HATEF هاتف
239 subscribers
101 photos
21 videos
18 files
620 links
هاتف(هنر،ادب،تاریخ،فرهنگ)
پژوهش های: لسان الحق طباطبایی. از شهرستان خوروبیابانک؛ و پیوستارهایی از ایران فرهنگی.
#ناگفته_ها_نانوشته_ها
" #ویژه_نامه_هفتگی_مناسبت_ها "
@Tabaa24
Download Telegram
#خور_و_بیابانک_ادبیات
🔹شعر

تقدیر و سرنوشت و مقدر مرا فریفت
آن گونه ای که بود میسر مرا  فریفت

یک حقه را دوباره نمی شد به کار بست
پیر فلک به حقه ی دیگر مرا  فریفت

در بی امان دوره ی شاهان روزگار
گفتار نیک واعظ منبر مرا  فریفت

هم قارقار وقت عروسی  زاغ ها
هم عندلیب شاخ صنوبر مرا فریفت

تصویر خودبه آینه دیدم هزار بار
باری ،هزار  بار مکرر  مرا  فریفت

خود را ز ناخودی بگذارید الک  کنم!!!
اشراق مهر وجلوه ی دلبر مرا فریفت

نظم امید ،ناسره افتاد،غم مخور
هر ناسره ز هر سره بهتر مرا فریفت

احمد یغمایی(امید)
سوم آذر۱۴۰۳
T.me/khourzad

🔸نقل از کانال تلگرامی، می‌شود گفت که من هم هستم
https://t.me/hatefTa
#قابوسنامه
#عنصرالمعالی
🔸همه چيز همگان‏ دانند و همگان‏ هنوز از مادر نزاده‏اند.

🔹به روزگار #خسرو اندر،وقت وزارت #بزرجمهر،رسولى آمد از روم.
خسرو بنشست چنانكه رسم ملوك عجم بود و رسول را بار داد.
وی را با رسول بارنامه همى‌بايست كند به بزرجمهر،يعنى كه مرا چنين‏ وزيری است.پيش رسول با وزير گفت:اى فلان همه چيز در عالم تو دانى‏؟
بُزَرجُمِهر گفت:نه اى خدايگان‏.
خسرو از آن طيره شد و ز رسول خجل گشت.پرسيد كه:همه چيز پس كه داند؟
بزرجمهر گفت:همه چيز همگان‏ دانند و همگان‏ هنوز از مادر نزاده‏اند.

🔹پس تو خويشتن را از جمع داناترين كس‏ مدان كه چون‏ خود را نادان دانستى،دانا گشتى و سخت دانا كسى باشد كه بداند كه نادانست و عاجز كه سقراط با بزرگى او همى‏گويد كه «اگر من نترسيدمى كه بعد از من بزرگان اهل خِرَد بر من عيب‏ كنند و گويند:سقراط همه دانش جهان را به‌يكبار دعوى كرد.مطلق بگفتمى كه:هيچ چيز ندانم و عاجزم و ليكن نتوانم گفتن‏ كه اين از من دعوى بزرگ باشد و #بوشكور:بلخى گويد و خويشتن را به دانش بزرگ در بيتى بستايد و آن بيت اين است:
تا بدانجا رسيد دانش من‏
كه بدانم همى‏ كه نادانم‏...
پس به دانش خويش غِرّه مشو اگرچه دانا باشى...

#ادبیات_فارسی

https://t.me/hatefTa
💐 اولین دسته‌گل را چه کسی به آب داد؟

«دسته‌گل به آب دادن» کنایه از این است که کسی کاری را خراب کرده‌است، و روایت‌هایی که از آن نقل شده به‌طورکلی چنین داستانی دارد: در قدیم، فردی بدقدم (یا بدجنس) بود که اطرافیان، با وعده و وعید و برای این که مشکلی ایجاد نشود، از او خواسته بودند در روز عروسی یکی از خویشان یا دوستان در آن ولایت نباشد و در جای دیگری به‌سر بَرَد. او می‌پذیرد، اما به این فکر می‌افتد که خدمتی انجام دهد و سبب دلخوشی آن‌ها شود. در آن آبادی نهر آبی بود که از حیاط و حوض خانۀ عروس و داماد می‌گذشت. مرد دسته‌گل زیبایی چید و آن را به آب انداخت تا موقع عقدکنان وارد حوضچۀ آن خانه شود. وقتی دسته‌گل رسید، یکی از بچه‌هایی که در آنجا به جست‌وخیز مشغول بود، آن را می‌بیند و برای گرفتنش خود را در حوض می‌اندازد. بزرگ‌ترها، که سرگرم مراسم بودند، زمانی متوجه اتفاق شدند که کار از کار گذشته و بچه خفه شده بود. عروسی مبدل به عزا و شیون شد. هنگامی که آن مرد به آبادی برگشت تا تبریک بگوید، دید همه سوگوار و خشمگین هستند. به او گفتند: تو سِحر و جادویی کردی که اینطور شد؟ گفت: من کاری نکردم؛ فقط دسته‌گلی به آب دادم.

برگرفته و خلاصه‌شده از: #احمد_وکیلیان، تمثیل و مَثَل، ج ۲، تهران: سروش، ۱۳۶۶، ص ۱۱۰–۱۱۳.

#امثال_و_حکم
#فرهنگ_مردم

نقل از کانال تلگرام 🔻
@cheshmocheragh
https://t.me/hatefTa
Forwarded from عکس نگار
🔹مومیایی‌های چاهریسه- کشف: آبان ۱۴۰۰

مندرج در اولین شماره ویژه نامه اصفهان،آذر ماه ۱۴۰۳

نوشته دوست دانشمندم استاد علیرضا خانی

خواسته و دستور استاد دکتر مهدی کیوان برای نوشتن درباره اصفهان افتخاری بزرگ بود برایم که نشان از نگاه مهربانانه و اعتماد استاد به من داشت.
قلم کند بود و ذهن درگیر پرسشی که از درون دیوارهای شهر بنگاریم یا هر آنچه از بُرون و درون شهر و پاسخ استاد گره‌گشا بود از آن‌رو که فرمود:

"هر آنچه برای اصفهان"!

زادگاهم اصفهان بود و از آنِ والدینم چاهریسه از دیارِ اردستان با تابستان‌نشینی حبیب‌آباد بُرخوار و از آنِ نیاکانم، سیری تاریخی و گم به سوی شیراز و فارس و از این‌رو، ذهن بی‌تعصب است و فرانگر برای نگارش و نظر.

کودکی هایم در کوچه‌های فقیر اما اصیل شهر گذشت تا نام‌ها و مکان‌ها و یادگارها بر لوح فکر و جانم حَک شوند برای دلبستگی‌های مانای پَسین و تعطیلاتم در روستا و بیابان‌ها و تَل و تپه‌هایش تا خوراکی شوند برای انشاهای "تابستان و بهاری که گذشت" که حسرت نگاشتنش بر دل ماند لیک سرچشمه‌ای ماندند بر کنجکاویهای کودکی و پدیدآمدن پرسش‌های نوجوانی و تبلور رویاهای جوانی و شکل‌گیری کنکاش و پژوهش‌های بزرگسالی ام.

نجوای غریب و آرام هر نسیم و باد بر روستا و راه آرمیده در کنارش؛ که قصه‌های بزرگان و سالخوردگان کاروان‌های کالا و قماش بر آن روان می‌ساخت و یورش راهزنان و حرامیان را در آن؛ در تنظیم با نَوای دَرای و جَرَسِ اُشتران باربَر پروازی موسیقیایی بودند به ژرفایی تاریخی و تصویرگر پیوندهای میان اردستان و چاهریسه به سوی جنوب و جنوب‌شرق و اصفهان و سنگواره‌های تاریخی آن سفرهایِ ذهنی در کنار سنگواره‌های دوران‌های زمین‌شناسی چاهریسه، ترسیم گر تدریجی پدیده‌ای می‌شدند واقعی چون ژئوپارک آن!

پیوند با خدایان قلم و اصحاب فرهنگ و جویندگان تاریخ در اردستان از پَسِ سَر بَرآوردن مومیایی‌های چاهریسه از دلِ غارها و کانسارها و فریادهای رسا از زبان‌های صامت و فروزشی در تاریکیِ تاریخی، پرسش و پژوهش‌ها را سمت و سو داد در راهی ناپیدا که گام‌به‌گام هویدا می‌شد و راهبر بود به سوی فراتر رفتن از چهاردیواریِ مصور پیشین.

وامدار دکتر کامران هاشمی، میراث‌دار زنده‌یاد احسان الله هاشمی، مدیر و آموزگار و نگاهبان و نگاهدار فرهنگی و تاریخی از دیار اردستان در وصل و هم سخنی و مقاوله با رضا محمدی و داوود اشرفی مهابادی و لسان الحق طباطبایی؛ استادان بی‌ادعایی که پژوهش یکی، کوچیدن اردستانیان است به رِی و ورامین و تهران و دغدغه‌ی دیگری، فرهنگ و هنر کهن دیارِ مَهاباد و اندیشه دیگری، کویر و خور و فرهنگ و فغان آن.

در مقاوله‌ با استاد رضا محمدی نگاه و توجه را نه به واگرایی اردستان از اصفهان؛ که در یکی دو سَده گذشته رخداد؛ بل همگرایی این دیار و مردمانش چونان مردمان دیارهای دیگر به اصفهان، پایتخت دیرزی ادوار و اعصارِ گذشته کشاندم از آن سبب که شخصیت‌ها و بزرگان اردستانی و آثارشان از اصفهان و در اصفهان گذر کرده و ماندگار شده و میلشان هماره به سوی این شهر بود و اشتیاق پایتخت بدانان که، پایندگی پایتخت به باشندگی آنان بود و ثمرات بودن‌شان.

و در واگویی تاریخی و فرهنگی با مردی از دیارِ رضا خندانِ مهابادی و تلاشگر گمنام گستره فرهنگ و موسیقی آن، داوود اشرفی مهابادی، گمانه ی وجود آیین و سرزمینی کهن در مهاباد را پدید آورد که پیکره و گستره و قدمت و ارزشمندی گابیه و جِی و اسپهان و اصفهان را فراتر از پایتخت آل‌بویه و سلجوقیان و صفویان امتداد و استمرار می‌داد

و در این میان، هم‌نشینی با استاد لسان الحق طباطبایی، کنکاش گری از سرزمین جای گرفته در دل کویر، خور و همراهی با استاد محمدعلی ابراهیمی انارکی، پژوهشگر نستوه اَنارَکی و احیاگر زبان سرزمین کار و کان و کاروان؛ که پیش از این، سِوِن هِدین سوئدی و آلفونس گابریل اتریشی سطور خود به ستایش مردمانش آراسته بودند؛ چراغِ راهی بود در یافتن پیوندهای دیرینه و کهن فرزندان و دلبندان کویری با مادرِ مهربان اصفهان و راهنمایی بر راندن در اقیانوس مواج و پر رمز و راز کویری به سوی کرانه‌ای امن و محبوب و همگرایی با آن.

اصفهان را نه تنها در شهر و چاردیواری های مفروض کنونی، بلکه در نگاه به فراسوی دیوارها و خطوط مرسوم و مصور تاریخی و جغرافیایی نیز باید جستجو کرد و شاید تاریخ و جغرافیا و نگرشی دیگر برای آن باید نوشت و این، نیازمند پرواز اندیشه و پژوهش درست در ژرفای تاریخ و فرهنگ و تکیه بر "بوده"های پیشین و بررسی "داده‌"های کنون است.
@bonyadeardestan
https://t.me/hatefTa
#خور_و_بیابانک_ادبیات
احمد یغمایی

هوا آلوده و خورشید و ماه آسمان مرده
خلایق زنده اما،زندگانی در جهان   مرده

بساط  آفرینش  در  دهان  آدمیزادست
دهان می جنبد و خوی خوش صاحب دهان مرده

گناه  و  باده  و مستی  به  پیمانه  نمی بینم
که طعم ساغری دبشم به چرک استکان مرده

به بزم استخوان داری،شل و افتاده می رقصیم
به نازک نی نوایی نیست، مغز  استخوان  مرده

زبان  هر کسی را همزبان فهمد، نه بیگانه
نمی فهمد کسی ما را ،زبان بی زبان مرده

ستاد خوبرویان را، ستاک و برگ و گل پژمرد
سپاه نیکخویان را، نظام  و سازمان  مرده

امید و  آذر   و  پاییز  و  برگ  زرد افتاده
خبر تا می شوی مجموعه ی این داستان مرده

احمد یغمایی(امید)
هیجدهم آذر۱۴۰۳
T.me/khourzad

🔹نقل از کانال تلگرامی: می‌شود گفت که من هم هستم.

https://t.me/hatefTa
Forwarded from اتچ بات
کاش می‌شد که در این خطه ی لبریزِ بلا
لاله پرپر نشود

ناله از سینه ی پُر غصه ی مرغانِ هوا
ثبتِ دفتر نشود

شاعری دق نکند در قفس ِ خاطره ها
حرفِ حق شَر نشود

نزند از دلِ تنگ
بوسه بر آینه سنگ

کاش سیلی به رخِ دخترِ لیلا نخورد
توی بلوار بهار

نوجوانی غمِ نا دیده ی فردا نخورد
در شبی تیره و تار

هیچ فرزند فقیری شب یلدا نخورد
غصه را جای انار

نخورد حسرتِ نان
مادری در رمضان

کاش در ذهنِ پریشان شده از فکر پلید
عشق تکثیر شود

خواب آشفته دلان در شبِ فرخنده ی عید
خنده تعبیر شود

زندگی پنجره ای باز کند رو به امید
غصه تحقير شود

بشکند هیبتِ شب
بشکفد خنده به لب

کاش از پیله بُرون آید و پروانه شود
دلِ ماتم زدگان

رنجِ انسانِ مصیبت زده افسانه شود
در غمستانِ جهان

غصه با مردمِ بی حاشیه بی گانه شود
در خیابانِ خزان

نرود خار و خسی
باز در پای کسی

#داودشرفۍمهابادی

https://t.me/hatefTa
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from عکس نگار
🔶️🔷️🔶️سفرنوشت
https://t.me/hatefTa
سمنان_دامغان-جندق-مصر-خوربیابانک- جندق-معلمان-سینگ-دامغان-سمنان، تهران

۱۴_۲۸ آذر ماه ۱۴۰۳خورشیدی، روز پایان، ص۱

#سینگ_siyang

🔹پس از نماز، پیش از سپیده از جندق راهی شدم، یک صد و چهل کیلومتر پیمودم، هنوز خورشید روی نمایان نکرده بود؛ به سرکویر رسیدم،
🔸سرکویر، عنوانی است بر مجموعه چند دیه و روستا، در میانه راه دامغان به نایین، چند در شهرستان دامغان، و چندی در شهرستان شاهرود؛ در استان سمنان. هریک از دیه ها را نامی است جدای از عنوان بر همه دیه و روستاها؛ سطوه، رشم،معلمان، حسینان، دیان، سینگ، و.....

https://t.me/hatefTa

🔹حسینان و معلمان کناره راه است و روبروی یکدیگر، سینگ دهکده ایست در کمتر از نیم فرسنگی جنوب معلمان،

🔸روی به سینگ شدم، کشاورزی را که همداستان شده بودم زنگ زدم، آمد؛ به کشتگاه هایش روان شد؛ و من به دنبال او روان گردیدم.
دنباله دارد..

#خور_و_بیابانک_جغرافیای_پیرامون
https://t.me/hatefTa
🟥جشن چله مهر فرخنده باد
https://t.me/hatefTa
🔻چرا از حافظ فال می‌گیریم؟

زنده نام دکتر محمد اسلامی نُدوشن


🔹حافظ اگر تا این پایه مورد قبول مردم قرار گرفته، برای آن است که الگوی وجدان آگاه و ناآگاه ایرانی بوده و به زبان کنایه گفته است آنچه را که دیگران نگفته‌اند و یا ناتمام گفته‌اند. مردم صدای درون خود را از زبان او می‌شنوند و حیرت می‌کنند از اینکه او آنگونه به سراچه ضمیر آنان راه یافته. به این سبب به او لقب «لسان الغیب» داده‌اند و از دیوانش فال می‌گیرند.

📚گفتن نتوانیم، نگفتن نتوانیم-ص۱۵۳
https://t.me/hatefTa
🔶به فراخور روز مادر
سراینده: استاد محمدعلی ابراهیمی انارکی، متخلص به کویر
https://t.me/hatefTa
Forwarded from عکس نگار
🔶️🔷️🔶️سفرنوشت
https://t.me/hatefTa
سمنان-دامغان-جندق-مصر-خوربیابانک- جندق-معلمان-سینگ-دامغان-سمنان، تهران

۱۴-۲۸ آذر ماه ۱۴۰۳خورشیدی، روز پایان، ص۲

#سینگ_siyang

https://t.me/hatefTa

🔹از خانه تا کشتگاه راهی نبود؛ کمتر از پانصد گز، زمین و کاشته های زردک،کلم و شلغم  که موسم برداشت این دو بود یخ زده بود. کندن و برآوردن از زمین با بیل دشوار می‌نمود.
🔹هم زمان که چندین کلم، چغندر، شلغم و زردک برمی آورد؛ پرسش هایم را آغازیدم
و چنین یادداشت کردم.
🔹هم نام پدر بزرگش، محمد باقر نام دارد، نام پدرش عباس است، زادگاهش جندق، نیز زیستگاهش، از تبار سمیعی های جندق است.
در سینگ نیز، خانه و انبار دارد، میان سینگ و جندق روزانه می‌آید و می‌رود.
🔹چهل سال دارد، پیشه اش کشاورزی و دامداری است، افزون بر کاشته های پیش نام برده، بادنجان، گوجه فرنگی، گوجه گیلاسی و به عبارتی صیفی جات می‌کارد و بر می‌آورد و می‌فروشد.
https://t.me/hatefTa

🔹سیزده خانوار در سینگ زندگی می‌کنند؛ سی و سه تن زن و مرد هستند؛ شیعی مذهب.
🔸سینگ مسجد دارد، دبستان دارد، دو دانش آموز دارد، آموزگار ندارد، دانش آموزان از سینگ به ترود می‌روند و در دبستان آنجا می‌آموزند.

🔹سرمای هوا، زمان اندک برای پرسش های بیشتر؛ آنچه از زمین برآورده بود؛ بار زدیم و به خدایش سپردیم و سوی دامغان رهسپار شدیم.
دنباله دارد...

#خور_و_بیابانک_جغرافیای_پیرامون
https://t.me/hatefTa
♦️خوروبیابانک-ادبیات-شعر-غزل

احمدیغمایی(امید)

به مکتب قد رعنات، خورده ام بس چوب
به ضرب چوب"توان" یافت،صفر این مضروب

به دیو بودن دیوانه،شک مکن ای دوست
که از تنوره ی او  می وزد هماره  هبوب

سراسري ست سه فازی که مي پرد از سر
ولی نیافت کسی، راه اتصال قلوب

طلوع آدمیان شرق را به خون آلود
قصاص می شود آدم به تنگنای غروب

چو سطل آب کسی می شود ز بن سوراخ
به "خرد و ریز" شود پر،نه پشتوانه ی خوب

بگفتمش که الفبای اقتصادی چیست؟
بگفت:  تا بفروشیم، یخ به قطب جنوب

امید!  مزرعه ها ،پر ز  لوبیا  هستند
حبیب می طلبی کو؟ ببوس تنگ حبوب

-------------
خرد و ریز:چیزهای کم اهمیت

هفتم دی ۱۴۰۳
T.me/khourzad

🔹برگرفته از کانال تلگرامی: می‌شود گفت که من هم هستم

https://t.me/hatefTa
گپ و گفت پسینگاهی بانوان همسایه
روستای سفیده، از توابع شهر زواره، شهرستان اردستان، استان اصفهان. تابستان ۱۳۸۲
https://t.me/hatefTa
Forwarded from عکس نگار
🔶️🔷️🔶️سفرنوشت
https://t.me/hatefTa
سمنان-دامغان-جندق-مصر-خوربیابانک- جندق-معلمان-سینگ-دامغان-سمنان، تهران
۱۴-۲۸ آذر ماه ۱۴۰۳خورشیدی، روز پایان، ص۳

#رشم_reshm
https://t.me/hatefTa
🔹..در راه معلمان به دامغان، برفی که سه روز پیش باریده بود، هنوز پراکنده برجای است. یادم آمد، سون هدین نوشته است: اندک برف هم که ببارد با تابش گرمای آفتاب دیر زمان نپاید، زود آب می‌شود و بخار می‌گردد.

🔹از رشم گذشتیم؛ اینجا دو دانشمند مرا یاد آمد، یکی روانشاد دکتر مهرداد بهار که شبی را در رشم گذرانیده، و از این شب شنیده ها و دیده هایش را در کتاب از اسطوره تا تاریخ باز گفته است. دیگر مردم شناس برجسته دکتر اصغر کریمی که سال کرونا درگذشت؛ و افزون بر مقالات‌، کتاب سفرنامه دشت کویر را به یادگار گذاشت، و در آن یکی از دیده هایش به نام گورستان ایراجی ها را به ما شناسانید.
🔹 دودیگر کوچ بازماندگان رمضان باصری از ایراج به رشم یاد آمد و دخترش که در رشم ماند و مرد. و سرگذشت شاخه ای از ایل باصری از ایلات فارس، که نخست به چرای رمه هایشان به ناحیه جندق و سپس بیابانک آمدند؛ و دیگر گونه و سرانجام گرفتار و در دامغان و روستاهای پیرامون پراکنده و رام شدند.
https://t.me/hatefTa

🔹در همین اندیشه ها، از دو آبادی نزدیک دامغان گذشتیم و به دامغان رسیدیم؛ آیند و روند میان مردم جندق و دامغان، شاهرود،و سمنان از دیرینگاهان بوده است و امروزه نیز همچنان می‌باشد.
🔹با اینکه در این سه شهر بسیار کار دارم، و زمان دست کم سه ماهه می‌خواهد، تند از دامغان و سمنان گذشتیم و در تهران سررسیدیم.
🔸دنباله دارد...‌

#جندق_و_بیابانک_تاریخ
#سون_هدین
#مهرداد_بهار
#اصغر_کریمی
📚#کویرهای_ایران
#از_اسطوره_تا_تاریخ
#سفرنامه_دشت_کویر
#ایل_باصری_در_کومش
#دریای_گم_شده
#خور_و_بیابانک_جغرافیای_پیرامون
https://t.me/hatefTa
Forwarded from عکس نگار
🔶به گرامی داشت سیزدهم دی ماه زاد روز دانشمند یگانه دوران، زنده نام استاد جلال‌الدّین همایی

https://t.me/hatefTa

《....طبع او [یغما] در ابداع مضامین تازه و لطائف بکر،بی سابقه نیروی خلاقه دارد؛ و از این حیث مابین معاصرانش از قبیل قاآنی و سروش و شهاب و همای شیرازی و امثال ایشان کاملأ مشخص و ممتاز است؛ اگرچه از جنبهٔ فصاحت و بلاغت تعبیر هم سنگ آن ها نباشد، در ابتکار مضامین و ابداع لطائف از آن ها برتر است.
🔹خلاصه اینکه یغما را در غزل سرایی جزو اساتید درجه اول قرون اخیر می‌توان شمرد》

جلال الدین همایی
دیوان یغما جندقی، چاپ سنگی
https://t.me/hatefTa
Forwarded from عکس نگار
‍ ‍ 🔹🔸🔹سفرنوشت
https://t.me/hatefTa
سمنان-دامغان-جندق-مصر-خوربیابانک- جندق-معلمان-سینگ-دامغان-سمنان، تهران
۱۴-۲۸ آذر ماه ۱۴۰۳خورشیدی، ص۴

#مصر

🔹امروز بیست و سوم آذرماه، بی درنگ پس از نماز صبح، آسید کاظم مصری، مرا به سفر مصر خواند. راه افتادیم. راه جندق تا مصر چهل کیلومتر، و خراب است. چهل سال است همچنین است؛تنها دستی بی مقدار بر چاله چوله ها کشیده شده است.
🔹 از خور بیابانک به روستای مصر نیز، همین اندازه راه و بهتر است. از جندق یا خور بیابانک به مصر که بیاییم، نخست به امیرآباد می‌رسیم. امیرآباد دروازه مصر است و نام از نام فرزند بنیاد کننده آن که نیز یکی از چند نخستین آبادگران روستای مصر می‌باشد گرفته است.
https://t.me/hatefTa
🔹راه جندق- مصر-خور-بیابانک..... دیرینه گاه بخشی از شاه کاروان راه شمال-جنوب در میانه ایران بوده است، وادارگاه. ها بر کرانه آن به اسم و رسم. کمتر کسی از کسان که امروز با اتومبیل از این راه می‌گذرد، دیرینگی این راه، و بر گذشته های این گذرگاه کرانه کویر نمک را می‌داند!!
https://t.me/hatefTa

🔹از امیرآباد تا مصر راه چندان نیست‌. آسمان سراسرابری است. در مصر به خانه یکی از سادات طباطبائی، مهمان ناخوانده شدم. میزبان خویشاوند هم‌سفرم است. ناتوان اندام است، دو برادر دیگر دارد به همین ناتوانایی دچار.
🔹ناشتایی بر سفره پربارش گذشت‌‌. پسان به گشت و گذار گذشت‌، تا بانگ نیمروز شد. به مزگت شدیم و نماز بردیم. پسین به سرای دیگر از سادات طباطبائی شدیم‌‌‌. زمانی نشستیم، چای نوشیدیم و شلغم خوردیم؛ سپس باهم به روستای فرحزاد راه پیمودیم.

دنباله دارد‌‌‌..‌‌
#جندق_و_بیابانک_تاریخ_جغرافیا
#امیرآباد_مصر_فرحزاد
#سادات_طباطبا
https://t.me/hatefTa
#خور_و_بیابانک_ادبیات_شعر

احمد یغمایی (امید)

من نام خویش در دل دیوان نکرده ام
تقلید سبک صاحب  دیوان  نکرده ام

دشت کویر و خاک تیمم، بضاعت است
هیچم به شست، غسل به عمان نکرده ام

شرط نخست اهل وضو آب آبروست
تر دست و رو به دامن باران نکرده ام

قپان شعر گاه  اگر سکته  مي کند
آویز دل به چنگه ی قپان  نکرده ام

شعرم خر مراد اگر نیست،کوتهی ست
معذور دار  "خر جل و پالان نکرده ام"

تشبیه و استعاره، کنایات دل نگفت
یک"دوست دارمت"به خیابان نکرده ام

تصویر روی یار و امید و صد اشتباه
تمرین درس و مشق دبستان نکرده ام

شانزدهم دی۱۴۰۳
T.me/khourzad
🔹برگرفته از کانال تلگرامی می‌شود گفت که من هم هستم
https://t.me/hatefTa
Forwarded from عکس نگار
‍ ‍ ‍ 🔹🔸🔹سفرنوشت
https://t.me/hatefTa
سمنان-دامغان-جندق-مصر-خوربیابانک- جندق-معلمان-سینگ-دامغان-سمنان، تهران
۱۴-۲۸ آذر ماه ۱۴۰۳خورشیدی، ص۵

#مصر_فرحزاد_۲۳_۹_۱۴۰۳

🔹....پیش از این که از روستای فرحزاد بنویسم؛  نوشتن از بسیار دیدن های مصر، و شنیده ها از گپ و گفت های با مصری ها را به جای دیگر می‌برم.

https://t.me/hatefTa

🔹کنون بر آنچه نوشتم؛ می‌افزایم:  ساختمان دبستان مصر، یکی از دوهزار و پانصد دبستانی است که به مناسبت برگزاری جشن های بزرگداشت دوهزار و پانصد سال شاهنشاهی در ایران، سال ۲۵۳۵ش، برابر۱۳۵۵خ، در سراسر ایران ساخته شد.

🔹بر سردر این دبستان، عنوان آموزشگاه و نامش میثم نوشته شده است،  در جای جای کشور دیده ام و از رسانه های گروهی شنیده ام که پس از سال ۵۷ به جای دبستان واژه مدرسه می‌نویسند؛ آموزشگاه به جای دبستان را و برچه پایه ای است، نمی‌دانم؛ آدینه بود و درها بسته، اگرنه می‌پرسیدم.
https://t.me/hatefTa
🔹این دبستان بیش از نیم سده پیش، زمانی که پدیدار گشت، گویا نامش حکیم ناصر خسرو بود.

🔸 دگرگشته نام‌ها بر کوچه و پس کوچه و خیابان ها و راه ها و شهرها و روستاها و دیه ها کاری است که با هر دگرگونگی در ساختار دستگاه حکمرانی ایدئولوژیک بدون نگرش به پایگان بخردانه  نگاهداشت همبستگی میهنی، همواره درآمدی است، بر گشودن درگاه های چیرگی چیرگانان.

🔸دنباله دارد....
https://t.me/hatefTa

#جندق_و_بیابانک_تاریخ_جغرافیا
#امیرآباد_مصر_فرحزاد
#تاملات
🔸سعدی در کودکی پدر خود را از دست می‌دهد. او در بوستان با یاد از واقعه‌ی مرگ پدرش، از درد و رنجی سخن می‌گوید که روزگار با گرفتن پدرش به او تحمیل کرده است و به مخاطبش سفارش می‌کند به کودکانِ پدر از دست داده محبّت کنید و آنها را فراموش نکنید. از زبان خود او بخوانید:

پدرمرده را سایه بر سر فکن
غبارش بیفشان و خارش بِکَن

چو بینی یتیمی سر افگنده پیش
مده بوسه بر روی فرزند خویش

یتیم اَر بگرید، که نازش خرد؟
وگر خشم گیرد، که بارش برد؟

الا تا نگرید که عرش عظیم
بلرزد همی چون بگرید یتیم

به رحمت بکُن آبش از دیده پاک
به شفقت بیفشانش از چهره خاک

اگر سایه‌ی خود برفت از سرش
تو در سایه‌ی خویشتن پرورش

🔸سپس سعدی از ایّام کودکی خود یاد می‌کند که سایه‌ی پدرش بر سرش بوده و تاجِ عزّت بر سر داشته است و پدر چون کوهی پشت سر او بوده و نمی‌گذاشته است خاطرش پریشان شود یا غبارِ غمی بر دلش بنشیند و به واسطه‌ی پدر دیگران هم او را عزیز می‌داشته‌اند:

من آنگه سر تاجور داشتم
که سر بر کنارِ پدر داشتم

اگر بر وجودم نشستی مگس
پریشان شدی خاطر چند کس


🔸امّا وقتی پدرش را از دست می‌دهد، همه از او روی برمی‌گردانند و مورد بی‌مهری ایّام قرار می‌گیرد و تکیه‌گاهش را از دست می‌‌دهد:

کنون دشمنان، گر برندم اسیر
نباشد کس از دوستانم نصیر

و در این بیت که بوی صداقت آن هنوز پس از چند قرن به مشامِ جان می‌رسد می‌گوید:

مرا باشد از درد طفلان خبر
که در طفلی از سر برفتم پدر

احمد نادری

🔹برگرفته از کانال تلگرامی چراغ روشن

https://t.me/hatefTa
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM