🪐 بُعد چهارم 🪐
1.19K subscribers
782 photos
650 videos
9 files
402 links
🎆 Metaphysical sciences 🎇
Download Telegram
💙 ای عزیز.
آن عاشق دیوانه
که تو او را ابلیس خوانی در دنیا،❗️
💢 خود ندانی که در عالم الهی او را به چه نام خوانند؟
♨️ اگر نام او بدانی، او را بدان نام خواندن ، خود را کافر دانی.
دریغا چه میشنوی!!؟؟
این دیوانه خدا را دوست داشت؛
❇️ محک محبت دانی که چه آمد؟
یکی "بلا و قهر"
و دیگر "ملامت و مذلت"
✳️ گفتند: اگر دعوی عشق ما میکنی،
نشانی باید.‼️
محک بلا و قهر و ملامت و مذلت،
بروی عرض کردند؛
قبول کرد در ساعت،
💙 این دو محک گواهی دادند
که نشان عشق صدق است 💚




🆔
@Hipnotrap
🎉7558🔥58🥰54👏53👍48🙏3💯3❤‍🔥2👌2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🌏 در این جهان خیلی از سوالات را نمیشود باعقل و‌منطق جواب داد ‼️

این جهان پراز رمزورازهای عجیب و غریب است ‼️🤔😳


🆔
@Hipnotrap
🥰5451🔥49🎉47👏45👍41🙏3❤‍🔥2👌2💯2😍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🎼 اجرای بازخوانی ترانه مسافر توسط،استاد معین عزیز ❤️

هنوز هم با گذشت بیش از سی سال این آهنگ با روح و روان آدم بازی میکنه !!👌❤️👍


🆔
@Hipnotrap
101🥰93👍88🔥74👏72🎉67🙏3❤‍🔥2👌2💯2😍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
😈 لعنت به شما جادوگران و ساحره ها که به این حیوان بیگناه و زبان بسته بخاطر اهداف و امیال شومتان رحم نکرده و اعضا پرنده مظلوم را قطع کردید !!😪😿
⚠️ کاربران عزیزان این پست را برای دیگران هم بفرستید تا هزاران لعنت نثار این شیطان صفتان کنند





🆔
@Hipnotrap
😢48😱46🤬46🤮46🤔40👎32😨32🔥2👌2💔2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🌎 چرا بعضی از صحنه های زندگی تکراری به نظر میرسد ⁉️
بعبارتی تصور میکنید آن صحنه را قبلا دیده اید !!🤔🤔





⚡️🆔
@Hipnotrap
👍6561👏59🥰56🎉53🔥50🙏4😍4👌3
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
🔵 در طول خواب ما نمی‌دانیم که در حال رویا دیدن هستيم... تنها در زمان بیداری است که می‌فهمیم آن یک خواب بوده است.‼️👌

🔹و همینگونه، تنها پس از بیداری بزرگ ( قبض روح )خواهیم فهمید که زندگی یک خواب و رویای بزرگ است😳


.

🆔
@Hipnotrap
👍74🎉62🥰5953👏52🔥51🙏4💯4👌3
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🆔 Hipnotrap
💩83😱74🤔5756🥰52👏52🎉49🔥48👍46🙏5👌5
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🌎 تجربه مرگ و بیداری روح ، در بسیاری از سنت های معنوی و عرفانی ، نه پایان زندگی ، بلکه آغاز بیداری در سطحی عمیق تر از زندگی مادی و موجودیت توصیف میشود !!
در این بینش ، وقوع مرگ ، صرفا عبور از یک پرده است ، به عبارتی انتقال از جهان مادی ، به حقیقتی بی واسطه و لطیف تر ❤️🌸🌺






🆔
@Hipnotrap
🎉108👍104🔥10399👏98🥰83👌4💯4🙏3
Forwarded from خبرک فوری
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
برای اولین بار صدا و سیما آهنگ معینو‌ پخش کرد.

@KhabarkFori
2❤‍🔥1👍1🥰1👏1🎉1🙏1👌1😍1💯1
Forwarded from نیستان5
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
پرواز همای سعادت در آسمان کوهستان مرزن آباد چالوس🦅

مرغ هما که در فرهنگ ایرانی نماد سعادت است؛ امروز جمعه بر فراز آسمان کوهستان به پرواز درآمد
#هما
🌹
@neyestan5
3❤‍🔥1👍1🔥1🥰1👏1🎉1🙏1👌1😍1💯1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
❤️ 5 تن از زیباترین زن های دنیا!
اینو بفرست برای خانم ها شگفت زده میشن..‼️ 🤔
تا اخر ببینید.... 👌
🌹
🆔
@Hipnotrap
2👏2👍1🔥1🥰1🎉1🙏1👌1🥱1😍1💯1
Forwarded from نیستان5
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
افغانی و افغانی ها.....
حتما ببینید.................
🗣سیدعلی صاحبکار
🌹
@neyestan5
👍2👎1🔥1👏1🤬1🎉1💩1🥱1😍1🤨1🙊1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🌎 محرمانه عجیب و غریب!

⭐️دروازه ستارگان.⭐️

طبق روایات باستانی و داستان‌های جدیدتر، زمانی دروازه ستارگانی روی زمین وجود داشته که دنیای ما را به دنیای خدایان متصل می‌کرده است. بنابراین، احتمالاً اینها سیارات، کهکشان‌ها یا ابعاد دیگری بوده‌اند. گفته می‌شود که خدایان می‌توانستند از این پورتال‌ها عبور کنند. این موضوع در حال حاضر به طرز عجیبی مرتبط است. نظر شما چیست؟ آیا فکر می‌کنید «دروازه ستارگان» صرفاً یک داستان تخیلی است، یا شاید همه چیز زمانی همانطور که توصیف شده، بوده است ‼️🤔🤔


🆔
@Hipnotrap
👏55🥰5452👍50🎉49🔥37❤‍🔥2🙏2😎2👌1😍1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
👽 تا پنج سال آینده فرا زمینی ها به سیاره ما خواهند آمد ‼️😳🤔




🆔
@Hipnotrap
🎉7672🔥69👏63👍62🥰50👌3❤‍🔥2🙏2😍2💯2
خاطرات یک محقق علوم غریبه در مورد احضار 😱

لطفا تا آخر مطالعه کنید :


🔴با سلام : این تجربه برمیگرده به تقریبا 18 سال پیش و این خاطره با توجه به رعایت آداب و قوانین در علوم خفیه و گفتنی و ناگفتنی  و حفظ بعضی اسرار بیان میشه و خلاصه میشه روزی برای پاره ای مراحل یک احضار راهی بیابان و کوه و کمر شدم که طبق دستور العمل در سه شب صورت میگرفت باید به محلی خالی از هر سر و صدای و یا وجود انسانی میرفتم بعد از ساعت ها با پای پیاده و کلی مشکل به محل مورد نظر رسیدم ماه کامل بود و محیط کامل تاریک بود لازم به ذکر است این دومین تجربه من بود که در اوایل تحقیقم انجام میدام استراس داشتم و نگران و کمی ترس چون در تمام مسیر با سر و صداهای و سنگ پرتاپ های غیر طبیعی مواجهه میشودم از پشت سر ومدام اسم رو صدا میزدند و برمیگشتم چیزی نبود به هر حال به محل مورد نظر رسیدم و کمی اونورتر غاری بود بعد کلی مشکلات کمی استراحت کردم و بعد  شروع کردم به مقدمه چینی مراحل احضار مشغول شدم دایره ای از محافظت (مندل) و چند کار رو انجام دادم  وقت مورد نظر فرا رسید دو دل بودم که انجام بدم یا نه چون برای دومین تجربه احضار خطرناکی بود کمی تو فکر فرو رفتم بعد کمی ذکر گفتم نماز خواندم و تصمیم گرفتم به هر شکلی و به هر بهاء اینکار رو انجام بدم

🔴 مقدمه کار فراهم شد نیمه شب بود شروع کردم به خواندن عزائم !! بی وقفه تقریبا بعد از یکساعت اینا دیدم صدای سگ میاد که تعدادشون زیاده و مدام صدا میاد اونم با صدای کمی متفاوت از سگ ولی به شدت در حالت حمله ور شدن ولی هیچ اثری از سگ نبود فقد از دور و برم و نزدیکم صدای پارسکنان میومد من همچنان خوندم عزیمه رو ادامه میدادم بدون توجه به دور برم ولی استرس داشتم ناگهان صدای سگها قطع شد و استرسم کم شد ولی کمی نگذشت صدایی کلاغ ها اومد تو تاریکی شب دیدم همه جا نشسته بودن یا دور برم پرواز میکردن و با چشمهای به رنگ نارنجی و قرمز بهم زل میزدن خیلی ترسناک بودن واقعا ترس وجودم رو گرفت ولی نباید میترسیدم چون جزو قوانین بود و نباید ناقص رها میکردم چون عواقب بدی داشت برام سعی کردم خودم رو آروم کنم ولی این صدای کلاغ ها به شدت تمرکز منو بهم میزد چون نباید عزیمه رو غلط میخودندم والا نتیجه نداشت و عواقب داشت البته چون زمان این احضار سه روز بود اصلا انتظار نداشتم همون روز اول با چنین شرایطی مواجهه بشم

🔴 با توجه به دستور العمل از روز دوم قرار بود با این شدت مورد حمله قرار بگیرم بیشتر استرسم از اون شد البته دنیای ماوراء پر از سورپرایزها هست نمیشه به طور یقین چیزی رو دقیق تخمین زد خلاصه کمی بعد صدای کلاغ ها قطع شد و بعد تعداد عزیمه شب اول من تموم شد و اصراف رو خوندم و تمام شد تا شب روز بعد بشه ولی ساعتی نگذشت از اصراف من که  دوباره مسائل دیگه شروع شد که واقعا گیج شدم که من اصراف خوندم  و تموم شد این چیه باز ...

🔴خلاصه میگفتم بعد سپری کردن مراحل شب اول که تموم شد و داشتم از اون دایره حفاظ خارج میشدم دیدم سایه های سیاه به بلندی خدا شاهده میتونم بگم دو متر دور برم حاضر شدن گیج شدم ترس منو گرفت اصلا انتظارش رونداشتم اصلا تو شرایط احضار اینا بیان نشده بود از استرس گلوم خشک شد دهنم باز نشد پاهام اصلا تحمل وزن بدنم رونداشت و افتادم زمین از شدت استرس چون اصلا انتظار نداشتم همون روز اول با چنین صحنه های رو به رو بشم اونم بعد از ختم شب اول و اصراف دور تا دور رو اون سیاه ها گرفتن چشمهاشون کاملا سرخ بود عین نور چشم گربه که شبها می درخشه اونطوری هر طرف رو نگاه کردم عین دایره دورم کرده بودن انگار منتظر بودن بیام از مندل یا همون دایره حفاظت بیرون تا تکیه پارم کنن خیلی وحشتناک بودن یکم سعی کردم خودم رو آروم کنم چشمهامو بستم و سعی کردم با صدای بلند ذکر گفتن چند دقیقه گفتم چشمهامو باز کردم دیدم دور شدن و تعدادشون هم خیلی کم شده ولی چندتایی دور تر از من بودن خلاصه چیزهای که بلد بودم روگفتم خلاصه رفتن و از دایره محافط بیرون اومدم باور کنید یک بطری کامل آب خوردم انکار چند روزه آب نخورده بودم خلاصه همه چیز روجم کردم تا استراحت کنم


🔴تا شب بعد رفتم درون اون غار تا اتشی روشن کنم و کمی گرم بشم و کمی غذا بخورم و بخوابم حصار زدم دور خودم خواستم بخوابم چون انگار ده روزه نخوابیدم جوری انرژی از دست داده بودم و خلاصه اون شب لعنتی تموم شب بعد خلاصه کنم شب دوم رسید استرس باز منو گرفت که خدایا شب اول که اینطور شد ببین شب دوم چه بلایی قرار سرم بیاد شب شد تاریکی همه جاروگرفت سکوت عجیبی محیط روگرفت خواستم مراحل شب دوم رو شروع کنم ناگهان دیدم نیمه شب صدایی گله گوسفند میاد از پایین کوه درست نزدیکی من گفتم شاید اومدن کنار رودخونه آب بخورن اصلا فکر نکردم اخه نصف شبی گله چیکار میکنه اونجا یکم نشستم تا برن شروع کنم دیدم صدای خش خش پا میاد ناگهان دیدم یه مرد با چهره مهربون اومد پیشم سلام داد
1
🔴گیج همینطوری موندم این چیکار داره اینجا غیر ممکن بود چوپانی بیاد اونجا از اهل اونجا پرسیده بودم گفته بودن کسی اونجا نمیره میترسه بره ولی دلیل نگفته بودن بهم چرا میترسن گیج شدم جواب سلامش رو دادم ازم پرسید اینجا چیکار میکنی گفتم اومدم کوه نوردی لبخند زد وچیزی نگفت بهم کمی نون داد با شیر که بیا بخور منم گرفتم خوردم بعد گفت من میدونم چرا اینجا هستی و تمام اتفاق های که شب اول پیش اومد بهم رو گفت و میدونست من چیکار میکنم چشمهام از کاسه در اومد از حرفاش تعجب کردم یکم باهان حرف زد بعد گفت ادامه نده اینجا برو یه جایی نشون داد اونجا ادامه بده جای بدی رو انتخاب کردی اینجا اصلا به صلاحت نیست بعد هر چقدر دلیل پرسیدم جواب نداد و دستش رو گذاشت رو شونه من و لبخند زد و رفت یه دفعه صدای اون گله قطع شد همون لحظه فهمیدم مسله ای بود این وسط خلاصه خودم رو دلداری دادم ادامه دادم و جام رو تغییر ندادم همونجا شروع کردم به ادامه احضارم همدن شرایط شب اول رو فراهم کردم شروع کردم به خواندن عز ائم .....


🔴خلاصه بعد رفتن اون به صطلاح چوپان که واقعا من شک دارم اون انسان بود من بی آنکه به حرفاش توجه کنم شروع کردم به ادامه و شرایط رو فراهم کردن بخور اینا تو شب دوم احضار شروع کردم به خوندن عزیمه باز و کاملا آماده بودم که احتمال داره تو شب دوم نتیجه بگیرم و ادامه ندم تا شب سوم خلاصه شروع کردن به خوندن چندی نگذشت یه دفعه چشمم به چیزی افتاد که همنطوری مات و گیج خیره شدم زنی رو دیدم داره میاد با لباس کاملا سفید و موهای بلند انگار داره از عروسی میاد وسط بیابون وسط کده اونم اونجا کلا دست و پام سست شد این دیگه چیه همنطور موندم چیکار کنم اومد نزدیک نشست کمی دورتر از من اصلا حرف نزد درست خیره شد به چشمهای من واقعا چهره ای زیبا داشت که تو عمرم همچین زیبایی ندیده بودم همینطور من به اون خیره شدم اون به من بدون یک کلمه حرف خلاصه بعد چندی من سلام دادم اونبی آنکه لبهاش تکون بخوره جواب سلام منو تو گوش من داد بدتر استرس گرفتم انگار دهنش تو گوش من بود خودش اونور بهم گفت خواسته تو اجابت شد ولی جای مناسبی نبود اینجا چون خیلی از قبیله های هم نوع من اینحا هستن که مانع تراشی میکنن والا روز اول خواسته تو اجابت شده بود و گفت آتیشی فراهم کن و نترس چون در پناه ما هستی ادامه بده تا حاضر بشه پادشاه

🔴تا گفت پادشاه انگار یک دیق آب گرم ریختن رو کل هیکل من کل بدن گرم شد دستهام سست شد انگار تب گرفتم اون زن دوباره گفت نترس در پناه مایی و چون صدایی بسیار ارام بخشی داشت کمی آروم شدم و یک تیکه پارچه سیاه داد به من و که قرار شد بعد چند کاری که از گفتنش معذروم باید به آتیش مینداختم خلاصه بعد اینکه اون کارهارو انجام دادم کمی نگذشت صدای زنگوله ها به صدا در اومد و صداهای که انگار زمین میلزره اومد محیط سنگین شد شمهای دور دایره پر نور شدن اومدن با کلی خدم حشم  صداهاشون رومیشنیدم زمزمه های از عماق داشت میومد وسط اون لشکر یک مرد بلند قد و با چهره ای بسیار وحشتناک و خشمگین پید اومد باور کنید اون آتیش که من روشن کردم انگار بنزین ریختن روش رفت هوا دهنم قفل شده بود بعد کمی اروم شدم مکاشفه شروع شد نمی دونم شبیه بز بود شبیه آدم بود شبیه گاو بود شاخ های بلند و کج رو به عقب داشت چشمهاش رنگ قرمز بود صورتی بلند و کاملا سیاه داشت با ریش زرد و سیاه مانند خلاصه با بدبختی اون احضار تموم شد که نمیتونم بگم چه حرفای رد و بدل شد ما بین ما فقط در ذهن من جواب سوالاتم رومیفهمیدم کلامی نیست ارتباط و اینم بگم

🔴موقع برگشتن مورد حمله این موجوادات قرار گرفتم به شدت زخمی شدم و بعدش نفهمیدم کی منو برده بیمارستان و چند روزی در بیمارستان بستری شدم و حدود یک ماه خانه نشین شدم اینو میگم که هر چیزی تاوانی داره و باید به جان خرید خلاصه این یکی از تجربه های بنده بود که سال ها پیش انجام شده بود که بعد مدتی تجربه های زیادی کسب کردم و احضارات زیادی انجام دادم ولی الان چند ساله دیگه کلا گذاشتم کنار جون تاوان های سختی رو دادم به خاطر علاقم امیدوارم مورد پند قرار بگیره و این تجربه با توجه به حفظ اسرار و قوانین در این علوم خفیه خلاصه شده و بیان شده !!

🔴قصد داشتن در دنیای سایه ها و تاریکی چندتا مسله داره یک نباید بترسی دوم جونت کف دستت باید باشه و مرگ رو بپذیری  سوم ایمانت قوی باشه چهارم باید بلد باشی وارد بازی بشی والا اول آخر بازنده تویی و درون خودت غرق میشی جوری که حتی از سایه ها هم محو میشی کتاب ها و مدیا ها همه حرف هستن با تجربه فرق دارن زمین تا آسمان چیزی که تجربه میکنی مانند گم شدن تو بیابونه باید به تنها شدن در خلوت خودت عادت کنی و به گوشه گیری عادت کنی چون همه میاد سراغ آدم چیزی که میبینی و میشنوی با چیزی که برات تعریف شده دو جهان تفاوت داره چون همه چیز رو نمیتونی بگی همه چیز رو نمیتونی توصیف کنی و راز دار باید باشی 
شناخت کامل موجود احضار کننده مسلط کامل به عزائم و روحانیت بالا داشتن و مهمتر تکرار میکنم رازدار بودن و انکار کردن ومسائل مهم دیگر .... البته در این عالم اشتباه اول اشتباه اخر است نباید اشتباه کرد

تو رو در کجا جویا شوم ؟
در هنگام شب در تاریکی
تورا چگونه ببینم ؟
در سایه خودت
تورا چطور بشنوم ؟
در ذهن خود
تو را چطور حس کنم ؟
میان بادها
آیا تو زنده ای ؟
میان هر دو هستم
ایا این بازی هست؟
بازنده منم
من تو رو میتوانم ببینم ؟
با رنگ تاریکی هم رنگ شدم!!


Telegram.me/Hipnotrap
👍135🔥135133🥰132👏131🎉123🙏3😍3❤‍🔥2💯2😐1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
🌎 آیا ما در چرخه تناسخ گیر کرده ایم !!!؟؟؟؟🤔
ما مجبور شدیم سیاره زمین ( مدرسه بعد سوم ) را بگذرانیم !!
خیلی وقتها ازخودمان میپرسیم چرا باید اینهمه سختی و رنج را تحمل کنیم !!!؟؟
سفر به آن دنیا در کسری از ثانیه رخ می‌دهد و گذر زمان در آن بقدری سریع است که گویا ساعتها وقت سپری کرده ایم ‼️😳





🆔
@Hipnotrap
❤‍🔥2🤔1😱1🙏1👌1🥱1😍1💯1😐1🦄1😎1