هوا یجوری گرم شده که نصف شب بیدار میشم یه پارچ آب یخ میخورم که احساس کنم هنوز توی زمستونیم.
همین که دارم روی خودم کار میکنم تا خیلی چیزها رو یاد بگیرم یعنی توی مسیر درستی هستم.
بعضی وقتا فقط باید سکوت کنی چون کلمه و توضیحی برای چیزایی که توی ذهنت و قلبت دارن اتفاق میفتن، وجود نداره.
دلم میخواد موفق شم. زمان کمه و من هنوز به اون لول نرسیدم که درست و حسابی تلاش کنم و از همهی زمان باقی موندهام استفاده کنم. هنوز خوب نشدم چه برسه به اینکه عالی بشم. انگار هرچی میخوام به یه چیزی چنگ بزنم که امیدم رو از دست ندم، چیزی پیدا نمیکنم. انگار هیچ چیزی برای چنگ زدن وجود نداره. تنها چیزی که باعث میشه ادامه بدم اینکه که بعدها حسرت نخورم. بعدها نگم میتونستی حتی سینهخیز بری ولی نرفتی. میتونستی کارهای کوچیک بکنی ولی نکردی. فعلا فقط دارم برای اینها ادامه میدم. برای اینکه پشیمونی مثل همیشه یقهام رو نگیره و عذابش تا ابد همراهم نباشه.
از دست آدمها دلخورم ولی نه وقتش رو دارم بیانش کنم، نه حوصلهاش رو. کوتاهترین راه یعنی قطع ارتباط رو انتخاب میکنم.