یه احساسی دارم انگار همه کلی چیزای خوب دارن و من نه. انگار جا موندم و هیچوقت قرار نیست برسم.
داشتم به این فکر میکردم که اگه این مدت رو مثل سگ درس بخونم؛ سال دیگه همین موقع بهترین جایی هستم که میتونم باشم.
کل روز رو خوش گذروندم و الان باید تا صبح درس بخونم شاید بپرسید چطوری؟ ممنون شما چطوری؟
اصلا احساس میکنم آدم نباید جزئیات زندگی و پلناش رو به کسی بگه. همش میشه ضرر پشت ضرر.
تمام کارایی که قرار بود انجام بدم رو فقط توی ذهنم انجام دادم. توی واقعیت هیچ کاری نکردم و قد هزارتا دنیا از همهی آدما عقبم.
خلاصه بخوام بگم زندگی خیلی وقته از دستم رفته و الان دلم میخواد همهچیز همونطور باشه که میخوام.
نیاز دارم با یکی حرف بزنم و باعث بشه بتونم ادامه بدم. هرجور فکر میکنم تنهایی واقعا نمیتونم.
هیچوقت اون آدمی نبودم که بعد از قطع رابطه بتونم دوباره به طرف پیام بدم. حتی اگه از دلتنگی از وسط نصف بشم.