آنچه ما را کاملاً بیدار نگه میداشت، فقط صدای آژیرهای روی بامها نبود، آشوبهای درونی که هیچ سر و صدایی ندارند نیز در آن دخیل بود...
📚 ریگودون
✍️ لوئی فردینان سلین
📚 ریگودون
✍️ لوئی فردینان سلین
💔6
توریسم و ماجراجوییْ گولزنکهای دوران صلحاند که من دلم نمیخواهد حالا در زمان جنگ، دربارهاش با من صحبت کنند!...
📚 ریگودون
✍️ لوئی فردینان سلین
📚 ریگودون
✍️ لوئی فردینان سلین
🕊5
Bauklotze
Hiroyuki Sawano
ما آزادیم
اما فقط پیش از تولد
و پس از مرگ...
📚 کتاب صد و هشتادمین روز (جلد دوم)
✍️ نعیمه مختارپور نیلق
#Freedom
❤️🔥🕊❤️🔥
اما فقط پیش از تولد
و پس از مرگ...
📚 کتاب صد و هشتادمین روز (جلد دوم)
✍️ نعیمه مختارپور نیلق
#Freedom
❤️🔥🕊❤️🔥
🕊5
#یک_تکه_کتاب
بیاهمیت چون مویرگ ریزی زیر پوست، به زندهماندنش میبالید. حالا وقت آن نبود که قیچیش کنند. پس سر آن همه خون گرمی که درونش میچرخید، چی میآمد؟... هیچ!... همهش میریخت روی خاک و هدر میرفت!... آرزو کرد کاش این همه قتل لااقل برای زندگی بود، نه برای کشتنِ صرف، فقط برای اینکه آنها نباشند... لااقل نه اینقدر پوچ!...
📚 مردی میان علفزار (جلد دوم)
✍️ نعیمه مختارپور نیلق
🥀
فکر کنم این کتاب کاملاً مناسب شرایط فعلی ماست 🕊🇮🇷
بیاهمیت چون مویرگ ریزی زیر پوست، به زندهماندنش میبالید. حالا وقت آن نبود که قیچیش کنند. پس سر آن همه خون گرمی که درونش میچرخید، چی میآمد؟... هیچ!... همهش میریخت روی خاک و هدر میرفت!... آرزو کرد کاش این همه قتل لااقل برای زندگی بود، نه برای کشتنِ صرف، فقط برای اینکه آنها نباشند... لااقل نه اینقدر پوچ!...
📚 مردی میان علفزار (جلد دوم)
✍️ نعیمه مختارپور نیلق
🥀
فکر کنم این کتاب کاملاً مناسب شرایط فعلی ماست 🕊🇮🇷
🕊5
دوستان و خویشاوندان اولین کسانی هستند که دست میگذارند روی دارایی شما... خویشاوندان این حق را برای خود قائلاند... تجربهاش را دارم...
📚 ریگودون
✍️ لوئی فردینان سلین
📚 ریگودون
✍️ لوئی فردینان سلین
👍7❤1
وقتی برسیم، هوا تاریک خواهد بود... چه بهتر! تاریکی بیشتر مناسب حال آدمهاییست که لباس ژنده به تن دارند...
📚 ریگودون
✍️ لوئی فردینان سلین
📚 ریگودون
✍️ لوئی فردینان سلین
❤3💔3
#یک_تکه_کتاب
فوراً در جوابم نوشت: «بیا... بیا میخواهم باات حرف بزنم!» در حالیکه من را فقط از طریق نامه میشناخت!... آه! فکر رائول مثل خوره افتاده بود به جانم... ترسی انداخته بود به دلم وحشتناک!... کاری کرده بود که دیگر از جبهه و جنگ عقّم میگرفت!... لحظهٔ آخری که میبردندش، داد زده بود: «نرو خانهتان!... میآیند میگیرندت!... میبینی که!... دنبال تکههای آدم هم هستند!» منظورش خودش بود...
📚 دستهٔ دلقکها
✍️ لوئی فردینان سلین
فوراً در جوابم نوشت: «بیا... بیا میخواهم باات حرف بزنم!» در حالیکه من را فقط از طریق نامه میشناخت!... آه! فکر رائول مثل خوره افتاده بود به جانم... ترسی انداخته بود به دلم وحشتناک!... کاری کرده بود که دیگر از جبهه و جنگ عقّم میگرفت!... لحظهٔ آخری که میبردندش، داد زده بود: «نرو خانهتان!... میآیند میگیرندت!... میبینی که!... دنبال تکههای آدم هم هستند!» منظورش خودش بود...
📚 دستهٔ دلقکها
✍️ لوئی فردینان سلین
👍5