خانواده خیلی مهمه. خیلی. درد و رنجی که خانواده میتونه با یسری کلمات و رفتارها بهت بده، هیچ احدی نمیتونه بهت منتقل کنه. دردش تا همیشه همراهته و سر زخمش تا ابد باز میمونه.
دیگه روم نمیشه با رفیقم راجع به مشکلم حرف بزنم. چون ممکنه اونم ناراحت شه و چیزی هم نمیتونه بگه آخه.
الان داشتم فکر میکردم چیزهایی که دست من نیست، دست من نیست دیگه. ادامه ندم چیکار کنم؟
آدمیزاد وسط ناراحتیاش یادِ رویاها و هدفاش بیفته واقعا دو دل میشه. احساس میکنی شاید ارزشش رو داشته باشه ادامه بدم و تلاش کنم. ته تهش قرارِ نشه و نرسی دیگه. بالاتر از این که چیزی نیست.
نیاز دارم یکی مثل اون پارچه فروشه که سریع قیچی رو برمیداشت و برش میزد و میگفت مبارک باشه، به همین سرعت برام تصمیم بگیره. از اون تصمیم درستا. از همونا که وقتی پارچه رو اوردی خونه کیف میکنی.
تعصبی بودن واقعا ترن آفه. روی هر چیزی. عزیزم اون چیزی که میگی به طور منطقی غلطه. چیه هی تعصبی بازی در میاری؟ ول کن دیگه.
واقعا تحملم کم شده. یعنی به پنجاه که میرسم جوش میارم و دلم میخواد خودم رو از زندگی خلاص کنم. همش بخاطر تحملهای کوچولو کوچولو و بیجا بوده. بعد از طرفی میگم حیفِ تا اینجا اومدی و بذار یکم بیشتر زندگی کنی شاید همه چیز درست شد.
دووم بیار. بیشتر تلاش کن. خیلی بیشتر از چیزی که میتونی. از آدمها رد شو. بهشون وابسته نشو. گذر کن. دل نبند. برای چیزی که میخوای بجنگ. رشد کن. شکوفا شو. من جدیدت رو بساز.