شونهی راستم رو رسما دارم از دست میدم. یه جوری تیر میکشه انگار واقعا تیر خوردم. شاید از خون ریزی زیاد بیهوش شم و به یه خواب عمیق برم.
زندگی واقعا سخت. ببین وحشتناک سخت. خیلی زیاد سخت. یجوری سخت که حتی باور نمیکنی اینقدر سخت.
فهمیدم باید انرژی و وقتی که برای دیگران میذارم برای خودم بذارم. حداقل اگه هدرشون هم بدم، غصهاش رو نمیخورم که برای آدمای بیلیاقت خرجشون کردم.
اصلا در شرایطی نیستم آدمها ازم توضیح بخوان. هر کار دلم بخواد میکنم و به تو هم هیچ ربطی نداره.
امروز زود از زیر پتو پریدم بیرون چون هرچی بیشتر کشش میدادم عین چسب دوقلو میچسبیدیم بهم و خواب مارو بغل میکرد.
کاش یکی واقعا خوشحالم میکرد. یکی میدونست چی منو خوشحالم میکرد و اون کار رو برام انجام میداد تا خوشحال شم و خوشحالیم رو ببینه وبی متاسفانه توی کل زندگیم برای هیچکس انقدر مهم نبودم.