نمیدونم ولی خودم همیشه حس میکنم یه غمی تو وجودمه که دلیلشم یه چیز مشخص نیست. کلی چیزای کوچیک و بزرگ باعث شدن که این غم توی وجودم بمونه. یچیزایی که هیچوقت حل نشدن و منم هیچ تلاشی برای حل شدنشون نکردم. غمش یجوریه که یهو وسط کارای معمولی روزمرهام خرمو میگیره. نه میتونم برای کسی توضیحش بدم، نه میتونم بابتش گریه کنم که یکم سبک شم. انگار همیشه ناراحتم. انگار همیشه یچیزی توی وجودم حل نشده باقی مونده.
Forwarded from مَرد سانفرانسیسکویی
خسته که بشی از خیلیچیزها دست میشوری، حتی از چیزهایی که همیشه براشون ولع داشتی. این میل به بیمیلی واقعا اتفاق عجیبیه.
نه تنها سلامت روان ندارم بلکه پول و انگیزهی ادامه دادنم ندارم. تنها چیزی که دارم امتحان و بدبختیه.
نمیدونم شما هم همینجوری هستین یا نه ولی من جدیدا کلمههارو تو ذهنم جا میذارم. مثلا یه چیزی تو ذهنمه و تاپیش میکنم ولی نصفشو تایپ نمیکنم. انگار کلمهها تو ذهنم جا میمونه و من فکر میکنم دارم میگمشون در حالی که نمیگمشون.
خیلی غیر منطقی ناراحتم و غصه میخورم. میفهمم بقیه چی میگن، میدونم حرفاشون درسته و از رو عقل و منطقِ همهی حرفاشون ولی بازم ناراحتم. بازم دارم غصه میخورم.