بهم ثابت شده حتی اگه از ته وجودم به کسی اعتماد داشتم و نزدیکترین آدمِ زندگیم میدونستمش، بازم مهمترین مسائل زندگیم رو بهش نگم. آدمِ دیگه یهو دیدی رنگش عوض شد.
آدمیزاد واقعا به هیچی بند نیست. یهو میبینی خیلی غم و غصههات روی هم تلنبار شدن و هر جا که باشی بابتشون میزنی زیر گریه.
شاید آدما برگردن عقب به خودشون افتخار کنن. شاید منم تا چند وقت پیش همینطوری بودم ولی الان اینجوریم که بعضی جاها واقعا اشتباه کردم؛ کاش به یسری روابط فرصت نمیدادم. کاش یسری حرفارو میزدم. کاش به موقع ول میکردم. کاش بیشتر تلاش میکردم. کاش.. کاش...
من حرف زدن رو خیلی دوست دارم. دلم میخواد از جزئیات حرف بزنم. از روزم بگم. از اتفاقایی که میفته بگم. از حسی که دارم بگم ولی دوروبرمو که میبینم هیچکس نیست. هیچکس نیست که ذوق حرف زدنتو کور نکنه و یه کاری نکنه که تا ابد لال بشی و دلت نخواد حرف بزنی.
دیگه خیلی سریع ول میکنم. دیگه اون احساس تلاش کردن و جنگیدن رو ندارم. دلم میخواد فقط سریع تموم بشه. حالا هرچی که قرارِ بشه.