راستش امروز دلم میخواست با یکی حرف بزنم که منو بفهمه و تو جواب حرفام یه چیزی برای گفتن داشته باشه ولی دورم پر شده از آدمهای اشتباهی.
Forwarded from ·Alaska, Alaska·
خودت رو چندین بار در یک شرایطی که هنوز اتفاق نیفتاده تصور میکنی. مکالمههایی که قراره داشته باشی رو توی مغزت تمرین میکنی. همهی تلاشت به خاطر اینه که هر اتفاق ناگهانی که ممکنه رخ بده رو در نظر بگیری چون از چیزهای جدید و ناشناخته میترسی و میخوای توی مغزت یه ایدهی کوچیکی از هرچیزی داشته باشی. بعد متوجه میشی که هیچوقت واقعا خودت رو در اون موقعیتی که میخواستی قرار ندادی و فقط بهش فکر کردی و توی ذهنت همهچیز اتفاق افتاد. نه شروع تازهای رخ داد و نه کاری که میخواستی رو انجام دادی. مغزت دوباره گولت زد.
من نمیدونم آدمایی که با بیاحترامی قطع رابطه میکنن بعد هزار سال چجوری روشون میشه دوباره پیام بدن؟
من هنوز نمیدونم اگه نشه باید چیکار کنم؟ میخوام ببینم آدم بزرگا بعد از نشدنهای هدفاشون چیکار کردن؟