی هست تو خونه؟
برهان با تعجب نگاهم کرد و گفت
- منظورت چیه؟
آروم گفتم
- منظورم کسی برای باز سازی
برهان خندید و گفت
- اها... نه ... بیا خودمونیم... راحت باش
با این حرف پیاده شد
منم پیاده شدم
اما اگر کسی بود راحت تر بودم
برهان اومد پیشم
سریع دستش نشست تو گودی کمرم ک منو به سمت خونه برد
دوست داشتم بگم باور کن دستتو نذاری پشتم هم میام
اما زبونم بند اومده بود
برهان کلید انداخت
در اصلی ساختمون باز کرد و گفت
- ریموت پارکینگرو ندارم هنوز.. اما پارکینگ ما این دوتاست
زیر لب گفتم
- خوبه دوتا پارکینگ داره
هومی گفت و در آسانسور باز کرد
دستش دوباره پشتم نشست و منو برد تو آسانسور
اینبار نزدیک تر به من بود و دستش هم پشتم
یه جورایی انگار اروم اروم داشتم تو بغلش میرفتم
رسیدیم طبقه پنجم
برهان در تنها واحد طبقه پنج رو باز کرد و گفت
- چهار طبقه پایین دو واحدی هستن هر کدوم ۷۰ متر
۲ طبقه بالا واحد های ۱۴۰ متری هستن
کنار ایستاد
من وارد شدم و برهان پشت سرم
در رو بست
آروم رفتم جلو
نگاهم تو کل سالن چرخید که گرمای بدن برهان پشتم حس کردم
کامل پشتم ایستاد
از پشت بغلم کرد
یه دستش بالای سینه ام و یه دستش دور کمرم حلقه شد
منو کشید سمت خودش
بدنم به بدنش فشرده شد
تو گوشم گفت
- داشتم دیوونه میشدم برای داشتنت...
برای مطالعه ادامه این رمان از اینجا اقدام کنید 👇💜👇
https://t.me/mynovelsell/1965
👍4
Forwarded from دستیار گسترده
هنوز بدنم داشت میلرزید که خودش رو جایگزین انگشتش کرد.
مقعدم توان تحمل انگشتش رو نداشت.
دیگه خودش که بدتر بود
چنان جیغ کشیدم که گلوم سوخت.
تمام بدنم از درد میلرزید و با جیغ اسمشو صدا زدم
اما هیچ فایده ای نداشت
خیسی واژنم رو به پشتم میزدو کارشو ادامه داد
کمرم رو گرفته بود تا نتونم تکون بخورم
هرچند منم تقلایی نمیکردم
فقط جیغم بود که از درد قابل کنترل نبود
بلاخره وقتی کارش تموم شد و خودشو عقب کشید و رهام کرد.
رو زمین افتادم
از درد میلرزیدم
بدنم کم آورده بود
سیاوش پشتمو تمیز کردو رفت سمت تراس
لخت رو کاناپه نشست و مشغول سیگار کشیدن شد
نگاهش رو من بود
تو تاریک روشن اتاق ترسناک شده بود
مثل یه فیلم ترسناک
درست لحظه ای که شخصیت مرد اعصابتو خورد میکردو دوست داشتی فیلمو قطع کنی
اما نمیشد قطعش کرد
این زندگی واقعی من بود که گاهی اینجور تو لجن غرق بود
به سختی رو تخت دراز کشیدمو
پتو کشیدم رو تنم
پشتم به سیاوش بود
اشکم بند نمیاومد
درد داشتم
اما از فشار خستگی و ضعف خوابم برد
نفهمیدم سیاوش کی اومد رو تخت
یا اصلا اومد یا نه
صبح بیدار شدم خبری ازش نبود
گوشیمو چک کردم
یه پیام ازش داشتم که نوشته بود شراره بهوش اومد سلما تو کماست به کسی زنگ نزن
گوشیو پرت کردم رو تختو رفتم حمام
تا ظهر تو وان آب داغ بودم
همش با خودم فکر میکردم اگه دیشب به جای رابطه از عقب سیاوش مجاب میکردم اجازه بده براش دهانی ارضاش کنم تاثیر داشت یا نه
از خودم عصبانی بودم
چرا نباید بتونم حقیقتو بهش بفهمونم
ظهر از غذای مونده شب قبل خوردمو با دوتا مسکن دوباره خوابیدم
درد پشتم یه جور عذاب بود
عذاب از شکست من ...
عصر بیدار شدم هوا گرگ و میش بود
رو تخت گیج از این خواب طولانی نشسته بودم که سر و صدا از پذیرایی اومد
با همون حالت آشفته رفتم بیرون از اتاق
با دیدن سیاوش و ناهید دهنم باز موند
هر دو متعجب به من نگاه کردن
سریع و بدون حرف برگشتم اتاق
چرا این زن باید این موقع با سیاوش بیاد خونه ! واقعا جایگاهش تو زندگی ما کجا بود ؟
فایل کامل سرگذشت واقعی آرام و سیاوش(عشق خاکستری) اینجاست👇👇👇
https://t.me/mynovelsell/1921
👍1
Forwarded from دستیار گسترده
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
سیگار میکشید و کار کردن منو تماشا میکرد.
برخلاف خودش، مادرش چشم دیدن منو نداشت...
تا یه نیمه شب بارونی که مجبور شدم پا به خونه اش بذارم...
جایی که فهمیدم اون زن مادرش نیست و ناله های پیچیده تواین خونه متعلق به چه رابطه ایه...
https://t.me/+59InZGl9HX1mMzVk
#آتش_محبوس
به قلم بنفشه و نگار
1
کدتخفیف ۱۵ درصدی برای خرید تمامی رمان‌ها :

es402fand

مهلت استفاده فقط تا ۱۲ امشب
Forwarded from رمان های خاص
خب آماده تخفیف خفن عیدانه ما هستید؟
قیمت بعد تخفیف هر رمان نوشتم.
لینک خوندن خلاصه و فصل اول رایگان همه رو هم براتون گذاشتم

بریم که داسته باشیم تخفیفات شب عید ۱۴۰۳ رو
پیشاپیش عیدتون مبارک

#ماه_خون از پرستو و سارا 40 تومن #با_تخفیف شده ۳۰ تومن
https://t.me/mynovelsell/1911

#نگاه از بنفشه 30 تومن #با_تخفیف شده ۲۰ تومن
https://t.me/mynovelsell/687

#پرنیان_شب از پرستو.س ( پونه سعیدی) 100 تومن #با_تخفیف شده ۸۰ تومن
https://t.me/mynovelsell/667

#اسیر_دزدان_دریایی از ساحل 35 تومن #با_تخفیف شده ۳۰ تومن
https://t.me/mynovelsell/225

#مقبره_لیا از ساحل 35 تومن #با_تخفیف شده ۳۰ تومن
https://t.me/mynovelsell/366

#ماه_خاموش از رعنا 👇 35 تومن #با_تخفیف شده ۲۵ تومن
https://t.me/mynovelsell/632

#ترنم‌ ( #همه_چیز_من) از رعنا 40 تومن #با_تخفیف شده ۳۰ تومن
https://t.me/mynovelsell/619

#تجربه_عشق_خاکستری ( #خوی_وحشی #عشق_خاکستری #عشق_اما_خاکستری ) سر گذشت آرام به قلم آرام 50 تومن #با_تخفیف شده ۴۰ تومن
https://t.me/mynovelsell/1921

#تبدیل_شده از ملودی 35 تومن #با_تخفیف شده ۲۵ تومن
https://t.me/mynovelsell/338

#هانا_عروس_شیخ از ساحل 15 تومن #با_تخفیف شده ۱۰ تومن
https://t.me/mynovelsell/745

#وارث_شیخ از ساحل 15 تومن #با_تخفیف شده ۱۰ تومن
https://t.me/mynovelsell/748

#توکا_پرنده_کوچک از پرستو.س 100 تومن #با_تخفیف شده ۸۰ تومن
https://t.me/mynovelsell/765

#خون_شیرین از ملودی 35 تومن #با_تخفیف شده ۲۵ تومن
https://t.me/mynovelsell/680

#هوس_شبانه از سارا 30 تومن #با_تخفیف شده ۲۵ تومن
https://t.me/mynovelsell/652

#صحرا از سارا 30 تومن #با_تخفیف شده ۲۵ تومن
https://t.me/mynovelsell/142

#دیدار_اول از سارا 30 تومن #با_تخفیف شده ۲۵ تومن
https://t.me/mynovelsell/2619

🐺#ماه_مه_آلود از پونه سعیدی 60 تومن #با_تخفیف شده ۴۵ تومن
https://t.me/mynovelsell/1952

#سرخ ( گلگون ) از رعنا 40 تومن #با_تخفیف شده ۳۰ تومن
https://t.me/mynovelsell/1897

#نبض_دیوانگی از سارا 30 تومن #با_تخفیف شده ۲۵ تومن
https://t.me/mynovelsell/1317

#حس_گمشده از بنفشه 30 تومن #با_تخفیف شده ۲۵ تومن
https://t.me/mynovelsell/715

#آموروفیلیا از ساحل 35 تومن #با_تخفیف شده ۳۰ تومن
https://t.me/mynovelsell/816

#ال_آی از پرستو.س 100 تومن #با_تخفیف شده ۸۰ تومن
https://t.me/mynovelsell/1130

منشی اغواگر ، #رئیس_پردردسر از ساحل 35 تومن#با_تخفیف شده ۳۰ تومن
https://t.me/mynovelsell/1212

#راز_زمرد #در_آتش_آغوش_تو از رعنا 45 تومن #با_تخفیف شده ۳۵ تومن
https://t.me/mynovelsell/1286

#عشق_سخت (عشق خود ساخته ) سرگذشت دیبا به قلم آرام 50 تومن #با_تخفیف شده ۴۰ تومن
https://t.me/mynovelsell/1222

#ناجی به قلم سارا و آرام به قیمت 35 #با_تخفیف شده ۳۰ تومن
https://t.me/mynovelsell/1586

رمان بزرگسالان #کوچولو_دلربا از ساحل 30 تومن #با_تخفیف شده ۲۵ تومن
https://t.me/mynovelsell/1458

#نگاریسم #دختری_با_قلب_زرد #زرنگار به قلم نگار 45 تومن#با_تخفیف شده ۳۵ تومن
https://t.me/mynovelsell/1888

#به_طعم_تمشک سرگذشت #تارا و #کیارش به قلم #بنفشه و #رعنا قیمت ۵۰ هزارتومن #با_تخفیف شده ۴۰ تومن
https://t.me/mynovelsell/1557

رمان #چشمان ( #دختر_ممنوعه) به قلم #نگار قیمت 50 هزارتومن #با_تخفیف شده ۴۰ تومن
https://t.me/mynovelsell/1851

فایل رمان #گمراهی به قلم #سارا باقیمت 35 هزارتومن #با_تخفیف شده ۳۰ تومن
https://t.me/mynovelsell/1707

فایل کامل #مردی_پشت_نقاب ( #معشوقه_سایه ) به قلم ساحل و پرستو به قیمت ۴۵ هزارتومن #با_تخفیف شده ۳۵ تومن
https://t.me/mynovelsell/1872

#عطر_شقایق به قلم آرام و نگار فایل کامل ۵۰ تومن #با_تخفیف شده ۴۰ تومن
https://t.me/mynovelsell/1906

#حریر_و_حرارت به قلم بنفشه و رعنا 50 تومن #با_تخفیف شده ۴۰ تومن
https://t.me/mynovelsell/1965
Forwarded from رمان های خاص
دوستان تمامی رمان های روی اپلیکیشن #باغ_استور بخاطر عید نوروز ۲۵ درصد تخفیف خورده

همه رمان ها

همین الان اپلیکیشن از اینجا نصب کن و از این تخفیفات جنجالی استفاده کن

👇❤️

https://t.me/BaghStore_app/898

#نامستور
#آتش_محبوس
#انتهاج
#پادشاهی_گناه
#هر_هفت_رنگ_من
#نغمه_شب
#روژیار
#دشت_میخک_های_وحشی
#شوکای_من
#طلوع_مه_آلود
#کاژه
#ماه_خون
#به_طعم_تمشک
#سرخ
#ترنم
#چشمان
#کوازار
#پرنیان_شب
#توکا_پرنده_کوچک
و بقیه رمان ها که اسمشون جا نشد بنویسم
👍1
📚 رمان نامستور


✍️ به قلم مشترک بنفشه و پونه سعیدی


📝 خلاصه
یکبار وقتی تو بی هوشی بهم دست زد دلم رو شکست، یکبار وقتی سر سفره عقد بود و بهم گفت چاره ای ندارم، باهام راه بیا....
اما من صبر نکردم برای بار سوم دلم رو بشکنه...
من پناه بردم به دنیای تاریک تنها مردی که حرف هام رو باور داشت... مردی که خودش راز های سیاه زیادی داشت... هومن...


🔘 عاشقانه، مافیایی، ملودرام، آسیب اجتماعی، خانوادگی، رئال


🌀 ادامه این رمان بصورت فروشی ست، پس از مطالعه 54 صفحه دمو (عیارسنج) اگر علاقمند بودین به سبد خرید مراجعه کنین و حق اشتراک خوندن بقیه صفحات رو پرداخت کنین تا توی کتابخونۀ اپلیکیشن بتونین بمرور زمان، رمان رو تا آخر مطالعه کنین.


نصب رایگان ios برای آیفون :
https://baghstore.net/app/


نصب رایگان نسخه Android برای سامسونگ، شیائومی، هوآوی و ... :
https://baghstore.net/app
دیدین تو باغ استور دوتا رمان واستون آپدیت شدن

#نامستور
#هر_هفت_رنگ_من

نصب برنامه و مطالعه رمان ها👇❤️
https://t.me/BaghStore_app/898
BaghStore.13Khordad1403.apk
24.3 MB
جدیدترین نسخه اپلیکیشن باغ استور

سیستم عامل : اندروید (Android)
تاریخ انتشار : 13 خرداد 1403
مختص موبایل های سامسونگ،شیائومی،هوآوی و ...

*

لزوما نیازی به حذف برنامه قبلی نیست، بصورت عادی می توان این فایل را دانلود و با کلیک بر روی آن شروع به بروزرسانی کنید.

*

سوابق کتابخانۀ شما محفوظ است و با پاک شدن برنامه یا حتی صدمه به موبایل شما، اتفاقی برای کتاب های خریداری شده نخواهد افتاد؛ شما کافیست سیمکارت ثبت نامی را داشته باشید.
(سیمکارتی که با آن وارد می شوید باید حتما روی همان موبایلی باشد که برنامه را نصب می کنید)

*

حتما برای دریافت اطلاعیه های ضروری و آموزش های مهم در کانال تلگرام ما عضو بشوید : @BaghStore_APP

*

اکانت مخصوص پشتیبانی مشکلات نصب :
@BaghStore_Admin

برای مشکلات غیر از نصب، مثل پرداخت ها و ... به پشتیبان داخل اپلیکیشن پیام بدهید. (آدرس: پایین برنامه سمت چپ، صفحه بیشتر، بخش پشتیبانی باغ استور)

*

دانلود برنامه از وبسایت باغ استور : www.BaghStore.net/app



#رمان #داستان_کوتاه #رمان_جدید #رمان_فارسی #رمان_ایرانی #عاشقانه #رمان_عاشقانه #دانلود_رمان
سلام دوستان
رمان #آتش_محبوس روی اپلیکیشن باغ استور #کامل شده

شما میتونید با استفاده از لینک زیر برنامه رو نصب کنید و رمان کامل رو داخلش خریداری کنید

فایل کامل رمان فقط و فقط و فقط از طریق اپلیکیشن باغ استور قابل تهیه است

ممنونم از همراهی شما 😍 #نگار و #بنفشه

لینک نصب اپلیکیشن کتاب #باغ_استور 👇👇
https://t.me/BaghStore_app/991

تو برنامه ۴۰۰ صفحه رایگان از رمان گذاشتیم که شما بخونید ببینید دوست دارید بعد بخرید😘
Forwarded from زندگی بنفش
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
سلاااااااام
خب خب خب
اینم رمان جدید ما ( بنفشه و آرام )
به اسم #افرای_ابلق که میتونید تو اپلیکیشن باغ استور بخونید
و از فرصت استفاده کنید تا تخفیف هست بخرید😍

بچه ها ما تمام تلاشمون رو کردیم که رمان جدید به تخفیفات برسه
و این قیمت شروع رمانه خودتون میدونید رمان که حجمش بیشتر میشه قیمتش هم افزایش پیدا میکنه

این توضیحات رو دادم بعد ناراحت نشید از تخفیف جا موندیم

خلاصه رمان تو تصویر هست
۱۲۰ صفحه هم ازش رایگان تو باغ استور گذاشتیم میتونید اول اونو بخونید دوست داشتید بعد بخرید

راستی...
اگر خوندین امتیاز و نظر یادتون نره

ماچ ماچ ماچ 😍🥰😘

#رمان #رمان_عاشقانه #رمان_بزرگسالان #رمان_جدید #رمان_آنلاین #سرگذشت_واقعی


برای نصب اپلیکیشن از اینجا اقدام کنید👇👇 نسخه بروز شده پین شده 👇👇💜
@BaghStore_app
رمان نامستور تو پیج رایگانش به پارت ۹۶ رسیده 👇💜💜👇
https://www.instagram.com/adabiyat_dastani
📚 رمان افرای ابلق


✍️ به قلم مشترک بنفشه و آرام


📝 خلاصه
اون مرد، یک وکیل سرشناس بود، یک مرد موفق که تو زندگی شخصیش پارافیلیای عجیبی داشت... پارافیلی که بخاطرش منزوی شده بود، تا روزی که منو دید... منی که از کودکی بخاطر مشکل مادرزادی که داشتم طرد شده بودم و حالا با حضور اون با آدم های جدیدی آشنا میشدم، گروهی از آدم های متفاوت، درد های متفاوت و تجربه عشقی متفاوت...
افرای ابلق داستان زندگی منه...
داستانی از سقوط، عشق و اوج...


🔘 عاشقانه، روانشناسی، رئال، مافیایی، آسیب اجتماعی


🌀 ادامه این رمان بصورت فروشی ست، پس از مطالعه 121 صفحه دمو (عیارسنج) اگر علاقمند بودین به سبد خرید مراجعه کنین و حق اشتراک خوندن بقیه صفحات رو پرداخت کنین تا توی کتابخونۀ اپلیکیشن بتونین بمرور زمان، رمان رو تا آخر مطالعه کنین.


نصب رایگان ios برای آیفون :
https://baghstore.net/app/


نصب رایگان نسخه Android برای سامسونگ، شیائومی، هوآوی و ... :
https://baghstore.net/app
👍2
📚 رمان جنگل رزهای سفید


🔗 جلد دوم رمان دشت میخک های وحشی


✍️ به قلم پونه سعیدی


📝 خلاصه
اون یه مار بود در کمین دختر شاهین، اما فکر نمی‌کرد بزرگترین رغیبش در این شکار هم‌خون خودش باشد. هم‌خونی به دنبال تولد نوزادی با ترکیب خون های باستانی!


🔘#رمان_عاشقانه #رمان_فانتزی #رمان_ماجراجویی #رمان #دانلود_رمان


🌀 ادامه این رمان بصورت فروشی ست، پس از مطالعه 38 صفحه دمو (عیارسنج) اگر علاقمند بودین به سبد خرید مراجعه کنین و حق اشتراک خوندن بقیه صفحات رو پرداخت کنین تا توی کتابخونۀ اپلیکیشن بتونین بمرور زمان، رمان رو تا آخر مطالعه کنین.


نصب رایگان ios برای آیفون :
https://baghstore.net/app/


نصب رایگان نسخه Android برای سامسونگ، شیائومی، هوآوی و ... :
https://baghstore.net/app
اینم سوپرایز عیدانه من برای شما
خبر داغ از ماه_مه_آلود
https://www.instagram.com/reel/DHkyAs7NkU4/?igsh=N3ZuYTVxbmdkdnRk