واقعا دلم بعضی وقتا بغل میخواد. از این بغل محکما که حس عشق ودوست داشتن میده. از اونا که قشنگ مطمئنی این بغل یعنی تکیه گاه تا آخر عمرت.
من هنوز اون آدم درستهی زندگیم رو پیدا نکردم. اگه تا آخر عمر تک و تنها بمونم چی؟ اگه عاشق نشم و کسی عاشقم نشه چی؟
توی تک تک لحظههایی که دارم خوش میگذرونم و از ته دل میخندم، یهو وسطش از هم میپاچم. انگار اون خوشی کوفتم میشه. یهو تو ذهنم میگم تو لیاقتش رو نداری چون چیزی که میخوای نیستی و تا وقتی چیزی که میخوام نباشم، همه چیز کوفتم میشه.
خانواده خیلی مهمه. خیلی. درد و رنجی که خانواده میتونه با یسری کلمات و رفتارها بهت بده، هیچ احدی نمیتونه بهت منتقل کنه. دردش تا همیشه همراهته و سر زخمش تا ابد باز میمونه.
دیگه روم نمیشه با رفیقم راجع به مشکلم حرف بزنم. چون ممکنه اونم ناراحت شه و چیزی هم نمیتونه بگه آخه.
الان داشتم فکر میکردم چیزهایی که دست من نیست، دست من نیست دیگه. ادامه ندم چیکار کنم؟
آدمیزاد وسط ناراحتیاش یادِ رویاها و هدفاش بیفته واقعا دو دل میشه. احساس میکنی شاید ارزشش رو داشته باشه ادامه بدم و تلاش کنم. ته تهش قرارِ نشه و نرسی دیگه. بالاتر از این که چیزی نیست.
نیاز دارم یکی مثل اون پارچه فروشه که سریع قیچی رو برمیداشت و برش میزد و میگفت مبارک باشه، به همین سرعت برام تصمیم بگیره. از اون تصمیم درستا. از همونا که وقتی پارچه رو اوردی خونه کیف میکنی.