واقعا تحملم کم شده. یعنی به پنجاه که میرسم جوش میارم و دلم میخواد خودم رو از زندگی خلاص کنم. همش بخاطر تحملهای کوچولو کوچولو و بیجا بوده. بعد از طرفی میگم حیفِ تا اینجا اومدی و بذار یکم بیشتر زندگی کنی شاید همه چیز درست شد.
دووم بیار. بیشتر تلاش کن. خیلی بیشتر از چیزی که میتونی. از آدمها رد شو. بهشون وابسته نشو. گذر کن. دل نبند. برای چیزی که میخوای بجنگ. رشد کن. شکوفا شو. من جدیدت رو بساز.
عزیزم من میگم اگه برگردی دیگه جایی برات نیست ولی ته قلبم میدونم اگه برگردی، همیشه آغوشم برات بازِ.
ناراحتم ولی ناراحتیم اینجوری نیست که کاری نکنم. دارم کار میکنم و ناراحتیم رو در کنارش ادامه میدم.
احساس میکنم خیلی وقته غرق شدم توی ناراحتی که همیشه همراهمه. دیگه وقتشه یه تکونی به خودم. احساسات بد رو دور بریزم و از نو شروع کنم.
Forwarded from بعد میریم پپرونی.
نمیدونم باید منتظر این باشم که دل من دیگه تنگ نشه یا منتظر این باشم که دل تو تنگ بشه.
مردم از من انتظار دارن همیشه اون کسی که پیام میده و پیام دادن رو تا ابد ادامه میده، من باشم. ولم کن بابا.
نیاز دارم یک نجات دهنده بیاد نجاتم بده. مثلا فقط نجات دهندهی من باشه و هر موقع خواستم بیاد نجاتم بده.
داشتم به این فکر میکردم که چرا توی این سن هیچ دستاوردی ندارم. نه تنها هیچ دستاوردی ندارم بلکه پول هم ندارم. انگار هیچی ندارم اصلا. وا.