بزرگ شدم دیگه باله به دردم نمیخوره. الان دلم میخواد بال در بیارم از اینجا برم فقط.
Forwarded from ·Alaska, Alaska·
فکر میکنم کانال داشتن یه مقداری برای من عجیب شده و نمیدونم قبلترها چطوری خیلی راحت اینجا صحبت میکردم چون حالا قبل فرستادن هر پیام چند دقیقه فکر میکنم و درنهایت به این سوال میرسم که «چرا؟». الان احساس میکنم اگه صحبت کنم، یا درمورد چیزهای بیاهمیته که خودم دوست دارم یا غر میزنم. شاید دارم پیر میشم.
دیشب که داشتم عکسای بچگیم رو میدیدم، میخندیدم چون واقعا بامزه و خوشگل بودم. فارغ از هر چیزی شاد بودم و همین شاد بودن باعث شده بود که انقدر ناز و بامزه باشم. اصلا نمیفهمیدم آدم بزرگا راجع به چی صحبت میکنن یا بحثای جدی میکنن. ناراحتیام کوچولو بودن و زود تموم میشدن و دیگه یادشون نمیافتادم ولی الان انگار همه چیز برعکس شده. تو آیینه که خودمو میبینم انگار ناراحتم. انگار چشمام غم داره. دارم غصهی چیزایی رو میخورم که باید خیلی قبلتر ازشون گذر میکردم تا غمش تو وجودم نمونه. نمیدونم دارم با زندگیم چیکار میکنم ولی از یه طرف تمام وجودم داد میزنه که ادامه بده. بچه که بودم فکر نمیکردم بزرگسالی اینجوری باشه.
همین که داری تلاش میکنی کافیه. همین که ادامه میدی با هر بدبختی و فلاکتی هست داری ادامه میدی کافیه.
ای آدمیزاد. هی خودت رو با این و اون مقایسه نکن. شاید تو توی این لحظه بهترین ورژن توی زندگیِ خودت باشی.
تلگرام پیام داده شما الان صاحب یک چنل محبوب هستید. چه فایده وقتی خودم محبوب دل کسی نیستم.
نمیدونم چطور بگم اما اعتماد به نفس شما رو از لجن میکشه بیرون و باعث میشه خیلی جاها نجات پیدا کنید. من ندارمش.