بعضی وقتا آدم چیزی برای از دست دادن نداره جز تصویری که سالها از خودش ساخته بوده. شاید بزرگ شدن برای من همین باشه.فرو ریختنِ اون چیزی که فکر میکردم هستم و پیدا کردنِ کسی که همیشه درتقلای زندگی و بی ثباتی پشت این همه نقش پنهان شده بود
👍1🌚1
عزیزم،اتفاقا بزرگ میشی اصلا یادت نمیره
بزرگ میشی میبینی شده تروما...
بزرگ میشی میبینی شده تروما...
🕊1🌚1
قشنگترین تعریفی که تا امروز از خودم کردم و بهش افتخار میکنم اینه که بچهها دوستم دارن. با اینکه گاهی باهاشون بدقلقی میکنم، باز هم منو امن میبینن. همین که وقتی ازشون میپرسی منو چندتا دوست داری؟فقط تا عددی ک بلدن و میگن یا با جدیت ازم میپرسن « نور از پیریز درمیاد؟» یا همین که با چادر برای خودشون خونه میسازن و منو هم راه میدن توی دنیای کوچیکشون که مهمونشون باشم و از چای خیالی و کیک قشنگشون بخورم همین که برای سادهترین کارها با ذوق ازم اجازه میگیرن...
همین که بدون ترسیدن با شجاعت تمام خیلیی از شیطونی هارو انجام میدن و اسیب میبینن اما با وجودش دوباره ریسک میکنن وباز از درو دیوار میرن بالا باز یواشکی یچیزیو برمیدارن
باز قایمکی میپرن تو دل خطر...
همین جزئیات کوچیک هر بار یادم میاندازه که فقط من نیستم که به جزئیات دل میبندم. هنوز بچه ها هستن که دوست داشتن رو بیحسابوکتاب بلدن و زندگی رو همونجوری که میدونن زندگی میکنن و خوشیاشون بنده به رویا
یا شاید هنوز اونقدر بزرگ نشدن که احساسشون رو پشت هزار تا فکر و ملاحظه قایم کنن.
اصلاً با آدمبزرگا مگه میشه اینقدر واقعی حرف زد؟
کافیه چند ساعت با یه بچهی سهساله همصحبت بشی. اونقدر سؤالهای به ظاهر مسخره اما دقیق ازت میپرسه که یهو به خودت میای و میبینی وسط چیزهایی غرق شدی که اسمشون زندگیه. بعد تازه میفهمی چند ساعت گذشته و تو بیخبر نقاب سردیای که برای دوام آوردن روی صورتت گذاشته بودی رو کنار گذاشتی و اجازه دادی کودکِ درونت هرچند برای چند ساعت نفس بکشه و زندگی کنه.
میبینی چقدر جذابه برات که یه کوچولو تو بغلت خوابش ببره...
یا لباسات گِلی بشن یا حس کنی نور یروزی از حفره پیریز درمیاد و خوابیدن ادمو مریض میکنه یا چقدر باحاله که لباسای بزرگتر از خودتو بپوشیو و ببینی چقدم بهت میاد.یا انقد بکوبی روی تشت پر از اب که فکر کنی موجای دریاست و چقدر قوی ای که تونستی دریارو بیاری تو یه تشت کوچیک اب
چه هیجان انگیزه وقتی چپه میکنی خودتو از مبل پایین تا بزور برعکس ببینی همه چیو...
به خودم میام میبینم خوابشون برده میزارمشون سرجاشون...
بعد یهو لبخندمو جمع میکنم...
و دوباره برمیگردم توی قالبِ بزرگسالیم🖤
همین که بدون ترسیدن با شجاعت تمام خیلیی از شیطونی هارو انجام میدن و اسیب میبینن اما با وجودش دوباره ریسک میکنن وباز از درو دیوار میرن بالا باز یواشکی یچیزیو برمیدارن
باز قایمکی میپرن تو دل خطر...
همین جزئیات کوچیک هر بار یادم میاندازه که فقط من نیستم که به جزئیات دل میبندم. هنوز بچه ها هستن که دوست داشتن رو بیحسابوکتاب بلدن و زندگی رو همونجوری که میدونن زندگی میکنن و خوشیاشون بنده به رویا
یا شاید هنوز اونقدر بزرگ نشدن که احساسشون رو پشت هزار تا فکر و ملاحظه قایم کنن.
اصلاً با آدمبزرگا مگه میشه اینقدر واقعی حرف زد؟
کافیه چند ساعت با یه بچهی سهساله همصحبت بشی. اونقدر سؤالهای به ظاهر مسخره اما دقیق ازت میپرسه که یهو به خودت میای و میبینی وسط چیزهایی غرق شدی که اسمشون زندگیه. بعد تازه میفهمی چند ساعت گذشته و تو بیخبر نقاب سردیای که برای دوام آوردن روی صورتت گذاشته بودی رو کنار گذاشتی و اجازه دادی کودکِ درونت هرچند برای چند ساعت نفس بکشه و زندگی کنه.
میبینی چقدر جذابه برات که یه کوچولو تو بغلت خوابش ببره...
یا لباسات گِلی بشن یا حس کنی نور یروزی از حفره پیریز درمیاد و خوابیدن ادمو مریض میکنه یا چقدر باحاله که لباسای بزرگتر از خودتو بپوشیو و ببینی چقدم بهت میاد.یا انقد بکوبی روی تشت پر از اب که فکر کنی موجای دریاست و چقدر قوی ای که تونستی دریارو بیاری تو یه تشت کوچیک اب
چه هیجان انگیزه وقتی چپه میکنی خودتو از مبل پایین تا بزور برعکس ببینی همه چیو...
به خودم میام میبینم خوابشون برده میزارمشون سرجاشون...
بعد یهو لبخندمو جمع میکنم...
و دوباره برمیگردم توی قالبِ بزرگسالیم🖤
🕊1🌚1
Forwarded from "پنآهگاه" (-FEARLESS)
من و استرس وسط یک مکالمه بیپایان «تو ول کن تا من ول کنم» گیر افتادیم.
👍2🕊1
داشتم با یکی از همکارا حرف میزدم یهو چشمم خورد به تتوی روی تنش...
"نکند این همه بد قلب مرا سست کند"
بعد خوندن این جمله انگار هیچ صداییو دیگه نمیشنیدم...
دلم میخواست قشنگی و عمق این جمله رو یجایی به یادگار بزارم.
"نکند این همه بد قلب مرا سست کند"
بعد خوندن این جمله انگار هیچ صداییو دیگه نمیشنیدم...
دلم میخواست قشنگی و عمق این جمله رو یجایی به یادگار بزارم.
👍4
آدم وقتی اخبار رو کنار هم میذاره، یه سؤال مدام توی ذهنش تکرار میشه؛ چرا اینقدر سهم ما از زندگی، اضطرابه؟ یه روز نگرانی از جنگ، یه روز نگرانی از آینده، یه روز دغدغهی نون، یه روز ترس از خبر بعدی. انگار سالهاست بیشتر از اینکه زندگی کنیم، منتظر تموم شدن یک بحرانیم تا بحران بعدی از راه برسه.
ما نسل عجیبی شدیم؛ نسلی که بیشتر از سنش، خستگی به دوش میکشه. نسلی که یاد گرفته با دلواپسی بخوابه و با امیدهای کوچیک بیدار بشه. نسلی که برای آرزوهاش مدام صبر کرده، برای آرامش منتظر مونده و برای روزهای بهتر، فقط امیدوار بوده.
شاید سختترین بخش ماجرا این باشه که کمکم به این همه فشار عادت میکنیم؛ به خبرهای تلخ، به نگرانیهای بیپایان، به این حس که هر بار میخوایم نفسی راحت بکشیم، اتفاق تازهای از راه میرسه. اما هیچ انسانی برای این حجم از اضطراب ساخته نشده. زندگی قرار نبود مسابقهی دووم آوردن باشه. قرار بود جایی باشه برای خندیدن، برای ساختن خاطره، برای زندگی کردن؛ نه فقط زنده موندن.
ما نسل عجیبی شدیم؛ نسلی که بیشتر از سنش، خستگی به دوش میکشه. نسلی که یاد گرفته با دلواپسی بخوابه و با امیدهای کوچیک بیدار بشه. نسلی که برای آرزوهاش مدام صبر کرده، برای آرامش منتظر مونده و برای روزهای بهتر، فقط امیدوار بوده.
شاید سختترین بخش ماجرا این باشه که کمکم به این همه فشار عادت میکنیم؛ به خبرهای تلخ، به نگرانیهای بیپایان، به این حس که هر بار میخوایم نفسی راحت بکشیم، اتفاق تازهای از راه میرسه. اما هیچ انسانی برای این حجم از اضطراب ساخته نشده. زندگی قرار نبود مسابقهی دووم آوردن باشه. قرار بود جایی باشه برای خندیدن، برای ساختن خاطره، برای زندگی کردن؛ نه فقط زنده موندن.
👍2