«به چشمِ خویش دیدم آنچه میجستم
چرا ز خویش نهان بود آنچه پیدا بود؟»
چرا ز خویش نهان بود آنچه پیدا بود؟»
❤3🌚1
غمی که شبها باهاش مواجهام دچار پایستگی شده. از بین نمیره، از شبی به شبِ بعد منتقل میشه.
❤1👍1🕊1
الان تو ذهنم دو نفریم
یکی داره برای آیندهش تلاش میکنه اما اون یکی حتی نمیخواد فردارو ببینه.
یکی داره برای آیندهش تلاش میکنه اما اون یکی حتی نمیخواد فردارو ببینه.
👍2🌚1
هیچوقت فکرشو نمیکردم
واسه تو اینجوری گریه کنم.
اما الان ساعتهاست بیاختیار گریه میکنم.
برای تنهاییت
برای زمانی که با زبون یه کشور دیگه
حرف میزنی
و شاید هیچکس اونجا نفهمه
پشتِ کلمات تازت
چقدر دلت برای اینجا تنگ شده:)
برای وقتی گریه میکنم که چمدونت رو باز کردی...
وسایلت رو یکییکی بیرون آوردی
اما کلی خاطره رو برای همیشه اینجا جا گذاشتی
برای روزهایی گریه میکنم که
بین آدمهای جدید راه میری
و کسی نمیدونه
چقدر از خودت رو
پشتِ این مرز جا گذاشتی.
برای وقتی گریه میکنم
که غریب و تنها و قوی رفتی
همونطور که همین جاهم غریب و تنها و قوی بودی...
برای تو که
برای کشف آرامش جهان
خودت رو گسستی.
و نمیدونم چرا...
امروز که چشم باز کردم
و فهمیدم دیگه توی این شهر حتی این کشور نیستی
انگار چیزی رو از دست دادم
که هیچوقت حتی نداشتم.
انگار همیشه یه امید کوچیک داشتم به حال خوبت...
به اینکه یروزی یه جایی میبینمت و بهت میگم تونستم...
من هیچوقت اونقدر شجاع نبودم
که بیام بهت بگم
بیا همدیگر رو ببینیم
همیشه فکر میکردم
وقت هست
همیشه فکر میکردم
یک روز توی همین شهر
اتفاقی از کنار هم رد میشیم
لبخند میزنیم
و بعد
تمام حرفهای چند ساله رو آروم آروم
برای هم تعریف میکنیم.
فکرمیکردم بعضی آدمها از زندگیم میرن اصلا از این شهر میرن...
نه از تمام احتمالهای زندگی من نه از این کشور...
گریه میکنم برای اینکه هیچوقت
خیلی چیز هارو نتونستم بگم...
اما حالا تو اونقدر دوری
که حتی همین حرف هام به گوشت نمیرسه
و من اینجا
تو همون شهری که تو یروزی توش قدم میزدی
برای غربتِت توی اونجا گریه میکنم.
برای تویی که انقدر قوی ای و تنها.....
واسه تو اینجوری گریه کنم.
اما الان ساعتهاست بیاختیار گریه میکنم.
برای تنهاییت
برای زمانی که با زبون یه کشور دیگه
حرف میزنی
و شاید هیچکس اونجا نفهمه
پشتِ کلمات تازت
چقدر دلت برای اینجا تنگ شده:)
برای وقتی گریه میکنم که چمدونت رو باز کردی...
وسایلت رو یکییکی بیرون آوردی
اما کلی خاطره رو برای همیشه اینجا جا گذاشتی
برای روزهایی گریه میکنم که
بین آدمهای جدید راه میری
و کسی نمیدونه
چقدر از خودت رو
پشتِ این مرز جا گذاشتی.
برای وقتی گریه میکنم
که غریب و تنها و قوی رفتی
همونطور که همین جاهم غریب و تنها و قوی بودی...
برای تو که
برای کشف آرامش جهان
خودت رو گسستی.
و نمیدونم چرا...
امروز که چشم باز کردم
و فهمیدم دیگه توی این شهر حتی این کشور نیستی
انگار چیزی رو از دست دادم
که هیچوقت حتی نداشتم.
انگار همیشه یه امید کوچیک داشتم به حال خوبت...
به اینکه یروزی یه جایی میبینمت و بهت میگم تونستم...
من هیچوقت اونقدر شجاع نبودم
که بیام بهت بگم
بیا همدیگر رو ببینیم
همیشه فکر میکردم
وقت هست
همیشه فکر میکردم
یک روز توی همین شهر
اتفاقی از کنار هم رد میشیم
لبخند میزنیم
و بعد
تمام حرفهای چند ساله رو آروم آروم
برای هم تعریف میکنیم.
فکرمیکردم بعضی آدمها از زندگیم میرن اصلا از این شهر میرن...
نه از تمام احتمالهای زندگی من نه از این کشور...
گریه میکنم برای اینکه هیچوقت
خیلی چیز هارو نتونستم بگم...
اما حالا تو اونقدر دوری
که حتی همین حرف هام به گوشت نمیرسه
و من اینجا
تو همون شهری که تو یروزی توش قدم میزدی
برای غربتِت توی اونجا گریه میکنم.
برای تویی که انقدر قوی ای و تنها.....
🕊2❤1
من هنوز هم پرندهام. پوستی به کلفتی و زمختی کرگدن دارم اما هنوز هم پرندهام. دلم صادقانه برای تماما پرنده بودن تنگ شده. برای روزهایی که کرگدن بودن ضرورت نبود. برای نرمی پر قو.
👍3
تو فعلا خودتو به زندگی وصل نگهدار قول میدم این روزاهم بگذره
نمیدونم چجوری قراره بگذره اصلا بعد گذشتنش چیزی ازت باقی میمونه یا نه
اما باز تو خودتو یجوری به این زندگی بند کن
نمیدونم چجوری قراره بگذره اصلا بعد گذشتنش چیزی ازت باقی میمونه یا نه
اما باز تو خودتو یجوری به این زندگی بند کن
❤3
اتفاقا من آدم مثبت اندیشیام، فقط هیچ چیز مثبتی تو این حوالی پرسه نمیزنه.
❤1👍1🌚1💔1
تپش قلبم مثل معماییه که هر شب اون رو حل نمیکنم و می خوابم…
تا شاید یک روز قلبم از این کوبیده شدنها به در و دیوار قفسهی سینهام خسته بشه و رها کنه این همه تقلارو
شاید مغزم تو خواب در جواب قلبم
دیگه نپرسه نترسه نتپه...
5/5/5
تا شاید یک روز قلبم از این کوبیده شدنها به در و دیوار قفسهی سینهام خسته بشه و رها کنه این همه تقلارو
شاید مغزم تو خواب در جواب قلبم
دیگه نپرسه نترسه نتپه...
5/5/5
❤1🌚1💔1
جنگندهی واقعی تو آسمون نیست
جنگندهی واقعی ماییم که هر روز صبح
بلند میشیم و با ته موندهی امیدمون برای زنده موندن میجنگیم.
جنگندهی واقعی ماییم که هر روز صبح
بلند میشیم و با ته موندهی امیدمون برای زنده موندن میجنگیم.
❤3👍1
خطاب به من گفت
آنچه را که غمگینت میکند فاش نکن!
مگر برای آن کسی که مدام خوشحالت میکند...
آنچه را که غمگینت میکند فاش نکن!
مگر برای آن کسی که مدام خوشحالت میکند...
❤1🕊1