ذهنم انقدر بهم ریختهست که دو ساعته یه مداد دستمه و دفتر جلوم باز ولی من همینطوری نگاه. فقط نگاه.
چقدر از خودم عقبم. چقدر استرس و اضطراب داره دهنم رو صاف میکنه. چقدر دلم میخواد سرم رو بکوبم تو دیوار.
Forwarded from ناپیرو
رندوم یاد اون روزهایی اُفتادم که میخواستیم بریم مسافرت من میرفتم مدرسه ماماناینا میاومدن دنبالم دم مدرسه دنبالم و میرفتیم سفر. چه تصمیمگیرنده و مسئول نبودم اون سالها؛ سفر چیزی بود که از آسمون میاومد، نه نیاز به برنامهریزی و پول داشت نه نیاز به وسیله و جا. اتفاقها خود به خود میاُفتادن، من حتی دربارهی اینکه بخشی از اونها باشم یا نه، تصمیم نمیگرفتم. من هیچکاره بودم، فقط زندگی میکردم. حالا همهکارهم و میدونم همهکاره بودن و زندگی کردن همزمان یه مقدار سخته.
بوس و بغل میخوام. محبت و توجه زیاد. عشق و احساساتم داره خاموش میشه اگه اینا بهم نرسه.
از هوش مصنوعی پرسیدم با این وضعیت دلار چه کاری رو شروع کنم که درآمدش خوب باشه؟ گفت دزدی.
بابا زمستون باید تا زانو برف بزنه و از سرما، لرز بگیری در حد مرگ. چرا امسال اینقدر بیبخار بود.
انقدر عصبی و ناراحتم و ترکیب این دوتا حس یعنی یک دل سیر گریه کنم بعد سرم تو دیوار بکوبم.
پول و کار. شاید فکر کنید خیلی پول برام مهمه که اول نوشتمش ولی نه. کار و پول یجوریه. پس پول و کار.