هرروز دارم برای زندگیای که هیچوقت نداشتم عزاداری میکنم و سنگینی این غم انقدر زیاده که حتی نمیتونم به سمت باور کردن آینده روشن یک قدم هم بردارم. از کاری که یک دقیقه پیش کردم هم ناراضیام و نزدیک دونستن اینکه چی میخوام هم نیستم. بلندتر از حدم میپرم و این حقیقت کیری زندگیم بدجور آرزوهامو زمین میزنه. دیگه نمیدونم چیکار کنم. گمونم حتی دیگه کاری هم برنیاد ازم.
من حتی چهارشنبهها رو داشت یادم میرفت ولی یه ویس برم گردوند به یکی از همون روزها. اما اشکالی نداره، آخه النا میگه که صدای آدمها خیلی مهمه، یادت میندازه که اون آدم واقعا وجود داشته.
وقتی اینجا مینویسم حس میکنم برای عشق اولم که توی جنگ جهانی دوم کشته شده دارم نامه مینویسم خیویخیوخیوخی
من وقتی بعد از هر اپیزود نانا یکساعت پای تلفن دربارهی نانا تاک شت میکردم، میگفتم بدترین دوست دنیاست و حتی با تاکومی یکیش میکردم اما الان توی ناناترین حالت زندگیمم و میفهمم ایتس نات فور د ویک (هیچکدوم از حرفهام رو پس نمیگیرم)
پانیذ خیلی گوهه هم ایگنورم میکنه هم برام توینک پیدا نمیکنه هم بعد اینکه اینهمه توینک توینک کردم کسشرترین توینک زندگیشو پیشنهاد کرد این دوستی واقعا بوی شاش سگ میده
شاید هم یک فرقه راه انداختم که توش کلهی توینکها رو بار میذاریم صبحونه میخوریم