#حریر_و_حرارت
#۱
سلام دوستان. رمان حریر و حرارت یک عاشقانه اجتماعی با پایان خوش هست. رمان برگرفته از یک ماجرای واقعیه و تماما از روی زندگی کسی نیست. تمام اسم ها، مکان ها و تاریخ ها مستعاره. من ( رعنا ) و بنفشه عزیز با همکاری هم این رمان رو براتون مینویسیم. امیدوارم از داستان لذت ببرید.
سلام. من حریر هستم و این داستان زندگی منه. ماجرا از زمانی شروع میشه که من ۱۷ ساله بودم. من تو خانواده مذهبی و نسبتا مرفه بزرگ شدم. پدرم بصورت خانوادگی تو تجارت طلا بودن و تقریبا تمام اقوام یا به نوعی تو کار ساخت طلا، یا فروش، یا صادرات و یا فعالیت های وابسته به طلا بودن.
داستان از یه شب شروع میشه. شبی که اینبار دور همی خانوادگی پدرم، خونه ما بود...
کتاب هایی که این هفته خونده بودم رو تو دستم گرفتم و تا ببرم طبقه پایین پیش برهان...
هر هفته که خانواده پدرم دور هم جمع میشدن، من و برهان حسابی در مورد کتاب و فیلم و سریال حرف میزدیم و بهترین تایم روزم رو میساختیم.
درسته برهان ۹ سال از من بزرگتره
اما مثل من، اهل خوندن کتاب های فانتزی و فیلم و سریال های مارول و دیسی هست.
چیزی که تو خانواده ما به عنوان یه خانواده مذهبی، کمتر مورد توجهه!
درسته پدرم هیچوقت من رو تو خرید کتاب های مورد علاقه ام محدود نکرد.
حتی وقتی سفر خارج از کشور میره
نسخه اصلی کتاب های مورد علاقه منو میخره
اما خب...
اینکه نمیذاره خارج از مدرسه با دوستام ارتباط داشته باشم یا فقط اجازه میده تو مراسمات مذهبی شرکت کنیم باعث میشه همزبون نداشته باشم…
مخصوصا که حنا خواهر بزرگم، هیچ علاقه ای به این چیز ها نداره!
با کتاب ها تو دستم از اتاق زدم بیرون
حنا با اخم داشت میاومد بالا
با تعجب گفتم
- چی شده؟
شاکی گفت هیچی و رفت تو اتاق!
توجه نکردم و رفتم پایین
چون نود درصد مواقع، حنا همینطوری بود.
از پاگرد که رد شدم با علی، پسر عموم که داشت می اومد بالا رو به رو شدم.
لبخندی زد و گفت
- مامانت گفت برید کمکش!
آهی کشیدم و گفتم
- خودم میرم. حنا باز قهر کرده!
علی خندید و رفت.
این اخلاق حنا رو همه میشناختن.
از نشیمن که سارینا و سبحان، در حال پلی استیشن بازی کردن بودن رد شدم.
نگاهم تو پذیرایی دنبال برهان گشت
اما اون غرق صحبت با عمو بود.
کتاب ها رو گذاشتم رو اوپن و رفتم داخل آشپزخونه
مامان و عمه سر میز نشسته بودن.
تا من وارد شدم، سکوت کردن و برگشتن سمت من
کمی بی حوصله گفتم
- جانم مامان کمک میخوای؟
بلند شد و گفت
- نیکی و پرسش... برو به بابات بگو میز ها رو بدن کنار سفره بندازیم!
ذوق کردم که به یه بهونه ای میشه برگردم پیش برهان و دو کلمه حرف بزنم.
کتاب هارو برداشتم تا برم، که مامان گفت
- اونارو کجا میبری! میخوایم شام بخوریم، باز فکت گرم میشه کار ها میمونه!
حرفش بد زد تو ذوقم…
اما چاره نبود.
رفتم تو پذیرایی و آروم گفتم
- بابا میز ها رو بدیم کنار سفره شام بذاریم؟
بابا نگاهش تو جمع چرخید. میدونستم میخواد بشماره که ببینه رو میز جا نمیشیم!
بابا مثل من تنبل بود و نا خوداگاه از این حرکتش خندیدم.
بلند شد و گفت
- باشه... علی جان بیا کمک!
علی و برهان بلند شدن.
عمو هم همینطور
میز های پذیرایی رو کنار دادن.
سفره رو دادم دست بابا، تا بندازن که سارینا از پشت سرم گفت
- تو هنوز از این بچه بازی ها میخونی!
فایل کامل این رمان رو از اینجا بخرید
@mynovelsell
#۱
سلام دوستان. رمان حریر و حرارت یک عاشقانه اجتماعی با پایان خوش هست. رمان برگرفته از یک ماجرای واقعیه و تماما از روی زندگی کسی نیست. تمام اسم ها، مکان ها و تاریخ ها مستعاره. من ( رعنا ) و بنفشه عزیز با همکاری هم این رمان رو براتون مینویسیم. امیدوارم از داستان لذت ببرید.
سلام. من حریر هستم و این داستان زندگی منه. ماجرا از زمانی شروع میشه که من ۱۷ ساله بودم. من تو خانواده مذهبی و نسبتا مرفه بزرگ شدم. پدرم بصورت خانوادگی تو تجارت طلا بودن و تقریبا تمام اقوام یا به نوعی تو کار ساخت طلا، یا فروش، یا صادرات و یا فعالیت های وابسته به طلا بودن.
داستان از یه شب شروع میشه. شبی که اینبار دور همی خانوادگی پدرم، خونه ما بود...
کتاب هایی که این هفته خونده بودم رو تو دستم گرفتم و تا ببرم طبقه پایین پیش برهان...
هر هفته که خانواده پدرم دور هم جمع میشدن، من و برهان حسابی در مورد کتاب و فیلم و سریال حرف میزدیم و بهترین تایم روزم رو میساختیم.
درسته برهان ۹ سال از من بزرگتره
اما مثل من، اهل خوندن کتاب های فانتزی و فیلم و سریال های مارول و دیسی هست.
چیزی که تو خانواده ما به عنوان یه خانواده مذهبی، کمتر مورد توجهه!
درسته پدرم هیچوقت من رو تو خرید کتاب های مورد علاقه ام محدود نکرد.
حتی وقتی سفر خارج از کشور میره
نسخه اصلی کتاب های مورد علاقه منو میخره
اما خب...
اینکه نمیذاره خارج از مدرسه با دوستام ارتباط داشته باشم یا فقط اجازه میده تو مراسمات مذهبی شرکت کنیم باعث میشه همزبون نداشته باشم…
مخصوصا که حنا خواهر بزرگم، هیچ علاقه ای به این چیز ها نداره!
با کتاب ها تو دستم از اتاق زدم بیرون
حنا با اخم داشت میاومد بالا
با تعجب گفتم
- چی شده؟
شاکی گفت هیچی و رفت تو اتاق!
توجه نکردم و رفتم پایین
چون نود درصد مواقع، حنا همینطوری بود.
از پاگرد که رد شدم با علی، پسر عموم که داشت می اومد بالا رو به رو شدم.
لبخندی زد و گفت
- مامانت گفت برید کمکش!
آهی کشیدم و گفتم
- خودم میرم. حنا باز قهر کرده!
علی خندید و رفت.
این اخلاق حنا رو همه میشناختن.
از نشیمن که سارینا و سبحان، در حال پلی استیشن بازی کردن بودن رد شدم.
نگاهم تو پذیرایی دنبال برهان گشت
اما اون غرق صحبت با عمو بود.
کتاب ها رو گذاشتم رو اوپن و رفتم داخل آشپزخونه
مامان و عمه سر میز نشسته بودن.
تا من وارد شدم، سکوت کردن و برگشتن سمت من
کمی بی حوصله گفتم
- جانم مامان کمک میخوای؟
بلند شد و گفت
- نیکی و پرسش... برو به بابات بگو میز ها رو بدن کنار سفره بندازیم!
ذوق کردم که به یه بهونه ای میشه برگردم پیش برهان و دو کلمه حرف بزنم.
کتاب هارو برداشتم تا برم، که مامان گفت
- اونارو کجا میبری! میخوایم شام بخوریم، باز فکت گرم میشه کار ها میمونه!
حرفش بد زد تو ذوقم…
اما چاره نبود.
رفتم تو پذیرایی و آروم گفتم
- بابا میز ها رو بدیم کنار سفره شام بذاریم؟
بابا نگاهش تو جمع چرخید. میدونستم میخواد بشماره که ببینه رو میز جا نمیشیم!
بابا مثل من تنبل بود و نا خوداگاه از این حرکتش خندیدم.
بلند شد و گفت
- باشه... علی جان بیا کمک!
علی و برهان بلند شدن.
عمو هم همینطور
میز های پذیرایی رو کنار دادن.
سفره رو دادم دست بابا، تا بندازن که سارینا از پشت سرم گفت
- تو هنوز از این بچه بازی ها میخونی!
فایل کامل این رمان رو از اینجا بخرید
@mynovelsell
👍5❤1
#حریر_و_حرارت
#۲
از حرفش نه تنها من
که همه سالن برگشتن به سمتش!
کتاب من تو دستش بود.
کنار اوپن ایستاده بود و داشت کتاب بعدی رو نگاه میکرد.
نتونستم آروم باشم و گفتم
- بچه بازی؟! سریال این کتاب تو دنیا معروفه! خواستم بگم رنج سنیش هم بزرگسالانه!
اما قبل من، سارینا نگاه تمسخر آمیزی به من انداخت و گفت
- اینا همش تهجم فرهنگیه!
به بابام نگاه کرد تا چیزی بگه، که سبحان گفت
- اینجوری این پلی استیشن که خودت بازی میکنی هم تهاجم فرهنگیه!
اخم سارینا رفت تو هم
برگشت سمت سبحان
اما قبل اون مامان گفت
- بیاید کمک کنید این حرف زدن رو سفره آماده تهاجم فرهنگی تره... بیاید ببینم!
همه خندیدن.
رفتن کمک
اما من و سارینا با اخم، به هم نگاه کردیم.
درکش نمیکردم…
دردش چی بود که یهو تو جمع گیر داد به من و کتابم؟
واقعا ناراحت شده بودم.
رفتم کمک مثل بقیه
زود سفره چیده شد.
برای شام دور هم نشستیم.
حنا هم اومد.
کنار من نشست و نگاه سارینا رو باز حس کردم.
بهش اهمیت ندادم.
نگاه کردم ببینم برهان کجا نشسته
دیدم اونم با اخم، ته سفره نشسته داره شام میخوره.
از اخمش حالم بیشتر گرفت.
تو دلم ترسیدم.
نکنه بعد حرف سارینا، دیگه تو جمع راحت نباشه در مورد کتاب ها بشینیم و حرف بزنیم؟
اما به خودم دلداری دادم.
برهان آدم سطحی نیست…
شام تموم شد.
سفره رو جمع کردیم.
حواسم به برهان بود
اما اون اصلا نگاهم نکرد.
استرس گرفته بودم.
ظرف هارو شستیم.
بزرگتر ها تو پذیرایی نشستن و ما جوون تر ها تو نشیمن نشستیم.
برهان سرش تو گوشی بود.
دو دل بودم کتاب هارو بیارم یا نه که سارینا گفت
- بیاید پانتومیم بازی کنیم!
همه تایید کردن
اما برهان بلند شد و گفت
- شما راحت باشید!
نگاهم نکرد و رفت تو پذیرایی
یه لحظه سکوت شد.
همه به هم نگاه کردن.
حنا آروم تو گوشم گفت
- دعواتون شده؟
دلم ریخت و لب زدم
- نه! من کتاب هامو آوردم حرف بزنیم، اما سارینا که اونجوری گفت برهان دیگه نگاهم نکرد!
حنا خواست چیزی بگه
اما سارینا گفت
- حنا و حریر و علی یه تیم بشن. من و سبحان و سالار تیم دوم. خوبه؟
نگاهش کردم.
چرا امشب انقدر رو مخ بود؟
نگاهم دنبال برهان گشت.
از تو پذیرایی داشت به من نگاه میکرد.
تا نگاهمون قفل شد، نگاهشو از من دزدید.
قلبم ریخت.
چی شده بود؟
فایل کامل این رمان رو از اینجا بخرید
@mynovelsell
#۲
از حرفش نه تنها من
که همه سالن برگشتن به سمتش!
کتاب من تو دستش بود.
کنار اوپن ایستاده بود و داشت کتاب بعدی رو نگاه میکرد.
نتونستم آروم باشم و گفتم
- بچه بازی؟! سریال این کتاب تو دنیا معروفه! خواستم بگم رنج سنیش هم بزرگسالانه!
اما قبل من، سارینا نگاه تمسخر آمیزی به من انداخت و گفت
- اینا همش تهجم فرهنگیه!
به بابام نگاه کرد تا چیزی بگه، که سبحان گفت
- اینجوری این پلی استیشن که خودت بازی میکنی هم تهاجم فرهنگیه!
اخم سارینا رفت تو هم
برگشت سمت سبحان
اما قبل اون مامان گفت
- بیاید کمک کنید این حرف زدن رو سفره آماده تهاجم فرهنگی تره... بیاید ببینم!
همه خندیدن.
رفتن کمک
اما من و سارینا با اخم، به هم نگاه کردیم.
درکش نمیکردم…
دردش چی بود که یهو تو جمع گیر داد به من و کتابم؟
واقعا ناراحت شده بودم.
رفتم کمک مثل بقیه
زود سفره چیده شد.
برای شام دور هم نشستیم.
حنا هم اومد.
کنار من نشست و نگاه سارینا رو باز حس کردم.
بهش اهمیت ندادم.
نگاه کردم ببینم برهان کجا نشسته
دیدم اونم با اخم، ته سفره نشسته داره شام میخوره.
از اخمش حالم بیشتر گرفت.
تو دلم ترسیدم.
نکنه بعد حرف سارینا، دیگه تو جمع راحت نباشه در مورد کتاب ها بشینیم و حرف بزنیم؟
اما به خودم دلداری دادم.
برهان آدم سطحی نیست…
شام تموم شد.
سفره رو جمع کردیم.
حواسم به برهان بود
اما اون اصلا نگاهم نکرد.
استرس گرفته بودم.
ظرف هارو شستیم.
بزرگتر ها تو پذیرایی نشستن و ما جوون تر ها تو نشیمن نشستیم.
برهان سرش تو گوشی بود.
دو دل بودم کتاب هارو بیارم یا نه که سارینا گفت
- بیاید پانتومیم بازی کنیم!
همه تایید کردن
اما برهان بلند شد و گفت
- شما راحت باشید!
نگاهم نکرد و رفت تو پذیرایی
یه لحظه سکوت شد.
همه به هم نگاه کردن.
حنا آروم تو گوشم گفت
- دعواتون شده؟
دلم ریخت و لب زدم
- نه! من کتاب هامو آوردم حرف بزنیم، اما سارینا که اونجوری گفت برهان دیگه نگاهم نکرد!
حنا خواست چیزی بگه
اما سارینا گفت
- حنا و حریر و علی یه تیم بشن. من و سبحان و سالار تیم دوم. خوبه؟
نگاهش کردم.
چرا امشب انقدر رو مخ بود؟
نگاهم دنبال برهان گشت.
از تو پذیرایی داشت به من نگاه میکرد.
تا نگاهمون قفل شد، نگاهشو از من دزدید.
قلبم ریخت.
چی شده بود؟
فایل کامل این رمان رو از اینجا بخرید
@mynovelsell
👍4
#حریر_و_حرارت
#۳
برهان دیگه نگاهم نکرد.
دیگه نیومد سمت ما
تا موقع رفتن به هیچکس نگاه نکرد…
اصلا نفهمیدم چطور شب گذشت.
چرا؟
چرا اینجوری شده بود؟
شب خوابم نمیبرد.
دوست داشتم بهش پیام بدم بپرسم چیزی شده؟!
اما روم نمیشد.
تا حالا پیامکی با هم صحبت نکرده بودیم…
شب خیلی بد خوابیدم.
صبح با صدای جیغ و داد حنا بیدار شدم.
داشت داد میزد
- خواستگاری من؟ من؟ واقعا من؟ چرا من؟ چرا بیاد خواستگاری من؟ من و اون چه حرف مشترکی داریم؟
نشستم رو تخت
هر بار میخواست برای حنا خواستگار بیاد، اینجوری کولی بازی در میآورد!
کش و قوسی به خودم دادم تا برم پیششون ببینم خواستگار جدید کیه…
اما با شنیدن صدای حنا خشک شدم که گفت
- برهان باید بیاد خواستگاری حریر! نه من!
مغزم انگار از کار افتاد...
فقط سر جام ایستادم.
برهان
برهان
خواستگاری!
چی شد الان؟
تو مغزم یه صدایی میگفت برهان میخواد بیاد خواستگاری حنا!
اما قلبم قبول نمیکرد…
بدون فکر دوییدم پایین
درسته من تو سن ازدواج نیستم!
درسته به برهان هیچوقت به چشم مورد ازدواج نگاه نکردم!
چون هم اختلاف سنیمون زیاد بود
هم هیچکدوم تو فازش نبودیم!
اما
ته ته ته قلبم
فکر میکردم
اگر روزی بخواد با کسی تو خانواده ما ازدواج کنه
اون منم…
نه حنا!
با عجله از پله ها رفتم پایین
مامان با دیدنم گفت
- حنا! خودت فکر کن! حریر هنوز ۱۸ سالش نشده بعد بخواد ازدواج کنه! عقلت کجا رفته؟
هنگ ایستادم و گفتم
- چی شده؟
حنا نگاهم کرد و گفت
- عمه زنگ زده میگه میخوام بیام خونتون خواستگاری حنا!
برگشت سمت مامان و گفت
- ایشون هم قبول کرده!
با ابرو بالا پریده به مامان نگاه کردم.
حس میکردم به من خیانت کرده!
درسته من تو فاز ازدواج نبودم…
درسته رابطه خاصی با برهان نداشتم!
اما باز هم…
باز هم انتظار نداشتم برهان بیاد خواستگاری حنا!
اونم بعد این سالها حرف و هم نظری ما دوتا…
فکر میکردم با یه نفر غریبه ازدواج میکنه
چون اگر بخواد با کسی خودی ازدواج کنه
اون باید من باشم!!!
چه فکر احمقانه ای!
حنا با حرص گفت
- من قصد ازدواج با برهان رو ندارم! بهشون بگو نیان!
مامان کلافه گفت
- بیخود! این دیگه چه ایرادی داره از نظر خانم؟ قدش که بلنده! کار که داره! خونه که داره! درسش که تموم شده! خانواده اش که خوبه! کچل هم که نیست! چاق هم که نیست! دیگه ایراد خانم چیه رو برهان؟
حنا از پله ها رفت بالا و داد زد
- کسی که من میخوام نیست. همین!
فایل کامل این رمان رو از اینجا بخرید
@mynovelsell
#۳
برهان دیگه نگاهم نکرد.
دیگه نیومد سمت ما
تا موقع رفتن به هیچکس نگاه نکرد…
اصلا نفهمیدم چطور شب گذشت.
چرا؟
چرا اینجوری شده بود؟
شب خوابم نمیبرد.
دوست داشتم بهش پیام بدم بپرسم چیزی شده؟!
اما روم نمیشد.
تا حالا پیامکی با هم صحبت نکرده بودیم…
شب خیلی بد خوابیدم.
صبح با صدای جیغ و داد حنا بیدار شدم.
داشت داد میزد
- خواستگاری من؟ من؟ واقعا من؟ چرا من؟ چرا بیاد خواستگاری من؟ من و اون چه حرف مشترکی داریم؟
نشستم رو تخت
هر بار میخواست برای حنا خواستگار بیاد، اینجوری کولی بازی در میآورد!
کش و قوسی به خودم دادم تا برم پیششون ببینم خواستگار جدید کیه…
اما با شنیدن صدای حنا خشک شدم که گفت
- برهان باید بیاد خواستگاری حریر! نه من!
مغزم انگار از کار افتاد...
فقط سر جام ایستادم.
برهان
برهان
خواستگاری!
چی شد الان؟
تو مغزم یه صدایی میگفت برهان میخواد بیاد خواستگاری حنا!
اما قلبم قبول نمیکرد…
بدون فکر دوییدم پایین
درسته من تو سن ازدواج نیستم!
درسته به برهان هیچوقت به چشم مورد ازدواج نگاه نکردم!
چون هم اختلاف سنیمون زیاد بود
هم هیچکدوم تو فازش نبودیم!
اما
ته ته ته قلبم
فکر میکردم
اگر روزی بخواد با کسی تو خانواده ما ازدواج کنه
اون منم…
نه حنا!
با عجله از پله ها رفتم پایین
مامان با دیدنم گفت
- حنا! خودت فکر کن! حریر هنوز ۱۸ سالش نشده بعد بخواد ازدواج کنه! عقلت کجا رفته؟
هنگ ایستادم و گفتم
- چی شده؟
حنا نگاهم کرد و گفت
- عمه زنگ زده میگه میخوام بیام خونتون خواستگاری حنا!
برگشت سمت مامان و گفت
- ایشون هم قبول کرده!
با ابرو بالا پریده به مامان نگاه کردم.
حس میکردم به من خیانت کرده!
درسته من تو فاز ازدواج نبودم…
درسته رابطه خاصی با برهان نداشتم!
اما باز هم…
باز هم انتظار نداشتم برهان بیاد خواستگاری حنا!
اونم بعد این سالها حرف و هم نظری ما دوتا…
فکر میکردم با یه نفر غریبه ازدواج میکنه
چون اگر بخواد با کسی خودی ازدواج کنه
اون باید من باشم!!!
چه فکر احمقانه ای!
حنا با حرص گفت
- من قصد ازدواج با برهان رو ندارم! بهشون بگو نیان!
مامان کلافه گفت
- بیخود! این دیگه چه ایرادی داره از نظر خانم؟ قدش که بلنده! کار که داره! خونه که داره! درسش که تموم شده! خانواده اش که خوبه! کچل هم که نیست! چاق هم که نیست! دیگه ایراد خانم چیه رو برهان؟
حنا از پله ها رفت بالا و داد زد
- کسی که من میخوام نیست. همین!
فایل کامل این رمان رو از اینجا بخرید
@mynovelsell
❤2
#حریر_حرارت
#۴
به رفتن حنا نگاه کردم.
حداقل دلم یکم خنک شد!
با صدای مامان، به سمتش برگشتم که گفت
- دیگه این غریبه نیست که پدرت راحت قبول کنه بگه نه! خواهرشه میفهمی! نه بهش نمیگه!
قبل حنا من گفتم
- چه ربطی داره! مگه میخوان برده بگیرن! حنا دوست نداره!
مامان با اخم نگاهم کرد و گفت
- کم زبون داره که تو هم زبون اونی؟
پشت چشمی نازک کردم و منم به حالت قهر برگشتم اتاق…
صبحانه نخوردم.
میل نداشتم
اما خوابمم نمیبرد.
ضد حال بدی بود.
برهان…
خواستگاری حنا؟
بیشرف میخواستی زن بگیری میرفتی خواستگاری غریبه!
یا حتی سارینا رو مخ…
اما نه خواهر من!
خدایا ما اینهمه با هم حرف میزدیم
بعد...
درسته حرف ما در مورد کتاب و فیلم و سریال بود اما بلاخره این وسط، میتونست حداقل بگه به من از حنا خوشش اومده!
نه اینکه یهو منو محل نده
فردا زنگ بزنه خواستگاری حنا!
دیگه از فکر و خیال و حرص خسته شدم.
سعی کردم بشینم کتاب بخونم
اما بی فایده بود.
حالم خیلی گرفته بود.
حس میکردم برهان به اعتماد و صداقتم خیانت کرده…
برای نهار بابا اومد خونه
مامان بهش گفت.
اونم عشق خواهرش بود.
با حنا دعوا کرد.
انقدر غرق داد و دعوا بودن
کسی یادش نبود به من بگه بیا نهار!
بیشتر لجم گرفت.
بعد از ۲ ساعت و نیم دعوا
گریه
جیغ
تهدید
اخر حنا داد زد
- من علی رو میخوام!
خونه غرق سکوت شد.
اروم از اتاقم رفتم بیرون
صدای حنا اومد که گفت
- اون هم من رو میخواد! امشب عمو زنگ میزنه باهات صحبت کنه بابا!
با این حرف بدو بدو از پله ها اومد بالا
چشم تو چشم شدیم.
من فقط هنگ نگاهش کردم
اما اون اخم کرد و رفت تو اتاقش!
پایین همچنان ساکت بودن.
اما من ذوق داشتم.
عمه در برابر عمو شانسی نداشت…
مسلما بابا علی رو به برهان ترجیح میداد!
مغازه طلا فروشی علی مستقل از پدرش و در حد مغازه بابا بود.
اما برهان تازه کارگاه ساخت طلا رو راه انداخته بود و خیلی اول ماجرا بود!
صدای صحبت بابا و مامان اومد.
واضح نبود
اما مشخص بود شوکه شدن.
رفتم پایین
به بابا آروم سلام کردم که بابا یهو گفت
- اصلا بگیم خواهرم اینا بیان خواستگاری حریر!
فایل کامل این رمان رو از اینجا بخرید
@mynovelsell
#۴
به رفتن حنا نگاه کردم.
حداقل دلم یکم خنک شد!
با صدای مامان، به سمتش برگشتم که گفت
- دیگه این غریبه نیست که پدرت راحت قبول کنه بگه نه! خواهرشه میفهمی! نه بهش نمیگه!
قبل حنا من گفتم
- چه ربطی داره! مگه میخوان برده بگیرن! حنا دوست نداره!
مامان با اخم نگاهم کرد و گفت
- کم زبون داره که تو هم زبون اونی؟
پشت چشمی نازک کردم و منم به حالت قهر برگشتم اتاق…
صبحانه نخوردم.
میل نداشتم
اما خوابمم نمیبرد.
ضد حال بدی بود.
برهان…
خواستگاری حنا؟
بیشرف میخواستی زن بگیری میرفتی خواستگاری غریبه!
یا حتی سارینا رو مخ…
اما نه خواهر من!
خدایا ما اینهمه با هم حرف میزدیم
بعد...
درسته حرف ما در مورد کتاب و فیلم و سریال بود اما بلاخره این وسط، میتونست حداقل بگه به من از حنا خوشش اومده!
نه اینکه یهو منو محل نده
فردا زنگ بزنه خواستگاری حنا!
دیگه از فکر و خیال و حرص خسته شدم.
سعی کردم بشینم کتاب بخونم
اما بی فایده بود.
حالم خیلی گرفته بود.
حس میکردم برهان به اعتماد و صداقتم خیانت کرده…
برای نهار بابا اومد خونه
مامان بهش گفت.
اونم عشق خواهرش بود.
با حنا دعوا کرد.
انقدر غرق داد و دعوا بودن
کسی یادش نبود به من بگه بیا نهار!
بیشتر لجم گرفت.
بعد از ۲ ساعت و نیم دعوا
گریه
جیغ
تهدید
اخر حنا داد زد
- من علی رو میخوام!
خونه غرق سکوت شد.
اروم از اتاقم رفتم بیرون
صدای حنا اومد که گفت
- اون هم من رو میخواد! امشب عمو زنگ میزنه باهات صحبت کنه بابا!
با این حرف بدو بدو از پله ها اومد بالا
چشم تو چشم شدیم.
من فقط هنگ نگاهش کردم
اما اون اخم کرد و رفت تو اتاقش!
پایین همچنان ساکت بودن.
اما من ذوق داشتم.
عمه در برابر عمو شانسی نداشت…
مسلما بابا علی رو به برهان ترجیح میداد!
مغازه طلا فروشی علی مستقل از پدرش و در حد مغازه بابا بود.
اما برهان تازه کارگاه ساخت طلا رو راه انداخته بود و خیلی اول ماجرا بود!
صدای صحبت بابا و مامان اومد.
واضح نبود
اما مشخص بود شوکه شدن.
رفتم پایین
به بابا آروم سلام کردم که بابا یهو گفت
- اصلا بگیم خواهرم اینا بیان خواستگاری حریر!
فایل کامل این رمان رو از اینجا بخرید
@mynovelsell
👍2
#حریر_و_حرارت
#۵
از حرف بابا شوکه شدم.
شاکی گفتم
‐ ئه بابا! عمه گفت حنا! مگه بقالیه بگی حنا نداریم حریر ببرید!
مامان شاکی تر از من گفت
- حریر بچه است! فقط چون خواهرته بچه ام رو میخوای بدی بره! دخترای من تا لیسانس نگیرن ازدواج نمیکنن! یادت که نرفته!
بابا گفت
- آروم خانم... من فقط گفتم این دوتا...
من و مامان پریدیم وسط حرفش و هم زمان گفتیم
- نه!
برهان از چشمم افتاده بود.
اونم خیلی زیاد…
هرچند شخصیت و کلا آدم قبلی که ازش میشناختم رو دوست داشتم!
اما کاری کرده بود، که دیگه برام یه مرد دیگه شده بود…
مامان عصبانی گفت
- بیاید نهار… نمیخوام هیچ بحثی بشنوم!
اما بابا رفت سمت میز و گفت
- بحث آبروئه...
مامان شاکی گفت
- آبرو مهم تره یا زندگی بچه ات؟ خودم زنگ میزنم به خواهرت میگم من خبر نداشتم، تو برای امشب قرار خواستگاری با برادرت گذاشتی!
بابا شاکی نشست
اما من لبخند زدم.
من دیگه بمیرم هم تو صورت برهان نگاه نمیکنم…
چه برسه به خواستگاری!
از من!
اونم چی جای حنا!
اون روز گذشت.
مامان به عمه گفت عمو اینا قبل شما قرار خواستگاری گذاشتن و قرار اونارو کنسل کرد.
عمو اینا هم اومدن خواستگاری حنا
حرف های اولیه زده شد.
قرار خواستگاری رسمی با حضور بزرگ های هر دو خانواده گذاشته شد.
چون پدر مامانم نبود، دو هفته بعد قرار خواستگاری رسمی رو گذاشتن.
یا به قول ما بله برون!
برای همین هفته ای که اومد، خونه هیچکدوم از فامیل ها جمع نشدیم و گفتیم آخر هفته بعد قرار همو ببینیم.
به همین هوا از دیدن برهان راحت بودم
اما هرچی میگذشت، بیشتر ازش عصبانی میشدم.
هرچند کسی تو خونه دیگه نه یادش بود عمه میخواست برای برهان بیاد خواستگاری حنا
نه حرفش رو میزد….
روز بله برون رسید.
من یه پیراهن فانتزی مشکی سفید پوشیدم با ساپورت مشکی و روسری سفید
لباس حنا هم نباتی بود.
درسته همچنان از دست برهان عصبانی بودم
اما استرس هم داشتم که قراره ببینمش…
فامیل های مامان من همه اومدن خونمون
منتظر عمو اینا و فامیل زنش و فامیل بابا بودیم.
سارینا به طرز عجیبی به خودش رسیده بود
در حدی که انگار بله برون اون بود!
ما هیچوقت با هم مشکل نداشتیم
اما از همون شب بهم تیکه انداخت…
یه جور دیگه نگاهم میکرد!
زنگ زدن و کل فامیل های بابا با هم اومدن.
عمه و شوهر عمه و بردیا اومدن.
اما خبری از برهان نبود…
فایل کامل این رمان رو از اینجا بخرید
@mynovelsell
#۵
از حرف بابا شوکه شدم.
شاکی گفتم
‐ ئه بابا! عمه گفت حنا! مگه بقالیه بگی حنا نداریم حریر ببرید!
مامان شاکی تر از من گفت
- حریر بچه است! فقط چون خواهرته بچه ام رو میخوای بدی بره! دخترای من تا لیسانس نگیرن ازدواج نمیکنن! یادت که نرفته!
بابا گفت
- آروم خانم... من فقط گفتم این دوتا...
من و مامان پریدیم وسط حرفش و هم زمان گفتیم
- نه!
برهان از چشمم افتاده بود.
اونم خیلی زیاد…
هرچند شخصیت و کلا آدم قبلی که ازش میشناختم رو دوست داشتم!
اما کاری کرده بود، که دیگه برام یه مرد دیگه شده بود…
مامان عصبانی گفت
- بیاید نهار… نمیخوام هیچ بحثی بشنوم!
اما بابا رفت سمت میز و گفت
- بحث آبروئه...
مامان شاکی گفت
- آبرو مهم تره یا زندگی بچه ات؟ خودم زنگ میزنم به خواهرت میگم من خبر نداشتم، تو برای امشب قرار خواستگاری با برادرت گذاشتی!
بابا شاکی نشست
اما من لبخند زدم.
من دیگه بمیرم هم تو صورت برهان نگاه نمیکنم…
چه برسه به خواستگاری!
از من!
اونم چی جای حنا!
اون روز گذشت.
مامان به عمه گفت عمو اینا قبل شما قرار خواستگاری گذاشتن و قرار اونارو کنسل کرد.
عمو اینا هم اومدن خواستگاری حنا
حرف های اولیه زده شد.
قرار خواستگاری رسمی با حضور بزرگ های هر دو خانواده گذاشته شد.
چون پدر مامانم نبود، دو هفته بعد قرار خواستگاری رسمی رو گذاشتن.
یا به قول ما بله برون!
برای همین هفته ای که اومد، خونه هیچکدوم از فامیل ها جمع نشدیم و گفتیم آخر هفته بعد قرار همو ببینیم.
به همین هوا از دیدن برهان راحت بودم
اما هرچی میگذشت، بیشتر ازش عصبانی میشدم.
هرچند کسی تو خونه دیگه نه یادش بود عمه میخواست برای برهان بیاد خواستگاری حنا
نه حرفش رو میزد….
روز بله برون رسید.
من یه پیراهن فانتزی مشکی سفید پوشیدم با ساپورت مشکی و روسری سفید
لباس حنا هم نباتی بود.
درسته همچنان از دست برهان عصبانی بودم
اما استرس هم داشتم که قراره ببینمش…
فامیل های مامان من همه اومدن خونمون
منتظر عمو اینا و فامیل زنش و فامیل بابا بودیم.
سارینا به طرز عجیبی به خودش رسیده بود
در حدی که انگار بله برون اون بود!
ما هیچوقت با هم مشکل نداشتیم
اما از همون شب بهم تیکه انداخت…
یه جور دیگه نگاهم میکرد!
زنگ زدن و کل فامیل های بابا با هم اومدن.
عمه و شوهر عمه و بردیا اومدن.
اما خبری از برهان نبود…
فایل کامل این رمان رو از اینجا بخرید
@mynovelsell
👍3
#حریر_و_حرارت
#۶
باورم نمیشد برهان نیومد!
واقعا یعنی عاشق حنا شده
و بله برون حنا نیومده!
حرصم بیشتر شده بود.
ته دلم امیدوار بودم بیاد و براش مهم نباشه و این یه خواستگاری فقط از طرف عمه بوده باشه!
اما نیومدن برهان نشون میداد که نه، قضیه چیز دیگه بود!
سرگرم مراسم شدیم.
سعی کردم به برهان فکر نکنم.
صحبت بزرگتر ها و مراسم بله برون انجام شد.
حنا و علی بینهایت خوشحال بودن.
براشون خوشحال بودم
اما حال خودم گرفته بود…
دور هم نشسته بودیم.
دیگه تمام شده بود و حرف و صحبت خارج از بله برون بین خانم ها بو.
یهو سارینا رو به عمه گفت
- خاله چرا برهان نیومد؟
عمه گفت
- برهان که ایران نیست!
زن عمو گفت
- آره... رفته ایتالیا دوره طراحی جواهر ببینه!
عمه سر تکون داد.
نمیدونستم خوشحال باشم دلیل نیومدنش این بود یا نه…
سارینا گفت
- جدا؟ چه بیخبر؟
یهو عمه با لحن تندی گفت
- مگه هر کار هر کسی کرد باید تو بوق و کرنا کنه؟
با تعجب به عمه نگاه کردم.
لحنش تند بود.
سارینا دیگه حرفی نزد.
کسی چیزی نگفت و بحث عادی دوباره شروع شد.
اون شب گذشت.
تو گروه خانوادگیمون تو تلگرام، برهان آخر شب به علی و حنا تبریک گفت.
خیلی دو دل بودم بهش پیام بدم بپرسم واقعا عاشق حنا شده بود؟
اما میدونستم کار اشتباهیه…
ما هیچوقت بیشتر از فیلم و کتاب و سریال حرف نزده بودیم!
اون هیچوقت بحث رو بیشتر تر نکرده بود…
منم نمیخواستم خودمو کوچیک کنم و بحث خارج از صحبتمون باز کنم!
مخصوصا الان که خیلی رفتارش ناراحتم کرده بود…
یک هفته گذشت.
حنا که حسابی درگیر کارای آزمایش خون و حلقه خریدن بود.
منم سرگرم کار خودم
اما تو دلم، انگار یه چیزی خورد شده بود…
همش به خودم دلداری میدادم.
تو که رابطه خاصی با برهان نداشتی…
نباید برات مهم باشه!
اما واقعیت این بود که…
مهم بود!
اولین دورهمی خانوادگی، بعد بله برون حنا بود.
حس بدی داشتم.
برای اولین بار به مامان گفتم نمیام. امتحان دارم باید درس بخونم!
مامان هم قبول کرد.
شب که مهمونی تمام شد، عکس دورهمی رو گذاشتن تو گروه…
برهان بود.
سارینا هم تو عکس کنارش بود.
پوزخند زدم و باقی عکس هارو نگاه نکردم.
شاید همه این مدت که با من وقت میگذروند، فقط برای نزدیکی به حنا بود!
شاید همیشه داشت تو دلش به من میخندید…
کفرم گرفته بود.
صفحه چت برهان رو باز کردم…
6f
فایل کامل این رمان رو از اینجا بخرید
@mynovelsell
#۶
باورم نمیشد برهان نیومد!
واقعا یعنی عاشق حنا شده
و بله برون حنا نیومده!
حرصم بیشتر شده بود.
ته دلم امیدوار بودم بیاد و براش مهم نباشه و این یه خواستگاری فقط از طرف عمه بوده باشه!
اما نیومدن برهان نشون میداد که نه، قضیه چیز دیگه بود!
سرگرم مراسم شدیم.
سعی کردم به برهان فکر نکنم.
صحبت بزرگتر ها و مراسم بله برون انجام شد.
حنا و علی بینهایت خوشحال بودن.
براشون خوشحال بودم
اما حال خودم گرفته بود…
دور هم نشسته بودیم.
دیگه تمام شده بود و حرف و صحبت خارج از بله برون بین خانم ها بو.
یهو سارینا رو به عمه گفت
- خاله چرا برهان نیومد؟
عمه گفت
- برهان که ایران نیست!
زن عمو گفت
- آره... رفته ایتالیا دوره طراحی جواهر ببینه!
عمه سر تکون داد.
نمیدونستم خوشحال باشم دلیل نیومدنش این بود یا نه…
سارینا گفت
- جدا؟ چه بیخبر؟
یهو عمه با لحن تندی گفت
- مگه هر کار هر کسی کرد باید تو بوق و کرنا کنه؟
با تعجب به عمه نگاه کردم.
لحنش تند بود.
سارینا دیگه حرفی نزد.
کسی چیزی نگفت و بحث عادی دوباره شروع شد.
اون شب گذشت.
تو گروه خانوادگیمون تو تلگرام، برهان آخر شب به علی و حنا تبریک گفت.
خیلی دو دل بودم بهش پیام بدم بپرسم واقعا عاشق حنا شده بود؟
اما میدونستم کار اشتباهیه…
ما هیچوقت بیشتر از فیلم و کتاب و سریال حرف نزده بودیم!
اون هیچوقت بحث رو بیشتر تر نکرده بود…
منم نمیخواستم خودمو کوچیک کنم و بحث خارج از صحبتمون باز کنم!
مخصوصا الان که خیلی رفتارش ناراحتم کرده بود…
یک هفته گذشت.
حنا که حسابی درگیر کارای آزمایش خون و حلقه خریدن بود.
منم سرگرم کار خودم
اما تو دلم، انگار یه چیزی خورد شده بود…
همش به خودم دلداری میدادم.
تو که رابطه خاصی با برهان نداشتی…
نباید برات مهم باشه!
اما واقعیت این بود که…
مهم بود!
اولین دورهمی خانوادگی، بعد بله برون حنا بود.
حس بدی داشتم.
برای اولین بار به مامان گفتم نمیام. امتحان دارم باید درس بخونم!
مامان هم قبول کرد.
شب که مهمونی تمام شد، عکس دورهمی رو گذاشتن تو گروه…
برهان بود.
سارینا هم تو عکس کنارش بود.
پوزخند زدم و باقی عکس هارو نگاه نکردم.
شاید همه این مدت که با من وقت میگذروند، فقط برای نزدیکی به حنا بود!
شاید همیشه داشت تو دلش به من میخندید…
کفرم گرفته بود.
صفحه چت برهان رو باز کردم…
6f
فایل کامل این رمان رو از اینجا بخرید
@mynovelsell
#حریر_حرارت
#۷
براش یه طومار نوشتم.
از خشمم…
از رفتارش
از اینکه بعد سه سال تبادل نظر و ساعت ها حرف زدن، خیلی بیشعوره که اصلا بروز نداد از خواهر من خوشش میاد!
بعد دلم سوخت…
اگر واقعا عاشق حنا بود
و حنا با علی ازدواج کرد
چقدر الان برهان ناراحته…
تقصیر خودش بود که زودتر بروز نداد و به جای حنا، با من وقت گذروند!
خیلی بیشتر دلم گرفت.
همه پیام رو پاک کردم و نفرستادم.
نمیخواستم خودمو مسخره کنم و باعث شم بیشتر به من بخنده…
تصمیم گرفتم دیگه بهش فکر نکنم.
یه کتاب برداشتم و شروع کردم.
دیگه گروه خانوادگی رو باز نکردم.
به بهانه کنکور و درس، تا عقد حنا هیچ دورهمی شرکت نکردم
اما به عقد و عروسی حنا رسیدیم…
جایی که دیگه نمیشد بپیچونم!
خانواده ما بین عقد و عروسی، دست کم یک ماه فاصله مینداخت
اما چون حال مادربزرگ مادری علی خوب نبود
نگران بودن فوت کنه…
قرار شد عقد و عروسی رو با هم بگیرن.
علی هم خونه مستقل و یه سری وسایل داشت.
مامان اینا فقط کمبود های خونه رو جبران کردن.
حنا هم که گویا قبلا خودش تو دکور خونه علی نظرش رو داده بود…
با همه خونه علی موافق بود!
من هیچوقت نفهمیده بودم علی و حنا دوستن…
اونوقت انقدر پیشرفته بودن!
حس عقب مونده ها رو داشتم.
انگار از همه حقایق عقب مونده بودم.
در مورد حنا
و برهان…
روز عقد و عروسی رسید.
من با حنا رفتم آرایشگاه
قرار بود سارینا هم بیاد پیش ما آرایشگاه
بعد سبحان بیاد دنبال من و سارینا
علی هم بیاد دنبال حنا
اما ما که حاضر شدیم، سبحان خبر داد پنچر کرده
برهان میاد دنبال ما!
سارینا طوری خوشحال شد، که من و حنا فقط هنگ بهش نگاه کردیم.
حنا آروم گفت
- این چشمش دنباله برهانه ها حواست باشه!
اخم کردم و گفتم
- باشه خب! به من چه!
با تعجب به من نگاه کرد.
آروم تر گفت
- یعنی چی؟ مگه تو و برهان...
نذاشتم حرفش تموم شه و گفتم
-بین ما چیزی نبود، نیست! بعد اون حرکتش که عمرا هم ایجاد شه!
حنا دستم رو گرفت و گفت
- چه حرکتی؟
حرصم گرفت چیز به این مهمی یادش رفته و گفتم
- اومد خواستگاری تو!
حنا چشم هاش گرد شد و گفت
- چی داری میگی! اولا که نیومد دوما که...
حرفش ناتموم موند، چون آرایشگر شاکی اومد پیش ما و گفت
- عروس خانم آقای داماد منتظره ها!
به من نگاه کرد و گفت
- یه آقایی هم اومده میگن دنبال شما اومده!
#۷
براش یه طومار نوشتم.
از خشمم…
از رفتارش
از اینکه بعد سه سال تبادل نظر و ساعت ها حرف زدن، خیلی بیشعوره که اصلا بروز نداد از خواهر من خوشش میاد!
بعد دلم سوخت…
اگر واقعا عاشق حنا بود
و حنا با علی ازدواج کرد
چقدر الان برهان ناراحته…
تقصیر خودش بود که زودتر بروز نداد و به جای حنا، با من وقت گذروند!
خیلی بیشتر دلم گرفت.
همه پیام رو پاک کردم و نفرستادم.
نمیخواستم خودمو مسخره کنم و باعث شم بیشتر به من بخنده…
تصمیم گرفتم دیگه بهش فکر نکنم.
یه کتاب برداشتم و شروع کردم.
دیگه گروه خانوادگی رو باز نکردم.
به بهانه کنکور و درس، تا عقد حنا هیچ دورهمی شرکت نکردم
اما به عقد و عروسی حنا رسیدیم…
جایی که دیگه نمیشد بپیچونم!
خانواده ما بین عقد و عروسی، دست کم یک ماه فاصله مینداخت
اما چون حال مادربزرگ مادری علی خوب نبود
نگران بودن فوت کنه…
قرار شد عقد و عروسی رو با هم بگیرن.
علی هم خونه مستقل و یه سری وسایل داشت.
مامان اینا فقط کمبود های خونه رو جبران کردن.
حنا هم که گویا قبلا خودش تو دکور خونه علی نظرش رو داده بود…
با همه خونه علی موافق بود!
من هیچوقت نفهمیده بودم علی و حنا دوستن…
اونوقت انقدر پیشرفته بودن!
حس عقب مونده ها رو داشتم.
انگار از همه حقایق عقب مونده بودم.
در مورد حنا
و برهان…
روز عقد و عروسی رسید.
من با حنا رفتم آرایشگاه
قرار بود سارینا هم بیاد پیش ما آرایشگاه
بعد سبحان بیاد دنبال من و سارینا
علی هم بیاد دنبال حنا
اما ما که حاضر شدیم، سبحان خبر داد پنچر کرده
برهان میاد دنبال ما!
سارینا طوری خوشحال شد، که من و حنا فقط هنگ بهش نگاه کردیم.
حنا آروم گفت
- این چشمش دنباله برهانه ها حواست باشه!
اخم کردم و گفتم
- باشه خب! به من چه!
با تعجب به من نگاه کرد.
آروم تر گفت
- یعنی چی؟ مگه تو و برهان...
نذاشتم حرفش تموم شه و گفتم
-بین ما چیزی نبود، نیست! بعد اون حرکتش که عمرا هم ایجاد شه!
حنا دستم رو گرفت و گفت
- چه حرکتی؟
حرصم گرفت چیز به این مهمی یادش رفته و گفتم
- اومد خواستگاری تو!
حنا چشم هاش گرد شد و گفت
- چی داری میگی! اولا که نیومد دوما که...
حرفش ناتموم موند، چون آرایشگر شاکی اومد پیش ما و گفت
- عروس خانم آقای داماد منتظره ها!
به من نگاه کرد و گفت
- یه آقایی هم اومده میگن دنبال شما اومده!
🔥1
#حریر_حرارت
#۸
قبل از اینکه من چیزی بگم، سارینا گفت
- دنبال من اومده!
آرایشگر نگاه کرد و گفت
- خانم حریر معنوی مگه شمایی؟
سارینا وا رفت
اما زود اخم کرد و گفت
- دنبال هردو ما اومده!
رفت سمت کمد
چادرش رو برداشت و رو به کمک آرایشگر گفت
- میشه کمک کنید چادرم رو بذارم موهام خراب نشه؟
آرایشگر و یه کمک دیگه، به حنا کمک کردن شنل بپوشه.
منم آهی کشیدم و خودم مانتو رو پوشیدم.
شال حریر داشتم.
اونو هم خودم جوری رو موهام گذاشتم، که موهام پیدا نباشه و خراب هم نشه.
سارینا قبل ما رفت بیرون
من وسایل حنا رو برداشتم.
به کمک کمک آرایشگر بردم بیرون
به علی که منتظر بود سلام کردم.
رفتم سمت ماشین برهان
به صورتش فقط گذرا نگاه کردم…
اما اون حسابی نگاهم کرد!
زود اومد کمک
وسایل رو از من و دختر همراهم گرفت.
گذاشت تو صندوق ماشین
در رو برام باز کرد تا بشینم.
سوار شدم دیدم سارینا نیست!
خواستم بگم سارینا کجاست؟
اما تا چرخیدم، دیدم خانم جلو نشسته!
چون شیشه ماشین برهان دودی بود، متوجه نشده بودم.
برهان هم سوار شد.
آروم گفت
- ما جلو بریم یا پشت سر ماشین عروس و داماد بریم؟
قبل من سارینا گفت
- ما بریم به اونا چکار داریم؟
برهان آینه جلو رو طوری چرخوند، که من رو ببینه و گفت
- بریم؟
نگاهم رو ازش گرفتم و گفتم
- بریم. اونا میخوان برن باغ عکس بگیرن!
برهان سر تکون داد.
راه افتاد
اما حس میکردم نگاهش رو منه…
سارینا آروم گفت
- سرمه ای بهت میاد برهان!
ناخوداگاه لبخند زدم.
آخه واقعا بهش میومد!
پیراهن سورمه ای با کت و شلوار سرمه ای پوشیده بود.
برهان فقط خشک گفت
- مرسی.
لبخندم بیشتر شد.
سرم رو بلند کردم.
دیدم داره از تو آینه منو نگاه میکنه!
زود نگاهم رو گرفتم و لبخندم رو خوردم.
رسیدیم به تالار
تشکر کردم.
در رو باز کردم تا پیاده شم
سارینا اما بلند نشد.
منم در رو بستم و رفتم وسایل رو از صندوق بردارم
اما برهان هم پیاده شد.
اومد پیشم
در صندوق رو باز کرد و گفت
- خوبی؟
جواب ندادم.
وسایل رو برداشتم تا برم
اما بازوم رو گرفت!
ما اصلا به هم دست نمیزدیم و دست نمیدادیم حتی نزدیک هم نمینشستیم!
برای همین جا خوردم.
برهان گفت
- خوبی حریر؟
دستم رو عقب کشیدم و گفتم
- مگه برات مهمه!؟
شوکه نگاهم کرد.
سریع کیفم رو برداشتم و رفتم سمت ورودی زنونه…
f
#۸
قبل از اینکه من چیزی بگم، سارینا گفت
- دنبال من اومده!
آرایشگر نگاه کرد و گفت
- خانم حریر معنوی مگه شمایی؟
سارینا وا رفت
اما زود اخم کرد و گفت
- دنبال هردو ما اومده!
رفت سمت کمد
چادرش رو برداشت و رو به کمک آرایشگر گفت
- میشه کمک کنید چادرم رو بذارم موهام خراب نشه؟
آرایشگر و یه کمک دیگه، به حنا کمک کردن شنل بپوشه.
منم آهی کشیدم و خودم مانتو رو پوشیدم.
شال حریر داشتم.
اونو هم خودم جوری رو موهام گذاشتم، که موهام پیدا نباشه و خراب هم نشه.
سارینا قبل ما رفت بیرون
من وسایل حنا رو برداشتم.
به کمک کمک آرایشگر بردم بیرون
به علی که منتظر بود سلام کردم.
رفتم سمت ماشین برهان
به صورتش فقط گذرا نگاه کردم…
اما اون حسابی نگاهم کرد!
زود اومد کمک
وسایل رو از من و دختر همراهم گرفت.
گذاشت تو صندوق ماشین
در رو برام باز کرد تا بشینم.
سوار شدم دیدم سارینا نیست!
خواستم بگم سارینا کجاست؟
اما تا چرخیدم، دیدم خانم جلو نشسته!
چون شیشه ماشین برهان دودی بود، متوجه نشده بودم.
برهان هم سوار شد.
آروم گفت
- ما جلو بریم یا پشت سر ماشین عروس و داماد بریم؟
قبل من سارینا گفت
- ما بریم به اونا چکار داریم؟
برهان آینه جلو رو طوری چرخوند، که من رو ببینه و گفت
- بریم؟
نگاهم رو ازش گرفتم و گفتم
- بریم. اونا میخوان برن باغ عکس بگیرن!
برهان سر تکون داد.
راه افتاد
اما حس میکردم نگاهش رو منه…
سارینا آروم گفت
- سرمه ای بهت میاد برهان!
ناخوداگاه لبخند زدم.
آخه واقعا بهش میومد!
پیراهن سورمه ای با کت و شلوار سرمه ای پوشیده بود.
برهان فقط خشک گفت
- مرسی.
لبخندم بیشتر شد.
سرم رو بلند کردم.
دیدم داره از تو آینه منو نگاه میکنه!
زود نگاهم رو گرفتم و لبخندم رو خوردم.
رسیدیم به تالار
تشکر کردم.
در رو باز کردم تا پیاده شم
سارینا اما بلند نشد.
منم در رو بستم و رفتم وسایل رو از صندوق بردارم
اما برهان هم پیاده شد.
اومد پیشم
در صندوق رو باز کرد و گفت
- خوبی؟
جواب ندادم.
وسایل رو برداشتم تا برم
اما بازوم رو گرفت!
ما اصلا به هم دست نمیزدیم و دست نمیدادیم حتی نزدیک هم نمینشستیم!
برای همین جا خوردم.
برهان گفت
- خوبی حریر؟
دستم رو عقب کشیدم و گفتم
- مگه برات مهمه!؟
شوکه نگاهم کرد.
سریع کیفم رو برداشتم و رفتم سمت ورودی زنونه…
f
👍2❤1
#حریر_و_حرارت
#۹
از اینکه بهش فرصت حرف زدن نداده بودم راضی بودم!
از اینکه بهش فهموندم ازش ناراحتم راضی بودم
اما...
اما نگاه متعجب و ناراحتش، از تو ذهنم پاک نمیشد!
یه عذاب وجدان مسخره افتاده بود به جونم…
سعی کردم بدمش کنار
وارد سالن شدم و دیگه غرق مراسم و کارهایی که مامان میگفت شدم و ذهنم از برهان دور شد.
هرچند…
ته ذهنم هنوز برهان بود.
برهان و نگاهش و قلبم، که چه بخوام چه نخوام انگار برای برهان تند تر میزد…
مراسم تموم شد.
میخواستیم عروس و داماد رو تا خونه علی بدرقه کنیم.
من وسایل رو بردم سمت ماشین بابا
اما بابا نبود سوئیچ رو بزنه در باز شه…
پارکینگ تالار شلوغ بود و همه یه سمت در حال حرف بودن.
چون مراسم جدا بود.
بیرون تالار، خانواده ها داشتن دور هم حال و احوال میکردن قبل رفتن.
چشم چرخوندم دنبال بابا
اما برهان رو دیدم داره میاد سمتم…
انقدر دستم وسیله بود
نمیشد هم برم جایی!
نزدیک شد گفت
- دنبال کی میگردی حریر؟
- بابام... در رو باز کنه اینارو بذارم!
سر تکون داد و گفت
- بده من برو دنبال بابات!
چاره ای نبود… وسایل زیاد بود انگشتام درد گرفته بود.
رفتم سمتش
کاور لباس هارو دادم دستش
کیفمم گذاشتم رو شونه اش و گفتم
- ببخشید!
خندید و گفت
- خیلی خوشگل شدی!
ناخوداگاه هین گفتم
اما مکث نکردم دیگه چیزی بگه
چون حس کردم صورتم شد کوره آتیش…
پا تند کردم و ازش دور شدم.
اما قلبم تو سرم میزد…
بابا داشت میومد سمتم
رسیدم پیشش و گفتم
- بابا سوئیچ رو بده وسایل رو بذارم تو ماشین!
سری تکون داد و گفت
- دارم میام. بریم!
روم نمیشد با برهان دوباره چشم تو چشم شم…
اما مامان هم اومد و گفت
- بریم!
چاره نبود…
رفتیم سمت ماشین
مامان با دیدن برهان گفت
- وای حریر! وسایل رو چرا دادی دست برهان؟
- آخه اومدم دنبال بابا… دستم پر بود نمیتونستم بیام!
اخمی تحویلم داد و رفتیم وسایل رو از برهان گرفتیم.
زیر لب با خجالت گفتم مرسی و بابا گفت
- مرسی دایی جان. شما هم میآید تا خونه علی؟
برهان سری تکون داد و نگاهم کرد.
باز گر گرفتم...
زود سوار شدم.
برهان رفت.
مامان سوار شد و گفت
- من گفتم برهان عروسی حنا نیاد!
بابا گفت
-چرا نیاد؟
مامان گفت
- وا خب خودش خواستگار حنا بوده!
بابا از تو آینه نگاهم کرد و گفت
- مطمئنی برای حنا میخواستن بیان؟
دوست داشتم تو کف ماشین فرو برم…
مامان شاکی گفت
- وا خواهر خودت گفت برهان گفته بریم خواستگاری حنا! اسم آورد، هم برهان هم حنا!
حالم گرفته شد…
بد هم گرفته شد!
دوست داشتم بالا بیارم…
فکر کن حنا بهش جواب رد داد
حالا به من میگه خوشگل شدی!
گویا کلا براش مهم نبود…
حنا نشد، بزار برم شانسمو رو حریر امتحان کنم!
داشتم حرص میخوردم، که مامان گفت
- شاید فقط میخواستن موقعیتی ازدواج کنن... بلاخره موقعیت تجاری تو کمک خوبیه به برهان!
از حرف مامان دلم بیشتر پیچید…
#۹
از اینکه بهش فرصت حرف زدن نداده بودم راضی بودم!
از اینکه بهش فهموندم ازش ناراحتم راضی بودم
اما...
اما نگاه متعجب و ناراحتش، از تو ذهنم پاک نمیشد!
یه عذاب وجدان مسخره افتاده بود به جونم…
سعی کردم بدمش کنار
وارد سالن شدم و دیگه غرق مراسم و کارهایی که مامان میگفت شدم و ذهنم از برهان دور شد.
هرچند…
ته ذهنم هنوز برهان بود.
برهان و نگاهش و قلبم، که چه بخوام چه نخوام انگار برای برهان تند تر میزد…
مراسم تموم شد.
میخواستیم عروس و داماد رو تا خونه علی بدرقه کنیم.
من وسایل رو بردم سمت ماشین بابا
اما بابا نبود سوئیچ رو بزنه در باز شه…
پارکینگ تالار شلوغ بود و همه یه سمت در حال حرف بودن.
چون مراسم جدا بود.
بیرون تالار، خانواده ها داشتن دور هم حال و احوال میکردن قبل رفتن.
چشم چرخوندم دنبال بابا
اما برهان رو دیدم داره میاد سمتم…
انقدر دستم وسیله بود
نمیشد هم برم جایی!
نزدیک شد گفت
- دنبال کی میگردی حریر؟
- بابام... در رو باز کنه اینارو بذارم!
سر تکون داد و گفت
- بده من برو دنبال بابات!
چاره ای نبود… وسایل زیاد بود انگشتام درد گرفته بود.
رفتم سمتش
کاور لباس هارو دادم دستش
کیفمم گذاشتم رو شونه اش و گفتم
- ببخشید!
خندید و گفت
- خیلی خوشگل شدی!
ناخوداگاه هین گفتم
اما مکث نکردم دیگه چیزی بگه
چون حس کردم صورتم شد کوره آتیش…
پا تند کردم و ازش دور شدم.
اما قلبم تو سرم میزد…
بابا داشت میومد سمتم
رسیدم پیشش و گفتم
- بابا سوئیچ رو بده وسایل رو بذارم تو ماشین!
سری تکون داد و گفت
- دارم میام. بریم!
روم نمیشد با برهان دوباره چشم تو چشم شم…
اما مامان هم اومد و گفت
- بریم!
چاره نبود…
رفتیم سمت ماشین
مامان با دیدن برهان گفت
- وای حریر! وسایل رو چرا دادی دست برهان؟
- آخه اومدم دنبال بابا… دستم پر بود نمیتونستم بیام!
اخمی تحویلم داد و رفتیم وسایل رو از برهان گرفتیم.
زیر لب با خجالت گفتم مرسی و بابا گفت
- مرسی دایی جان. شما هم میآید تا خونه علی؟
برهان سری تکون داد و نگاهم کرد.
باز گر گرفتم...
زود سوار شدم.
برهان رفت.
مامان سوار شد و گفت
- من گفتم برهان عروسی حنا نیاد!
بابا گفت
-چرا نیاد؟
مامان گفت
- وا خب خودش خواستگار حنا بوده!
بابا از تو آینه نگاهم کرد و گفت
- مطمئنی برای حنا میخواستن بیان؟
دوست داشتم تو کف ماشین فرو برم…
مامان شاکی گفت
- وا خواهر خودت گفت برهان گفته بریم خواستگاری حنا! اسم آورد، هم برهان هم حنا!
حالم گرفته شد…
بد هم گرفته شد!
دوست داشتم بالا بیارم…
فکر کن حنا بهش جواب رد داد
حالا به من میگه خوشگل شدی!
گویا کلا براش مهم نبود…
حنا نشد، بزار برم شانسمو رو حریر امتحان کنم!
داشتم حرص میخوردم، که مامان گفت
- شاید فقط میخواستن موقعیتی ازدواج کنن... بلاخره موقعیت تجاری تو کمک خوبیه به برهان!
از حرف مامان دلم بیشتر پیچید…
👍3❤1
#حریر_و_حرارت
#۱۰
حرف مامان خیلی درست میزد…
دقیقا امکانش بود!
بیشتر از برهان حرصم گرفت…
رسیدیم خونه علی
من و مامان زود رفتیم بالا
عروس اومد.
فامیلا اومدن.
خانم ها گشتی تو خونه زدن.
من کمک کردم حنا لباس عوض کنه.
موهاش رو باز کنه.
خداحافظی کردیم تا داماد بیاد تو
برگشتیم پایین، دیگه کسی جز بابا و عمو اینا نبودن.
خوشحال بودم برهان رو نمیبینم…
از عروسی حنا یک ماهی گذشت.
یه دور همه خانوادگی داشتیم.
من نرفتم.
به بهانه کنکور، هرچی مهمونی بود نمیرفتم.
کنکور رو دادم.
حتی گروه خانوادگی رو چک نمیکردم.
جواب کنکورم اومد.
برای انتخاب رشته، بابا فقط چندتا دانشگاه میذاشت.
گفت با برهان یا علی مشورت کن برای انتخاب رشته!
منم بدون مشورت با هیچکدوم، خودم انتخاب رشته کردم.
تا نتیجه بیاد باز دور همی بود.
من نرفتم.
دیگه کنکور نداشتم
اما همه عادت داشتن من نرم…
دوتا خواستگار از دوستای بابا برام اومد.
اونم میگفت نه خانمم گفته دخترام باید لیسانس بگیرن بعد!
جواب کنکور اومد.
دانشگاه الزهرا قبول شده بودم.
یه دانشگاه کاملا دخترونه، که بابا اجازه داده بود انتخاب کنم.
برای رفت و آمد، بابا برام یه ۲۰۶ خرید و رفتم کلاس رانندگی تا خودم برم و بیام.
کلا این جنس مخالف گریزی، تو تربیت کل خاندان پدرم مشهود بود…
حنا هم کل دانشگاهش، به قول خودش جز استاد مرد، مرد دیگه ای ندیده بود!
اما من دوست داشتم با پسر های دیگه آشنا بشم…
آشنا بشم، شاید یکی پیدا شه برهان رو از سرم بیرون کنه!
نمیخواستم برم سمت برهان…
کسی که بهم علاقه نداشت و از سر نبود گزینه، اومده بود سمتم!
من درسته ازش خوشم می اومد…
اما ترجیح میدم این خوش اومدن دو طرفه باشه!
اواسط ترم اول بودم، که یکی از استاد های خانم شماره بابام رو خواست.
گفت میخواد با پدرم صحبت کنه.
حدس زدم قضیه خواستگاریه…
اما روم نشد بگم اول به خودم بگو چیه و چکاره شاید نخوام!
شماره بابا رو دادم.
همون شب زنگ زدن.
بابا گفت نه دخترم زوده براش ازدواج
اما اونا قبول نکردن و گفتن قرار نیست همین الان عروسی کنن... بیان آشنا شن!
بابام که انقدر سفت و سخت بود
به طرز عجیبی، نرم شد و قبول کرد!
#۱۰
حرف مامان خیلی درست میزد…
دقیقا امکانش بود!
بیشتر از برهان حرصم گرفت…
رسیدیم خونه علی
من و مامان زود رفتیم بالا
عروس اومد.
فامیلا اومدن.
خانم ها گشتی تو خونه زدن.
من کمک کردم حنا لباس عوض کنه.
موهاش رو باز کنه.
خداحافظی کردیم تا داماد بیاد تو
برگشتیم پایین، دیگه کسی جز بابا و عمو اینا نبودن.
خوشحال بودم برهان رو نمیبینم…
از عروسی حنا یک ماهی گذشت.
یه دور همه خانوادگی داشتیم.
من نرفتم.
به بهانه کنکور، هرچی مهمونی بود نمیرفتم.
کنکور رو دادم.
حتی گروه خانوادگی رو چک نمیکردم.
جواب کنکورم اومد.
برای انتخاب رشته، بابا فقط چندتا دانشگاه میذاشت.
گفت با برهان یا علی مشورت کن برای انتخاب رشته!
منم بدون مشورت با هیچکدوم، خودم انتخاب رشته کردم.
تا نتیجه بیاد باز دور همی بود.
من نرفتم.
دیگه کنکور نداشتم
اما همه عادت داشتن من نرم…
دوتا خواستگار از دوستای بابا برام اومد.
اونم میگفت نه خانمم گفته دخترام باید لیسانس بگیرن بعد!
جواب کنکور اومد.
دانشگاه الزهرا قبول شده بودم.
یه دانشگاه کاملا دخترونه، که بابا اجازه داده بود انتخاب کنم.
برای رفت و آمد، بابا برام یه ۲۰۶ خرید و رفتم کلاس رانندگی تا خودم برم و بیام.
کلا این جنس مخالف گریزی، تو تربیت کل خاندان پدرم مشهود بود…
حنا هم کل دانشگاهش، به قول خودش جز استاد مرد، مرد دیگه ای ندیده بود!
اما من دوست داشتم با پسر های دیگه آشنا بشم…
آشنا بشم، شاید یکی پیدا شه برهان رو از سرم بیرون کنه!
نمیخواستم برم سمت برهان…
کسی که بهم علاقه نداشت و از سر نبود گزینه، اومده بود سمتم!
من درسته ازش خوشم می اومد…
اما ترجیح میدم این خوش اومدن دو طرفه باشه!
اواسط ترم اول بودم، که یکی از استاد های خانم شماره بابام رو خواست.
گفت میخواد با پدرم صحبت کنه.
حدس زدم قضیه خواستگاریه…
اما روم نشد بگم اول به خودم بگو چیه و چکاره شاید نخوام!
شماره بابا رو دادم.
همون شب زنگ زدن.
بابا گفت نه دخترم زوده براش ازدواج
اما اونا قبول نکردن و گفتن قرار نیست همین الان عروسی کنن... بیان آشنا شن!
بابام که انقدر سفت و سخت بود
به طرز عجیبی، نرم شد و قبول کرد!
👍2
#حریر_و_حرارت
#۱۱
اینقدر این رفتار بابا عجیب بود، که مامان هم جا خورد.
خوشبختانه چون قرار بر دیدار اولیه بود
بابا اصلا به فامیل رو خبر نداد.
قرار شد اونا هم فقط پدر و مادر و خود پسره بیان
یه شب غیر رسمی، همدیگه رو ببینیم.
من که اصلا حوصله این مراسم رو نداشتم
اما به اجبار مامان و بابا، مجبور بودم قبول کنم…
چهارشنبه عصر بود.
قرار بود ساعت ۶ بیان تا ۸!
من یه مانتو سنتی بلند پوشیدم با روسری هم رنگ حاشیه مانتو
حجابم کامل بود و زیر مانتو هم با وجود بلند بودن ساپورت پوشیدم.
صدای زنگ که اومد، گیره های روسریم رو سفت کردم و رفتم پایین…
آرایشم ریمل و برق لب بود.
رنگ پوستم برعکس حنا، به خانواده مادریم رفته بود. مثل اون ها پوستم زیادی روشن و کمی رنگ پریده است.
برای همین حتی یه رژ لب ساده تو صورتم، خیلی به چشم میاد و بابا رو شاکی میکنه.
در حالی که حنا راحت آرایش میکرد، من همیشه در همین حد محدود میتونستم به خودم برسم!
آروم از پله ها رفتم پایین
صدای سلام و علیک می اومد.
از پاگرد رد شدم و با دیدن یه پسر ریز میزه، شاید هم قد خودم ابروهام بالا پرید.
چون من قدم از دختر های نرمال جامعه کوتاه تر بود
برای همین پسر هم قد من، برام تعجب بر انگیز شده بود.
گفتم شاید برادر کوچیک خانواده است!
همه تو پذیرایی نشستن.
من هم نزدیک شدم و سلام کردم.
نگاهم رو هر سه نفر چرخید.
پدر و مادر و همین پسر!
سلام و احوال پرسی کردن و منم نشستم.
خانم کمالی استادم، سکوت رو شکست و گفت
- من تو این سالهای تدریسم، دختر های زیادی دیدم اما حریر یکی از مودب ترین و با حیا ترین دختر هایی بود که دیدم!
بابا گفت
- لطف دارین!
مامان هم گفت
- حریر دختر ذاتا آرومیه…
خانم کمالی گفت
- امید هم همینطور... برای همین گفتم آشنا بشیم!
با این حرف، امید به من نگاه کرد.
سرم رو انداختم پایین
چهره خوبی داشت.
اما از اون چهره هایی که من دوست داشتم نبود…
صورت خوش فرم و خوش تراشی داشت
اما من کمی مردونه تر و خشن تر دوست داشتم…
یه چیزی تو مایه های برهان!
از این فکرم جا خوردم، که مامان گفت
- حریر جان بیا کمک چای بیاریم!
بلند شد بره سمت آشپزخونه
همسر خانم کمالی گفت
- زحمت نکشید!
مامان گفت
- چه زحمتی… چای که چیزی نیست!
با این حرف، منم بلند شدم.
بابا هم پشت سر ما پرسید
- خب آقا زاده چکاره هستن؟
گوشام رو تیز کردم ببینم چکاره است... بهش میخورد هنرمند باشه!
چون یکم موهاش هم بلند بود.
اما صدای خودش اومد که گفت
- چشم پزشک هستم، دوره طرح جراحی رو میگذرونم!
#۱۱
اینقدر این رفتار بابا عجیب بود، که مامان هم جا خورد.
خوشبختانه چون قرار بر دیدار اولیه بود
بابا اصلا به فامیل رو خبر نداد.
قرار شد اونا هم فقط پدر و مادر و خود پسره بیان
یه شب غیر رسمی، همدیگه رو ببینیم.
من که اصلا حوصله این مراسم رو نداشتم
اما به اجبار مامان و بابا، مجبور بودم قبول کنم…
چهارشنبه عصر بود.
قرار بود ساعت ۶ بیان تا ۸!
من یه مانتو سنتی بلند پوشیدم با روسری هم رنگ حاشیه مانتو
حجابم کامل بود و زیر مانتو هم با وجود بلند بودن ساپورت پوشیدم.
صدای زنگ که اومد، گیره های روسریم رو سفت کردم و رفتم پایین…
آرایشم ریمل و برق لب بود.
رنگ پوستم برعکس حنا، به خانواده مادریم رفته بود. مثل اون ها پوستم زیادی روشن و کمی رنگ پریده است.
برای همین حتی یه رژ لب ساده تو صورتم، خیلی به چشم میاد و بابا رو شاکی میکنه.
در حالی که حنا راحت آرایش میکرد، من همیشه در همین حد محدود میتونستم به خودم برسم!
آروم از پله ها رفتم پایین
صدای سلام و علیک می اومد.
از پاگرد رد شدم و با دیدن یه پسر ریز میزه، شاید هم قد خودم ابروهام بالا پرید.
چون من قدم از دختر های نرمال جامعه کوتاه تر بود
برای همین پسر هم قد من، برام تعجب بر انگیز شده بود.
گفتم شاید برادر کوچیک خانواده است!
همه تو پذیرایی نشستن.
من هم نزدیک شدم و سلام کردم.
نگاهم رو هر سه نفر چرخید.
پدر و مادر و همین پسر!
سلام و احوال پرسی کردن و منم نشستم.
خانم کمالی استادم، سکوت رو شکست و گفت
- من تو این سالهای تدریسم، دختر های زیادی دیدم اما حریر یکی از مودب ترین و با حیا ترین دختر هایی بود که دیدم!
بابا گفت
- لطف دارین!
مامان هم گفت
- حریر دختر ذاتا آرومیه…
خانم کمالی گفت
- امید هم همینطور... برای همین گفتم آشنا بشیم!
با این حرف، امید به من نگاه کرد.
سرم رو انداختم پایین
چهره خوبی داشت.
اما از اون چهره هایی که من دوست داشتم نبود…
صورت خوش فرم و خوش تراشی داشت
اما من کمی مردونه تر و خشن تر دوست داشتم…
یه چیزی تو مایه های برهان!
از این فکرم جا خوردم، که مامان گفت
- حریر جان بیا کمک چای بیاریم!
بلند شد بره سمت آشپزخونه
همسر خانم کمالی گفت
- زحمت نکشید!
مامان گفت
- چه زحمتی… چای که چیزی نیست!
با این حرف، منم بلند شدم.
بابا هم پشت سر ما پرسید
- خب آقا زاده چکاره هستن؟
گوشام رو تیز کردم ببینم چکاره است... بهش میخورد هنرمند باشه!
چون یکم موهاش هم بلند بود.
اما صدای خودش اومد که گفت
- چشم پزشک هستم، دوره طرح جراحی رو میگذرونم!
👍4
