در تلاشم زندگی کنم. واقعا در تلاشم بفهمم هدفم چیه و براش تلاش کنم و زندگی کنم ولی فعلا هیچی به هیچی.
خیلی آدم مهربون و موندگاری هستم. تا لحظهی آخر. حتی تا بعد از لحظهی آخر هم این ویژگیها رو دارم. اما یهو میبینی بیتفاوتترین آدمی شدم که توی عمرت دیدی.
من واقعا برای روابطم تلاش میکنم. تلاش میکنم به هر طریقی که شده اون آدم رو درک کنم. خودم رو جاش بذارم. از دید اون به قضیه نکاه کنم اما یک جایی واقعا خسته میشم از اینکه همش الکی الکی حق رو به بقیه بدم.
آدمیزاد به یه جایی میرسه که دیگه حتی غصهی ترک کردن یسری آدمها رو هم نمیخوره. همینقدر معمولی رها میکنه و میره پی زندگیش. چون طرفش، خستهاش کرده.
خدا میدونه چقدر از درون شکستم و چقدر هیچکس خبر نداره چه حالیام و چقدر دلم میخواد یکی منو بفهمه و دستم رو بگیره و از این کثافت درم بیاره.
تقریبا میشه گفت من روزها با انگیزهام و دارم تلاش میکنم که برای زندگیم تلاش کنم و شبها غمها روی سرم آوار میشن.
من هیچوقت از ترک کردن و بیرون اومدن از رابطههام پشیمون نشدم. فقط بعضی وقتا که تو ذهنم میاد، دلم میسوزه برای اون همه احساس و وقتی که خرج یسری آدما کردم. حیف واقعا.
حافظهی خوب داشتن واقعا عذاب. من هنوز میدونم ۶ سال پیش بهم چی گفتی، کِی گفتی و چجوری گفتی.
روزها یک جوری خواب میگیره و چشمام درد میگیره انگار شب قبلش تا پنج صبح پشت سیستم بودم و داشتم جون میکندم تا صبح پروژه رو بذارم رو میز رئیس شرکت.