دیباگ دل
5 subscribers
6 photos
4 links
جایی برای پراکنده‌نویسی
Download Telegram
اگه توی فکر هامون واقعا «فکر» کنیم، خیلی فکر های خوبی میکنیم.
😁2
#دیکتاتوری_شفافیت رو اقای هان فیلسوف کره ای معاصر دربارش حرف میزنه


روی مصداق مجلس خودمون من اینطوری فهمیدم

ایا شبکه های مجازی (ادم های ان فضا) که پیگیر شفافیت مجلس بودن اصلا براشون مهم بود مسیر رفت و امد یک طرح رو بفهمن؟

اصلا براش هست که نظرات تخصصی کمیسیون ها رو بفهمن؟

نه، شفافیت رو میخوان برای چی؟ برای مچ گیری. مچ گیری کنن و لذتش رو ببرن! اگه نظر یه نماینده تغیر کنه علتش رو نمیپرسه می خواد شروع کنن به فحاشی کردن!

#شفافیت_ارا!

به جای اعتماد، کنترل میاد، اونم کنترل جمعی که دنبال هیجان و دعواست! نه تخصص و بحث علمی اش.

یکی دیگه از اثراتش هم نابودی اینده نگری سیاسی هستش؛ سیاست کوتاه مدت و سطحی میشه. سیاست مدار باید برای زنده موندن با موج گفتمان لحظه ای همراه بشه!

حالا بحث کلی اش در شبکه های مجازی هست که دیکتاتوری شفافیت مجبور میکنه ادم ها رو برای اینکه وجود داشته باشن، اطلاعات از خودشون رو انتشار عمومی بدن و گرنه اصلا وجود ندارن؛ پوچ محسوب میشن


پ ن: شفافیت ارا رو قبول دارم ولی جماعتی که پیگیرش بودن رو نه
در زندگی روزمره ( و همچنین صنعت) در بسیاری از کشور های خارجی مصرف بسیاری از منابع بهینه شده است

از ژاپن و هنگ کنگ تا دبی و اروپا در مصرف گاز و انرژی و سوخت، مصارف غذایی و خانه سازی و ... خیلی بهتر از ما (ایران ۶۰ سال اخیر) صرفه جویی میکنن و بهینه تر مصرف میکنن
و به نظر من علتش بیشتر قیمت بوده و هست و هزینه بالای سوخت و انرژی، اب و برق و غذا و ...

به نظر من هیچ هوشمندی در طراحیش نداره (نهایت در قیمت سیاست گذاری بشه)

(من بحث قیمت رو قبول دارم چون اصلا فارغ از این موضوع با قیمت گذاری دستوری ارزش کار کشاورز و دامدار و تولید کننده و ثروت ملی بالا پایین میشه که درست نیست)

مسئله ای که دارم روی موارد عمیق تر از قیمته، مهندسی فرهنگی عمیق تر

مثلا یه چیزی که داشتم بهش فکر میکردم،
همیشه با ارزش ترین و محترم ترین ماده غذایی برای ما که مراقب بودیم اسراف که هیچی بی احترامی هم نشه ارزون ترین ها بوده؛ گندم (نون) و اب.

مردم به واسطه قیمت بالا همیشه در مصرف گوشت حواسشون بوده ولی نان که ارزون ترین غذا بوده بیشترین احترام و حواس هم داشته ... (بر خلاف این مبنا که قیمت عامل اصلی است و همه چیز ذیل ان تعریف و ارزش گذاری میشه)

این یک مهندسی عمیق تر پشتشه
اگر تو برده‌ای از یادم
من از خیال تو لبریزم
اگر تو شعر نخوانی من
شبیه شعر غم‌انگیزم

چگونه از تو بگویم نه
چگونه از تو نگویم من
چگونه این همه مضمون را
به بند شعر نیاویزم؟

دروغ بود فراموشی
تو پیش چشم منی دائم
تو پیش چشم منی آخر
چگونه از تو بپرهیزم

نه اینکه جز تو نمی‌خواهم
که من به جز تو نمی‌بینم
چه چیز هست به غیر از تو؟
که بنده بنده‌ی آن چیزم

چه‌ای تو؟ برگ غم‌انگیزی
میان ماندن و افتادن
و‌ من به حرمت دستانت
هنوز عاشق پاییزم
Forwarded from سيد تقى سيدى
تمام خلق گریان و ملک گریان و گریان تر
خدا وقتی که می بیند پری ها را پریشان تر

نماد عدل وقتی می شود خانه نشین یعنی
که جاهل ها مسلمانند و قاتل ها مسلمان تر

چه حکمت بوده در آتش ، که ابراهیم و زهرا را
یکی آنی گلستان شد یکی هر لحظه سوزان تر ؟

شب است و غربت و تابوت و چندین شانه ی لرزان
علی چشمش نمیبیند ، بتاب ای ماه تابان تر

وصیت کرده نامحرم نبیند پیکرش را هم
ندارد خالق هستی از این زن پاک دامان تر

زمین آغوش واکرده ، که گنجی را به بر گیرد
دو چشم آسمان خون و زمین از اشک و باران، تر

خدا قبر تو را پنهان نموده تا بگوید که
اگر گنجینه ای داری ، نگاهش دار پنهان تر

سید تقی سیدی
بر مستی عشاق سکوت باید کرد
دل رازهایشان را شنود باید کرد

گر خواهی بدانی علم جهان
بر میخانه عشق سجود باید کرد
دیباگ دل
Photo
امروز به یکی از اشناهای من در شهرستان زنگ زده بودن که سلام شما فلانی هستید و از سایت ما فلان خرید رو داشتید و ادرس و کد پستی شما این هست (که همه اطلاعات درست بوده)



و اخر هم گفتن شما برنده قرعه کشی سایت ما شدید یک عدد موبایل موبایل فلان

فقط هزینه پست + هزینه بیمه ارسال موبایل رو باید به ما بپردازید که 1میلیون تومن میشه.



فامیلم بهم زنگ زد و با من مشورت کرد من بهش گفتم به ضرس قاطع کلاه برداری است،



همه این اطلاعات هم که گفتن کافیه یکی از ده ها سایتی که ازشون خرید اینترنتی میکنیم اطلاعاتش لیک بشه که مثل نقل و نبات ریخته، در نهایت هم شک داری بهشون بگو ما حضوری میاییم میگیریم که پول پست نخواد اونا هم گفتن تا امروز ساعت 6 حضوری باید خودت بیایی اثر انگشت بدی (که طرف هم شهرستانه ...) و گرنه نمیشه.

اخر هم گفته بود به ما اعتماد کنید این شماره تلفن شرکت و شماره کارت هم دارید و ...



منم به این بنده خدا گفتم زنگ بزن به پلیس فتا گزارش بده در نهایت جالبی داستان این بود که اولا شماره تلفن پلیس فتا به سختی پیدا شد در اینترنت! و زنگ هم که زده شد گفتن که شما برای گزارش باید حضوری به اداره پلیس فتا شهرت بری!



حرف اخرم اینه که خواهش میکنم به اطرافیان، فامیل و اشناهاتون این روش های مهندسی های اجتماعی برای کلاهبرداری رو بگید و تا میتونید گوش زد کنید بهشون، چون با این فضای داغون امنیت اطلاعات سایت ها بانک ها مراکز دولتی داده های شخصی و مالی و ... دم دست هر گرگی هست

( و البته خودتون هم مراقب باشید، خودم هم چند سال پیش داشت کلاه میرفت سرم که گوشیم خاموش شد به لطف خدا)
اون چیزی که عرفا بهش میگن خدا
فیلسوف ها بهش میگن وجود
در دیالوگوس است که لوگوس با ما سخن می‌گوید؛
آنجا که گفت‌وگو دیگر فقط تبادل واژه‌ها نیست، بلکه گشودگیِ دو ذهن برای شنیدن حقیقتی است که از خلال ما عبور می‌کند.

در دیالوگوس(همان دیالوگ)، ما نه برنده‌ایم و نه بازنده؛
نه می‌کوشیم طرف مقابل را قانع کنیم و نه حتی در پی اثبات خودیم.
ما تنها ظرفی می‌شویم برای ظهور چیزی فراتر از جمع جبریِ صداها.

در چنین گفت‌وگویی، اندیشه در ما رخ می‌دهد.
لوگوس—آن خرد زنده و جریان‌یابنده (یکی از نزدیک ترین مفاهیم به خدا در فلاسفه یونان باستان) —خود را از خلال مکث‌ها، پرسش‌ها، سوءتفاهم‌ها و لحظه‌های روشن ‌شدگی آشکار می‌کند.

دیالوگوس یعنی:
حقیقت را نه در “من”، نه در “تو”، بلکه در میانِ ما جست‌وجو کردن.
هر کسی در سخن های خود بخشی از حقیقت را ارائه می‌کند و کشف کردن آن وظیفه‌ی ما می‌شود.
بعد از چند سال کار با پایتون، هنوز هم غافلگیر میشم
(این داستان: Protocol)
چند سال است که در پروژه‌ های مختلف با پایتون کار میکنم و معمولاً فکر میکنم بیشتر چیزهای مهمش را دیده‌ ام. اما این روزها موقع کار روی یک بخش از کد، به چیزی برخوردم که تا حالا اصلا ندیده بودمش: Protocol.

واقعاً یکی از جذابیت‌های پایتون همین است:
هر وقت فکر می‌کنی دیگر «بلدی»، یک قابلیت تازه پیدا می‌شود که میگوید هنوز کلی مسیر هست!

پایتون این مار خوش خط و خال یک دنیای بزرگی از فیچر های و idiom هاست واقعا

Protocol چیه و چرا جالب بود؟
پروتکل در واقع یک feature از سیستم تایپینگ پایتون است، چیزی شبیه یک قرارداد رفتاری که به کلاس‌ها نمیگوید «باید از من ارث ببرید»، بلکه میگه:
«اگه این متدها رو داری، از نظر من اوکی‌ ای.»
همان duck typing پایتون، ولی این‌بار با نظم بیشتر و امکان چک شدن توسط ابزارهایی مثل mypy.

برای من جذابیتش این بود که:
بدون درگیر شدن با ارث‌ بری، می‌تونم رفتار مشترک تعریف کنم
dependency بین بخش‌های مختلف کمتر می‌ شود
طراحی سیستم شفاف‌تر می‌شود

یک مقایسه‌ی دم‌دستی با interface در جاوا اگر بخواهم خیلی ساده بگیم:
شباهت اصلی Protocol در پایتون با interface در جاوا این است که هر دو قراردادی برای رفتار کلاس‌ها ایجاد می‌کنند، بدون اینکه به خودِ پیاده‌ سازی یک کلاس وابسته باشند
به نظرم میاد که اصلی تفاوتی که دارن اینه که در جاوا باید صریحاً interface را implement کنی
پایتون (Protocol) لازم نیست چیزی declare کنی؛ اگر رفتارش را داری، سازگاری‌ ات تأیید می‌ شه

و همیشه هم همه جا میگفتم که پایتون interface نداره و با abstraction باید کار دربیاد ولی کم اطلاعی از خودم بود :))
یار از حد گذرانید خود آرایی را
تا سراسیمه کند چشم تماشایی را

هست از مردمی چشم تو این امیدم
که نظر بند کنی این دل هر جایی را

همچو نعلین بپایش اگر افتد کونین
مرد ره کی دهد از دست تهی پایی را

موکشان جوهر از آئینه برون می آرد
از که آموخته مژگان تو گیرایی را

در ازل آنکه ترا خلعت و مستوری داد
بست با دامن من دامن رسوایی را

بنده ی حضرت عشقم تو چه می فرمایی
بیر ای خواجه بجای دگر آقایی را

بسر زلف تو سوگند که نتوان بستن
بر دلم بی تو بزنجیر شکیبایی را

جلوه ی یوسفیش کرده ه بكار دل من
حزن یعقوبی و اندوه زلیخایی را

می توانم به فراغت گزراندن یک چند
گر گزارد دل من وسوسه فرمایی را

زان بدر می روم از شهر شتابان چون سیل
سر به صحرا بدهم گریه ی صحرایی را

دست بردار خدا را از سر من ناصح
سرزنش سود ندارد سر سودایی را

چکنم گر نروم از پی رندی واقف
معتقد نیست دلم شیخی و ملایی را

واقف لاهوری
ناله چون می کشم از ضعف برد باد مرا
کاشکی ناله کشیدن رود از یاد مرا

بس که افسرده ام آهنگ ندارد صوتم
در قفس از چه نگهداشته صیاد مرا

همدمی از غم دل دوش چونی در گوشم
سخنی گفت که آورد بفریاد مرا

دل که بوده است جگر گوشه ی من آخر کار
قطره ی اشک شد و از نظر افتاد مرا

مهر شب ای شمع به پیش نظرش می سوزی
آتش از رشک تو خواهد بدل افتاد مرا

خویش را میکشم از حسرت شیرین دهنی
بنمائید ره مشهد فرهاد مرا

غمزه ی کافر او کرد اسيرم واقف
مومنی کو که از دستش کنند آزاد مرا
بویِ خوشِ تو هر که ز بادِ صبا شنید
از یارِ آشنا سخنِ آشنا شنید

ای شاهِ حُسن، چَشم به حالِ گدا فِکَن
کـاین گوش بس حکایتِ شاه و گدا شنید

خوش می‌کنم به بادهٔ مُشکین مَشامِ جان
کز دلق‌پوشِ صومعه بویِ ریا شنید

سِرِّ خدا که عارفِ سالِک به کَس نگفت
در حیرتم که باده‌فروش از کجا شنید

یا رب کجاست محرمِ رازی که یک زمان
دل شرحِ آن دهد که چه گفت و چه‌ها شنید

اینَش سزا نبود دلِ حق‌گُزارِ من
کز غمگسارِ خود سخنِ ناسزا شنید

محروم اگر شدم ز سرِ کویِ او چه شد؟
از گلشنِ زمانه که بویِ وفا شنید؟

ساقی بیا که عشق ندا می‌کند بلند
کان کس که گفت قصهٔ ما هم ز ما شنید

ما باده زیرِ خرقه نه امروز می‌خوریم
صد بار پیرِ میکده این ماجرا شنید

ما مِی به بانگِ چنگ نه امروز می‌کشیم
بس دور شد که گنبدِ چرخ این صدا شنید

پندِ حکیمْ محضِ صَواب است و عینِ خیر
فرخنده آن کسی که به سَمعِ رضا شنید

حافظ، وظیفهٔ تو دعا گفتن است و بس
در بَندِ آن مباش که نشنید یا شنید

فال حافظ ...
Forwarded from میدان انقلاب
‍ ‍ 🔰 «وقتی از اشک‌هامان سیاست ساختند»

✍️ امیر توحیدی، ۹۸ کامپیوتر

🔹 وقتی آسمان گریست و زمین به سوگ نشست، قلب‌های ما شکست. آن شب، آسمان خاکستری بود. هواپیما در آسمان بال می‌زد، پر از زندگی، پر از امید، پر از انسان‌هایی که هر کدام داستانی داشتند، رؤیایی در سر، و آینده‌ای در پیش. اما در یک لحظه، همه چیز به تاریکی گرایید. صدای انفجار، سکوت را شکست و قلب‌ها را به درد آورد. آن‌ها رفتند، بی آن که بدانند چرا. بی‌آنکه فرصتی برای خداحافظی داشته باشند.

🔸 آن شب، فضای کشور، فضای جنگی بود. مردی شهید شده بود. غمی سنگین در قلب‌ها بود، دشمن خارجی، جنایت کرده بود و بعد تهدید به جنگ. آسمان، دیگر امن نبود. هر لحظه، احتمال حمله وجود داشت. و در این شرایط، یک اشتباه، یک خطای انسانی، فاجعه‌ای به بار آورد که هیچ‌کس نمی‌توانست باورش کند.
هواپیمای مسافربری، به اشتباه هدف قرار گرفت و زندگی‌هایی که می‌توانستند ادامه پیدا کنند، در یک لحظه به پایان رسیدند.

🔹 وقتی خبر آمد، همهٔ ما در بهت و اندوه فرو رفتیم. اولین خبرها از نقص فنی حرف می‌زدند، اما بعد، حقیقت تلخ‌تر از آن بود که بتوان باورش کرد. یک اشتباه، یک خطای انسانی، و زندگی‌هایی که دیگر بازنمی‌گردند. آن‌ها شهید شدند، اما نه در میدان جنگ، بلکه در آسمانی که باید امن می‌بود.
در میان آن‌ها، چهره‌های آشنا بودند، کسانی که از دانشگاه ما بودند، کسانی که دیروز در کنار ما قدم می‌زدند و امروز تنها خاطره‌ای از آن‌ها باقی مانده بود.

🔸 آن روزها تازه پا به دانشگاه گذاشته بودم و فضایی پر از گرمی و دوستی را تجربه می‌کردم. فضایی که در آن، تفاوت‌ها نه تنها مانعی برای همکاری نبودند، بلکه به غنای روابط ما می‌افزودند. اختلاف نظرها وجود داشت، اما این اختلافات در سایهٔ درک متقابل و احترام متقابل، به جای دشمنی، به گفت‌وگو و همکاری منجر می‌شد. دوستی‌های عمیقی شکل می‌گرفتند، دوستی‌هایی که بر پایهٔ فهم مشترک و اهداف مشترک انسانی و عقاید مشترک دینی ما بنا شده بودند.

🔹 اما بعد از آن حادثه، که تلخی بعد از تلخی بود غم ما تنها به خاطر ازدست‌دادن عزیزان‌مان نبود. غم دیگری این بود که دیدیم چگونه یک تراژدی انسانی، به جای آن که دست‌های ما را برای همدلی و همبستگی به هم نزدیک‌تر کند، به ابزاری برای تفرقه تبدیل شد. آن‌ها آمدند، همان‌ها که همیشه در کمین نشسته‌اند، تا از درد ما سکه بسازند و از اشک‌هایمان سیاست. آن‌ها آمدند تا غم ما را به خشم تبدیل کنند و خشم ما را به دشمنی.

🔸 دانشگاه، که روزی مکانی برای فهم متقابل، همکاری و پروژه‌های مشترک بود، ناگهان شاهد دودستگی و اختلاف شد. آن فضای انسانی که در آن تفاوت‌ها به جای تفرقه، فرصتی برای یادگیری و رشد بودند، کم‌کم رنگ باخت. آن نگاه سیاست‌زده، جای نگاه انسانی را گرفت و دردناک‌تر از همه این بود که این اتفاق، دست‌مایهٔ سیاست‌بازی شد.

🔹 امروز، بعد از چند سال، وقتی به آن حادثه فکر می‌کنم، در کنار غم آن واقعه، سؤال‌های بی‌پاسخ دوباره در ذهنم زنده می‌شوند. چه شد که آن خطا رخ داد؟ چرا آسمان آن شب کلیر نشده بود؟ پروندهٔ این حادثه به کجا رسید؟ چرا اگر چنین حادثه‌ای خطای انسانی باشد، تازه برای برخی ارزش پیدا می‌کند و ناراحتی دارد؟ چرا، چرا باید چنین حادثه‌ای، که از اساس انسانی و دردناک بود، به ابزاری برای تفرقه تبدیل شود؟ چرا باید از درد و رنج خانواده‌هایی که عزیزان خود را از دست داده‌اند، سوءاستفادهٔ سیاسی کرد؟ آن‌ها انسان بودند، با تنوعی از عقاید، مذاهب و افکار، اما در آن لحظه، همه‌شان یکی بودند: قربانیان یک اشتباه تلخ و نه حتی حادثه‌ای عمدی.

🔸 امروز، وقتی به آن روزها فکر می‌کنم، بیش از هر چیز، به انسانیتی که از دست رفت می‌اندیشم. به آن نگاه‌های انسانی که جای خود را به سیاست‌زدگی دادند. به آن فهم متقابلی که کم‌کم محو شد. به آن پروژه‌های مشترکی که دیگر رنگ واقعیت به خود نمی‌گیرند. و به آن سؤال‌هایی که هنوز بی‌پاسخ مانده‌اند.

🔹 اما هنوز امید دارم. امید دارم که روزی دوباره، آن نگاه انسانی به دانشگاه بازگردد، انصاف بین ما بیشتر شود. روزی که تفاوت‌ها نه برای تفرقه، بلکه برای رشد و همکاری باشند. روزی که درد مشترک‌مان، به جای آن که ما را از هم دور کند، دست‌هایمان را به هم نزدیک‌تر کند.

🇮🇷 @Enqelabsq | میدان انقلاب
❤3
#مذاکرات الان تنها فایده ای میتونه داشته باشه دادن یه راه خروج برای امریکاست از تله جنگ خودش خارج بشه

مذاکرات زمانی میتونه #تحریم ها رو لغم کنه که لشکریان ما عزم جنگ و حمله به امارات یا بحرین رو کرده باشن و راه جلوگیری از جنگ ما رفع تحریم ها باشه...

که از اون روز ما دوریم...

#مذاکره_یا_جنگ
🔥2👌1
باران به شيشه مى خورد و باد ميزند
این بغض زخم خورده به بنیاد می زند…
سوره بقره
فَٱذْكُرُونِيٓ أَذْكُرْكُمْ وَٱشْكُرُواْ لِي وَلَا تَكْفُرُونِ(١٥٢)
پس به ياد من باشيد، تا به ياد شما باشم! و شكر مرا گوييد و (در برابر نعمتهايم) كفران نكنيد!
❤1