قبلا چطور هم سرکار میرفتم هم درس میخوندم هم دلقک بازی در میوردم؟ الان یکیشو انجام میدم، دیگه تا آخر روز انرژیم زیر صفرِ.
از آدمها انتظار دارم همونقدر که من براشون هستم، برای من باشن. حالا بیمعرفت من انقدر برات کم بودم؟
گردن درد میتونه با شما کاری کنه که رسما یک انسان وحشی ولی فلج باشید که نه اعصاب کاری رو داره، نه میتونه کاری رو انجام بده.
مهم نیست چقدر عقبی. چقدر جا موندی. مهم الانه. همین الان. فقط همین لحظه برات مهم باشه.
آدم هر چقدر بخواد به یسری آدما حس خوب داشته باشه، بازم میدونه ته دلش طرف چه عنیه. چون قبلا ریده به تصوراتت.
فهمیدم نمیتونم آدمها و رفتاراشون رو تغییر بدم. هر کسی متفاوته و من حق دارم که ترکشون کنم یا باهاشون کنار بیام.