VK.
Photo
در سکوت سرد زمستان، مردی همچون مجسمهای از صبر، بر زمین یخزده نشسته است. هر دم او، ابری کوچک از رویای اوست که در هوا محو میشود. در میان انگشتان یخزدهاش، قلمو میرقصد و با رنگهایی که از عمق قلبش تراویده، بر بوم سرد، طلوع خورشیدی را میکشد که فقط در ذهن او طلوع کرده است؛ او سرما را مینوشد تا روحش را با نور نقاشی کند.
انقدر بدم میاد وقتی جدی صحبت میکنم طرف مقابلم اهمیتی نده و حواسش به چیز دیگه باشه.
امیدوارم این قماری که سر دور کردنو
رنجوندن من کردی بردش باتو باشه
وگرنه بد باختی...
رنجوندن من کردی بردش باتو باشه
وگرنه بد باختی...