«تـیـنـار»
155 subscribers
456 photos
46 videos
1 file
27 links
تینار
در گویش شمالی؛ یعنی
تنها یارِ تو، خودتی و تنِ خودت🌱

از جنسِ آنهایی که یاد گرفته‌اند
خودشان، پناهِ خودشان باشند❤️‍🩹
Download Telegram
Pareh Sang
Mehdi Yarrahi
👍1💔1
ببین منو
خراب آن کس که آبادت نخواهد
خب؟
👍2🕊1
دیگر به فکر از بین بردن غم‌هایم نیستم
حالا بیشتر به دنبال پیدا کردنِ شادیِ کوچکی هستم در کنار همین غم‌ها.
👍1🌚1
من به‌جای بوسیده شدن و به‌جای نوازش شدن
گزیده شده ام…
می‌گویند زهرِ هر گزیدنی بالاخره راهش را به جانِ آدم پیدا می‌کند.
شاید برای همین است که هر کس گزیده می‌شود افکارو و و انسان ها در ذهنش دندان درمی‌آورند.
آن‌قدر که بتواند هر چیزی یا
هر کسی را بگزد یا که نگزد...
💔3
وقتی بفهمی آدما فقط بر اساس سطح درک خودشون همه چیزو می‌بینن از توضیح دادن دست می‌کشی.
1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
کاش رویابافی هامو بذارم کنار و بپذیرم زندگی عادی یعنی پر از دغدغه و مشکلِ.
1
غم محترمی برایت آرزو می‌کنم، که ناچارا در اندوه‌های مسخره، خودت را تباه نکنی.
1
من خودمو تو بازتابِ خوش قلبیِ آدما میبینم...
👍2🌚1
اگه آدمای اطرافم ذره‌ای خبر داشتن که چقدر به چیزای ریز و مختلف دقت می‌کنم و تا مدت ها یادم می‌مونه چطور همشونو تحلیل می‌کنم و به هم ربط می‌دم، خیلی خیلی بیشتر مراقب رفتارشون می‌بودن‌.
💔2
Eye slave
MohammadReza Shajaryan
1
Mobina,
بچه های خوب انجمن شاعران مرده، – اگر نمیترسیدم؟!
پادکستمون با بچه های انجمن🥹❤️
🌚21
آدما تلاش ميكنن جالب باشن ولى متاسفانه من توى دى ماه تموم شدم و هيچى برام جالب نيست
👍3💔2🕊1
من عشق رو تست کردم، رفاقت رو هم چشیدم، بهت ورزش، قهوه، کراتین و شیک پروتئین رو پیشنهاد میکنم، حالا خود دانی.
2👍2
«به چشمِ خویش دیدم آنچه می‌جستم
چرا ز خویش نهان بود آنچه پیدا بود؟»
3🌚1
غمی که شب‌ها باهاش مواجه‌ام دچار پایستگی شده. از بین نمیره، از شبی به شبِ بعد منتقل می‌شه.
1👍1🕊1
Tazeh
Faramarz Aslani
1🕊1
الان تو ذهنم دو نفریم
یکی داره برای آینده‌ش تلاش می‌کنه اما اون یکی حتی نمی‌خواد فردارو ببینه.
👍2🌚1
تو انتظار پیر شدی که دختر...
💔5
هیچوقت فکرشو نمی‌کردم
واسه تو اینجوری گریه کنم.
اما الان ساعت‌هاست بی‌اختیار گریه می‌کنم.
برای تنهاییت
برای زمانی که با زبون یه کشور دیگه
حرف می‌زنی
و شاید هیچ‌کس  اونجا نفهمه
پشتِ کلمات تازت
چقدر دلت برای اینجا تنگ شده:)
برای وقتی گریه میکنم که چمدونت رو باز کردی...
وسایلت رو یکی‌یکی بیرون آوردی
اما کلی خاطره رو برای همیشه اینجا جا گذاشتی
برای روزهایی گریه میکنم که
بین آدم‌های جدید راه میری
و کسی نمیدونه
چقدر از خودت رو
پشتِ این مرز جا گذاشتی.
برای وقتی گریه می‌کنم
که غریب و تنها و قوی رفتی
همونطور که همین جاهم غریب و تنها و قوی بودی...
برای تو که
برای کشف آرامش جهان
خودت رو گسستی.
و نمیدونم چرا...
امروز که چشم باز کردم
و فهمیدم دیگه توی این شهر حتی این کشور نیستی
انگار چیزی رو از دست دادم
که هیچ‌وقت حتی نداشتم.
انگار همیشه یه امید کوچیک داشتم به حال خوبت...
به اینکه یروزی یه جایی میبینمت و بهت میگم تونستم...
من هیچ‌وقت اونقدر شجاع نبودم
که بیام بهت بگم
بیا همدیگر رو ببینیم
همیشه فکر می‌کردم
وقت هست
همیشه فکر می‌کردم
یک روز توی همین شهر
اتفاقی از کنار هم رد می‌شیم
لبخند می‌زنیم
و بعد
تمام حرف‌های چند ساله رو آروم آروم
برای هم تعریف می‌کنیم.
فکر‌میکردم بعضی آدم‌ها از زندگیم میرن اصلا از این شهر می‌رن...
نه از تمام احتمال‌های زندگی من نه از این کشور...
گریه میکنم برای اینکه هیچ‌وقت
خیلی چیز هارو نتونستم بگم...
اما حالا تو اونقدر دوری
که حتی همین حرف هام به گوشت نمیرسه
و من اینجا
تو همون شهری که تو یروزی توش قدم می‌زدی
برای غربتِت توی اونجا گریه می‌کنم.
برای تویی که انقدر قوی ای و تنها.....
🕊21