من هر وقت برای نجات یه رابطه تلاش کردم، طرف مقابلم فکر کرد پخ خاصیه و من نمیتونم بدون اون زندگی کنم و دارم خواهش میکنم که توی زندگیم بمونه. من فقط فکر کردم ارزشش رو داری نه چیز دیگهای.
بنظرم آدمای دلرحم واقعا بدبختن. حتی وقتی ناراحتم میشن به روی خودشون نمیارن چون سعی میکنن طرف مقابلشون رو درک کنن و چیزی نمیگن که اونم ناراحت بشه چون دلرحمن.
قبلا خیلی زود عصبی میشدم بعدها به مرور انقدر تمرین کردم که دیگه عصبی نشم. تا امروز هم فکر میکردم که موفق شدم ولی نه. فقط جلوه دادن عصبانیتم متفاوت شده. دیگه حس خشم و سرزنش و خوردن حرفام رو یکجا باهم حمل میکنم و این واقعا سخته. عذاب آوره و هیچکس هم هیچوقت درکت نمیکنه چون تو لام تا کام حرف نمیزنی که کسی از اون جوش و خروش درونت خبردار بشه.
من اگه مردم لطفا دفتر سرمهای رنگم که تمام احساساتم و هر چیزی که تو ذهنم بوده رو توش نوشتم، ناپدید کنید، آتیشش بزنید یا با خودم چال کنید. اصلا هم نخونید چون راضی نیستم و از اون بالا نفرینتون میکنم.
با تمام وجودم به آدمهایی که از دل سختیها رشد میکنن و خودشون رو بالا میکشن افتخار میکنم. تا همیشه هم به اینجور آدما غبطه میخورم.
باورم نمیشه این همه سال هیچیِ هیچی. فکر کنم برام رفتن پیش دعا نویس یا جادوگر.
یه احساسی دارم انگار همه کلی چیزای خوب دارن و من نه. انگار جا موندم و هیچوقت قرار نیست برسم.
داشتم به این فکر میکردم که اگه این مدت رو مثل سگ درس بخونم؛ سال دیگه همین موقع بهترین جایی هستم که میتونم باشم.