وقتی برسیم، هوا تاریک خواهد بود... چه بهتر! تاریکی بیشتر مناسب حال آدمهاییست که لباس ژنده به تن دارند...
📚 ریگودون
✍️ لوئی فردینان سلین
📚 ریگودون
✍️ لوئی فردینان سلین
❤3💔3
#یک_تکه_کتاب
فوراً در جوابم نوشت: «بیا... بیا میخواهم باات حرف بزنم!» در حالیکه من را فقط از طریق نامه میشناخت!... آه! فکر رائول مثل خوره افتاده بود به جانم... ترسی انداخته بود به دلم وحشتناک!... کاری کرده بود که دیگر از جبهه و جنگ عقّم میگرفت!... لحظهٔ آخری که میبردندش، داد زده بود: «نرو خانهتان!... میآیند میگیرندت!... میبینی که!... دنبال تکههای آدم هم هستند!» منظورش خودش بود...
📚 دستهٔ دلقکها
✍️ لوئی فردینان سلین
فوراً در جوابم نوشت: «بیا... بیا میخواهم باات حرف بزنم!» در حالیکه من را فقط از طریق نامه میشناخت!... آه! فکر رائول مثل خوره افتاده بود به جانم... ترسی انداخته بود به دلم وحشتناک!... کاری کرده بود که دیگر از جبهه و جنگ عقّم میگرفت!... لحظهٔ آخری که میبردندش، داد زده بود: «نرو خانهتان!... میآیند میگیرندت!... میبینی که!... دنبال تکههای آدم هم هستند!» منظورش خودش بود...
📚 دستهٔ دلقکها
✍️ لوئی فردینان سلین
👍5
#یک_تکه_کتاب
گونههایم گر گرفتند و احساس گناه وجودم را فرا گرفت، احساس گناه از اینکه تنپروریهای من به قیمت زخم معدهاش، ناخنهای سیاهش و مچدردش تمام شده بود. اما تصمیم گرفتم سر حرفم بمانم. دیگر نمیخواستم خودم را فدای بابا کنم. آخرینباری که این کار را کرده بودم، خودم را به خاک سیاه نشانده بودم.
📚 بادبادکباز
✍️ خالد حسینی
🪁
گونههایم گر گرفتند و احساس گناه وجودم را فرا گرفت، احساس گناه از اینکه تنپروریهای من به قیمت زخم معدهاش، ناخنهای سیاهش و مچدردش تمام شده بود. اما تصمیم گرفتم سر حرفم بمانم. دیگر نمیخواستم خودم را فدای بابا کنم. آخرینباری که این کار را کرده بودم، خودم را به خاک سیاه نشانده بودم.
📚 بادبادکباز
✍️ خالد حسینی
🪁
❤5
#یک_تکه_کتاب
افسوس که افغانستان کودکی ما مدتهاست مرده. شفقت از این سرزمین رخت بربسته و از این کشت و کشتار گریزی نیست. دائم کشت و کشتار. ترس همهجا هست، توی خیابانها، توی استادیوم، توی بازارها، اینجا ترس قسمتی از زندگی ماست. ظالمانی که بر وطن ما حکم میرانند، برای حرمت انسان ارزشی قائل نیستند.
📚 بادبادکباز
✍️ خالد حسینی
🪁
افسوس که افغانستان کودکی ما مدتهاست مرده. شفقت از این سرزمین رخت بربسته و از این کشت و کشتار گریزی نیست. دائم کشت و کشتار. ترس همهجا هست، توی خیابانها، توی استادیوم، توی بازارها، اینجا ترس قسمتی از زندگی ماست. ظالمانی که بر وطن ما حکم میرانند، برای حرمت انسان ارزشی قائل نیستند.
📚 بادبادکباز
✍️ خالد حسینی
🪁
🕊5❤1
#یک_تکه_کتاب
آب به سمتی که ماهیگیرها ایستاده بودند سر میکوبید و من به تماشایشان نشستم. راستش من هم درست مثل آنها عجلهای نداشتم. انگار که درست به لحظهای یا شاید سنی رسیده بودم که آدم در آن خوب میداند با گذشت هر ساعت، چه چیزی را از دست میدهد، ولی هنوز آنطور که باید و شاید، به نیروی درایت دسترسی پیدا نکرده که بتواند روی جادهٔ زمان بهموقع بایستد و گذشته از این، اگر هم بایستد، نمیداند بدون وجود دیوانگی پیشروی که از زمان جوانی سراغ آدم آمده و عالم و آدم ستایشش میکنند، دیگر چه کار کند. آنوقت است که دیگر به جوانیاش نمیبالد، هنوز نمیتواند پیش همه اعتراف کند که جوانی شاید فقط همین باشد؛ فقط شتاب برای پیرشدن.
📚 در انتهای شب
✍️ لوئی فردینان سلین
آب به سمتی که ماهیگیرها ایستاده بودند سر میکوبید و من به تماشایشان نشستم. راستش من هم درست مثل آنها عجلهای نداشتم. انگار که درست به لحظهای یا شاید سنی رسیده بودم که آدم در آن خوب میداند با گذشت هر ساعت، چه چیزی را از دست میدهد، ولی هنوز آنطور که باید و شاید، به نیروی درایت دسترسی پیدا نکرده که بتواند روی جادهٔ زمان بهموقع بایستد و گذشته از این، اگر هم بایستد، نمیداند بدون وجود دیوانگی پیشروی که از زمان جوانی سراغ آدم آمده و عالم و آدم ستایشش میکنند، دیگر چه کار کند. آنوقت است که دیگر به جوانیاش نمیبالد، هنوز نمیتواند پیش همه اعتراف کند که جوانی شاید فقط همین باشد؛ فقط شتاب برای پیرشدن.
📚 در انتهای شب
✍️ لوئی فردینان سلین
👍4
#یک_تکه_کتاب
کشتهشدنها برای او چیزی نبود جز تصادف، مثل تصادف مسابقههای اسبدوانی: اگر مواظب خودت باشی، سقوط نخواهی کرد. همهٔ مسئلهاش این بود که جنگ را غصهٔ بزرگ تازهای میدید و سعی میکرد زیاد به همش نزند. این غصه انگار او را میترساند، پر از چیزهای هراسناکی بود که ازشان هیچ سر در نمیآورد. در واقع، گمان میکرد که مردم معمولی مثل خودش برای رنجکشیدن به دنیا آمدهاند، کارشان در دنیا همین است، و اگر اوضاع اخیر اینقدر بد است بیشترش لابد به خاطر این است که همین مردم آلودهٔ گناهانی شدهاند که روی هم انبار شده است...
📚 سفر به انتهای شب
✍️ لوئی فردینان سلین
کشتهشدنها برای او چیزی نبود جز تصادف، مثل تصادف مسابقههای اسبدوانی: اگر مواظب خودت باشی، سقوط نخواهی کرد. همهٔ مسئلهاش این بود که جنگ را غصهٔ بزرگ تازهای میدید و سعی میکرد زیاد به همش نزند. این غصه انگار او را میترساند، پر از چیزهای هراسناکی بود که ازشان هیچ سر در نمیآورد. در واقع، گمان میکرد که مردم معمولی مثل خودش برای رنجکشیدن به دنیا آمدهاند، کارشان در دنیا همین است، و اگر اوضاع اخیر اینقدر بد است بیشترش لابد به خاطر این است که همین مردم آلودهٔ گناهانی شدهاند که روی هم انبار شده است...
📚 سفر به انتهای شب
✍️ لوئی فردینان سلین
❤6
#تأمل
وطن در انتخاب شهدایش پاک سربههوا شده!... امروز دیگر سربازی نیست که شایستگی حمل اسلحه و مخصوصاً مردن زیر آتش اسلحه و کشتهشدن را نداشته باشد... آخرین خبر این است که میخواهند از من قهرمان بسازند!... جنون کشتار حتماً فوقالعاده قدرتمند است که میتواند از دزدی کنسرو چشمپوشی کند! چشمپوشی که نه، فراموش کند! اگرچه ما عادت کردهایم هر روز راهزنهای عظیم را ستایش کنیم!...
📚 سفر به انتهای شب
✍️ لوئی فردینان سلین
🪖
وقتی حکومتها برای رسیدن به هدفشون پا روی ایدئولوژیهایی میذارن که قبل از اون، مردم رو بخاطر مخالفت با اون ایدئولوژیها مجازات میکردن 🫠
وطن در انتخاب شهدایش پاک سربههوا شده!... امروز دیگر سربازی نیست که شایستگی حمل اسلحه و مخصوصاً مردن زیر آتش اسلحه و کشتهشدن را نداشته باشد... آخرین خبر این است که میخواهند از من قهرمان بسازند!... جنون کشتار حتماً فوقالعاده قدرتمند است که میتواند از دزدی کنسرو چشمپوشی کند! چشمپوشی که نه، فراموش کند! اگرچه ما عادت کردهایم هر روز راهزنهای عظیم را ستایش کنیم!...
📚 سفر به انتهای شب
✍️ لوئی فردینان سلین
🪖
وقتی حکومتها برای رسیدن به هدفشون پا روی ایدئولوژیهایی میذارن که قبل از اون، مردم رو بخاطر مخالفت با اون ایدئولوژیها مجازات میکردن 🫠
❤4👍2