با تمام وجودم به آدمهایی که از دل سختیها رشد میکنن و خودشون رو بالا میکشن افتخار میکنم. تا همیشه هم به اینجور آدما غبطه میخورم.
باورم نمیشه این همه سال هیچیِ هیچی. فکر کنم برام رفتن پیش دعا نویس یا جادوگر.
یه احساسی دارم انگار همه کلی چیزای خوب دارن و من نه. انگار جا موندم و هیچوقت قرار نیست برسم.
داشتم به این فکر میکردم که اگه این مدت رو مثل سگ درس بخونم؛ سال دیگه همین موقع بهترین جایی هستم که میتونم باشم.
کل روز رو خوش گذروندم و الان باید تا صبح درس بخونم شاید بپرسید چطوری؟ ممنون شما چطوری؟
اصلا احساس میکنم آدم نباید جزئیات زندگی و پلناش رو به کسی بگه. همش میشه ضرر پشت ضرر.