Forwarded from ㅤrıkı 's vortex پك نيكي
Forwarded from ㅤrıkı 's vortex پك نيكي
ㅤrıkı 's vortex پك نيكي
🫓
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ㅤrıkı 's vortex پك نيكي
اگه اينجا جوين هستيد ممنون ميشم كه اين پيام رو به همراه پك پين فوروارد كنيد تا چنل هاتون پيداتون كنم🧍🏻♀️
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from cry Babyپـك ملـانـي
Pretty doll 's @003th pack!
Martinez : 🍡
Martinez : 🍡
Forwarded from cry Babyپـك ملـانـي
cry Babyپـك ملـانـي
Pretty doll 's @003th pack! Martinez : 🍡
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from BLÙE 🪼
blue Memories
couple: jaywon
genre: romance, dram, angst
couple: jaywon
genre: romance, dram, angst
بعضی عشق ها قرار نیست راحت به دست بیان فقط میان تا برای همیشه شکل قلب آدم رو عوض کنن سال ها بعد، اگر کسی از من پرسید بزرگ ترین حسرت زندگیت چی بود، اسمت رو نمیگم ؛ فقط لبخند میزنم، چون بعضی اسم ها هنوز هم اونقدر عزیزن که حتی بعد از تموم شدن، دلم نمیاد اونارو با غم صدا کنم من تموم این سال ها یاد گرفتم با نبودنت زندگی کنم، اما هیچ وقت یاد نگرفتم دوستت نداشته باشم
یانگ جونگوون~
Forwarded from 𝖮𝗋𝖺𝗇𝗀𝖾 𝖥𝗅𝗈𝗐𝖾𝗋⁷ (EWAN)
𝘽𝙡𝙤𝙤𝙙𝙮 𝙚𝙮𝙚 ✧.* ꒱ !
In the bathroom
"By Ewan - "
⚘ ·˚ ༘ #Bloody_eye ♡ ◝
𓂃𓈒 Heeki 🩸
𓂃𓈒part: 14🔞
𓂃𓈒Comments: @EWANYbot
☆ ꒰ @orangeeflowerr !¡ ꒱
In the bathroom
"By Ewan - "
⚘ ·˚ ༘ #Bloody_eye ♡ ◝
𓂃𓈒 Heeki 🩸
𓂃𓈒part: 14🔞
𓂃𓈒Comments: @EWANYbot
☆ ꒰ @orangeeflowerr !¡ ꒱
Forwarded from 𝘓𝘦𝘷𝘢𝘯𝘵𝘦𝘳 پارت 8
اونرای عزیز میشه یه دست همتی برسونید باز اینجا 280 بشه؟
Forwarded from Always✞⁷🖤 (이희승)
با رسیدن به مقصد،هر دو پسر از ماشین پیدا شدند.با نزدیک شدن به کافه،نیکی با باز کردن در به همراه سونگهون وارد شدند.
نیکی با دیدن سه تا پیرمرد که شات الکل میزدند،بهشون نزدیک شد و محکم به میزشون کوبید.
"ببینین کی اینجاست،جناب نیشیمورا"
"زود پولا رو بده کار داریم"
"بیا بشین یه نوشیدنی باهامون بخ.."
"برای نوشیدن نیومدیم،زود پولا رو بده"
پیرمرد لبخندش رو جمع کرد و خمی به ابروهایش آورد.
"پولا رو بدین بهشون"
پیرمرد دیگری بلند شد با تنه ای به نیکی از کنارش رد شد.بعد از پنج دقیقه با ساک مشکی رنگ بزرگی پولا رو به دست نیکی داد.
"بیا اینم پولا،فقط آخرین بارت باشه با من اینجوری حرف میزنی"
نیکی پوزخندی زد و قبل از حمله ور شدن به پیرمرد سونگهون جلوش رو گرفت و او را به سمت در کشوند، هنوز چند قدم نرفته بودند که ناگهان وسیله محکمی به زانوهاشون خورد و باعث شد با زانو به زمین فرود بیان.
"سرتونو بالا بگیرین"
دو پسر با شنیدن صدای آشنایی سرشونو بالا آوردن.
"هیس...ونگ"
"هی...ییونگ"
"چیه؟چرا ماتتون برده؟درسته من دستور تمام اون نقشه ها رو دادم"
نیکی و سونگهون هنوز در شک بودند،باورشون نمیشد هیونگشون رئیس خلافکارا باشه.
𝖧𝗈𝗈𝗇𝗄𝗂ᘏ