خیلی واضح بخوام بگم این روزا واقعا نمیدونم دارم چه غلطی میکنم. نمیدونم اصلا هدفی دارم یا نه؟ نمیدونم کدوم یکی از آدمای دورم قابل اعتمادن، نمیدونم واسه چی از خواب بیدار میشم، نمیدونم واسه چی به خودم نمیرسم، نمیدونم چرا بیش از حد فکر میکنم، نمیدونم چرا هیچی بهم حال نمیده، نمیدونم چرا درس نمیخونم، نمیدونم چرا خودمو با خودِ چندسال پیشم مقایسه میکنم، نمیدونم چرا جوکای دوستام دیگه خندهدار نیستن، نمیدونم چجوری حرف بزنم، با کی حرف بزنم، به کی بگم چمه، با کی برم بیرون، کیو پس بزنم، کیو نگه دارم. انگار مغزم پر شده از "نمیدونم". حتی نمیدونم این نمیدونمهارو چجوری به بقیه بفهمونم.
بعضی موقع رو یسری آهنگا یه جوری حساسم که وقتی واسه یه آدمی میفرستم، پیش خودم میگم این آهنگ فقط مخصوصِ اون آدمه و نباید برای یه نفر دیگه بفرستمش.
Forwarded from من چراغها را روشن میکنم.
اگه یه موقع دل کسی رو شکستی و اون بازم برات آرزوی بهترین ها رو داشت، اینو بدون که به بهترین اتفاق زندگیت پشت کردی.
-۳۶۵روز بدون تو.
-۳۶۵روز بدون تو.
دنبال یه آدمم بتونم باهاش یه چهارتا حماقت و خریت کنم. زندگیم خیلی سوت و کور شده دیگه.
باورتون نمیشه این مدت هزارتا فال گرفتم و توی همش بهم میگه "به مراد دلت میرسی، به وصال معشوق میرسی، ناامیدی ولی میرسی، خشمگینی ولی میرسی، تو افسردگی دست و پا میزنی ولی بلاخره بهش میرسی". کو حافظ؟ کو این رسیدن؟ حداقل معشوقمو بده، بذار ببینم حرفات واقعیه.
اگه ازتون خوشم بیاد، کلی پیشرفت میکنید. تضمینی. فقط کافیه ازتون خوشم بیاد. زندگیتون از این رو به اون رو میشه دوستان.
نمیدونم ولی خودم همیشه حس میکنم یه غمی تو وجودمه که دلیلشم یه چیز مشخص نیست. کلی چیزای کوچیک و بزرگ باعث شدن که این غم توی وجودم بمونه. یچیزایی که هیچوقت حل نشدن و منم هیچ تلاشی برای حل شدنشون نکردم. غمش یجوریه که یهو وسط کارای معمولی روزمرهام خرمو میگیره. نه میتونم برای کسی توضیحش بدم، نه میتونم بابتش گریه کنم که یکم سبک شم. انگار همیشه ناراحتم. انگار همیشه یچیزی توی وجودم حل نشده باقی مونده.
Forwarded from مَرد سانفرانسیسکویی
خسته که بشی از خیلیچیزها دست میشوری، حتی از چیزهایی که همیشه براشون ولع داشتی. این میل به بیمیلی واقعا اتفاق عجیبیه.
نه تنها سلامت روان ندارم بلکه پول و انگیزهی ادامه دادنم ندارم. تنها چیزی که دارم امتحان و بدبختیه.