نیاز دارم یکی مثل اون پارچه فروشه که سریع قیچی رو برمیداشت و برش میزد و میگفت مبارک باشه، به همین سرعت برام تصمیم بگیره. از اون تصمیم درستا. از همونا که وقتی پارچه رو اوردی خونه کیف میکنی.
تعصبی بودن واقعا ترن آفه. روی هر چیزی. عزیزم اون چیزی که میگی به طور منطقی غلطه. چیه هی تعصبی بازی در میاری؟ ول کن دیگه.
واقعا تحملم کم شده. یعنی به پنجاه که میرسم جوش میارم و دلم میخواد خودم رو از زندگی خلاص کنم. همش بخاطر تحملهای کوچولو کوچولو و بیجا بوده. بعد از طرفی میگم حیفِ تا اینجا اومدی و بذار یکم بیشتر زندگی کنی شاید همه چیز درست شد.
دووم بیار. بیشتر تلاش کن. خیلی بیشتر از چیزی که میتونی. از آدمها رد شو. بهشون وابسته نشو. گذر کن. دل نبند. برای چیزی که میخوای بجنگ. رشد کن. شکوفا شو. من جدیدت رو بساز.
عزیزم من میگم اگه برگردی دیگه جایی برات نیست ولی ته قلبم میدونم اگه برگردی، همیشه آغوشم برات بازِ.
ناراحتم ولی ناراحتیم اینجوری نیست که کاری نکنم. دارم کار میکنم و ناراحتیم رو در کنارش ادامه میدم.
احساس میکنم خیلی وقته غرق شدم توی ناراحتی که همیشه همراهمه. دیگه وقتشه یه تکونی به خودم. احساسات بد رو دور بریزم و از نو شروع کنم.
Forwarded from بعد میریم پپرونی.
نمیدونم باید منتظر این باشم که دل من دیگه تنگ نشه یا منتظر این باشم که دل تو تنگ بشه.