بابا زمستون باید تا زانو برف بزنه و از سرما، لرز بگیری در حد مرگ. چرا امسال اینقدر بیبخار بود.
انقدر عصبی و ناراحتم و ترکیب این دوتا حس یعنی یک دل سیر گریه کنم بعد سرم تو دیوار بکوبم.
پول و کار. شاید فکر کنید خیلی پول برام مهمه که اول نوشتمش ولی نه. کار و پول یجوریه. پس پول و کار.
کاش همون بچهی کلاس اولی بودم که اصلا نمیدونستم زندگی چه کوفتیه. الان دارم بار تمام غصههای دنیارو به دوش میکشم و فهمیدم زندگی چه کوفتیه.
بعد آخه برمیگرده میگه تو مودیایی. چیکار کنم با این وضع زندگیم آخه؟ میخوای مودمم عوض نشه؟ مثلا تو بدبختی هم نیشم تا حلزونی گوشم باز باشه؟ چطوره؟
واقعا دلم میخواد به خودم ثابت کنم که ضعیف و شکننده نیستم ولی هر جا رو نگاه میکنم یه تیکه از من هست. شکستم.