یه توده بدبختیام. انقدر بدبختیام رو توی خودم ریختم که الان به شکل یه قالب بدبختی در اومدم.
واقعیت اینه که حتی یه دونه دوست خوب هم توی زندگیم ندارم. تا الانم خودم رو گول میزدم که فلانی فرق داره و خوبه. هیچَم خوب نبود.
انقدر از دست خودم ناراحتم که حد نداره. یعنی دارم کارهای روزمرهام رو انجام میدم عین ابر بهار، اشک میریزم.