اگه بخوام تصمیم بگیرم که دیگه بهت اهمیت ندم، مطمئن باش انجامش میدم. هنوز نمیخوام تصمیم بگیرم.
ذهنم انقدر بهم ریختهست که دو ساعته یه مداد دستمه و دفتر جلوم باز ولی من همینطوری نگاه. فقط نگاه.
چقدر از خودم عقبم. چقدر استرس و اضطراب داره دهنم رو صاف میکنه. چقدر دلم میخواد سرم رو بکوبم تو دیوار.
Forwarded from ناپیرو
رندوم یاد اون روزهایی اُفتادم که میخواستیم بریم مسافرت من میرفتم مدرسه ماماناینا میاومدن دنبالم دم مدرسه دنبالم و میرفتیم سفر. چه تصمیمگیرنده و مسئول نبودم اون سالها؛ سفر چیزی بود که از آسمون میاومد، نه نیاز به برنامهریزی و پول داشت نه نیاز به وسیله و جا. اتفاقها خود به خود میاُفتادن، من حتی دربارهی اینکه بخشی از اونها باشم یا نه، تصمیم نمیگرفتم. من هیچکاره بودم، فقط زندگی میکردم. حالا همهکارهم و میدونم همهکاره بودن و زندگی کردن همزمان یه مقدار سخته.