HATEF هاتف
239 subscribers
101 photos
21 videos
18 files
620 links
هاتف(هنر،ادب،تاریخ،فرهنگ)
پژوهش های: لسان الحق طباطبایی. از شهرستان خوروبیابانک؛ و پیوستارهایی از ایران فرهنگی.
#ناگفته_ها_نانوشته_ها
" #ویژه_نامه_هفتگی_مناسبت_ها "
@Tabaa24
Download Telegram
شعر

🔸گاهی زمانه بر علمی  شیر  می کشد
گاهی  فقیه  مدرسه  تکبیر  می کشد

🔸عارف که جام دل گرو جلوه داده بود
تن  زیر تازیانه ی  تعزیر می کشد

🔸سبزی فروش"مهر گیاهی"اگر فروخت
بر کفه ی  ترازوی  تزویر می کشد

🔸تاریخ آدمی که به شمشیر نقش بست
شمشیر تازه  بر سر شمشیر می کشد

🔸یاران  نی سوار و  مقامات   عاقلی
مجنون پیاده است، که زنجیر می کشد

🔸دیگ خرافه بار  و هویدا   تهش  نشد
کف بین!چه سالهاست که کفگیر می کشد

🔸"من "با مداد شخصیت خود اسیر هست
کلک   امید، می زده  تصویر می کشد

احمد یغمایی
T.me/khourzad

#خور_و_بیابانک_ادبیات
#بخوانیم_بیاموزیم_بیندیشیم
https://t.me/hatefTa
🔹🔹حکایت

🔸معروف است که یغمای جَندقی به مدرسه ای رفته واین مصرع را بر دیوار نگاشت:

🔹یغما مرو به مدرسه ترسم که خر شوی

🔸طلبه ای درادامهٔ شعرش چنین نگاشت:

🔹تحصیل حاصل است مگر ماده خرشوی

https://t.me/hatefTa
#تحصیل_حاصل

بیت:

🔸ما پی تحصیل یار و یار در دل بوده است
حاصلِ تحصیلِ ما تحصیلِ حاصل بوده است

حافظ می فرماید:

🔸سال ها دل طلبِ جام جم از ما می کرد
وآنچه خود داشت زبیگانه تمنّا می کرد


#خور_و_بیابانک_ادبیات
#بخوانیم_بیاموزیم_بیندیشیم
https://t.me/hatefTa
Forwarded from عکس نگار
🔷️🔶️🔷️ اقلیم خاطرات

کودکی
https://t.me/hatefTa

🔹روزی در کوچه پس کوچه های شهر یزد، پرسه میزدم، چشم به این پلاک افتاد که نام کوچه ای است در بافت تاریخی، خیابان سلمان فارسی.

#کوچه_دکتر_علاقبند [علاقه بند]


🔹پنج سالگی یاد آمد، و آن زمان که دکتر علایی پزشک بهداری خوروبیابانک بود.و بهداری اجاره نشین، در خانه بالا ملکی پدر بود؛ و این هنگام از سال ۱۳۱۹ تا ۱۳۳۶خورشیدی بود.
https://t.me/hatefTa
🔹دکتر علایی یزدی بود. پیر مردی بود خوشروی. نشیمنگاه او همان خانه بالا بود.
خواهر زاده اش،هادی نام هم سال من بود و هم بازی، روزها با او گذشت، یادش به نیکی باد.
🔹پس از گذشت زمانی از بازگشت دکتر علایی به یزد، دکتر محمد علی علاقه بند، پزشک بهداری خور شد، و این زمان سالهای ۱۳۴۱و ۴۲ بود، او نیز یزدی بود. از سرگذشت این دو پزشک و همبازی خویش آگاهی ندارم. همسایگان خانه دکتر علاقه بند در یزد را پرسان شدم، پیری نیافتم نشانی دهد.
🔸دنباله دارد... .

#خور_و_بیابانک_تاریخ
#اداره_صحیه_جندق_و_بیابانک
#پیشینه_ص۱
#نگاهبان_هر_خشت_وسنگ_بازمانده_نیاکانمان_باشیم
https://t.me/hatefTa
شعر

🔸تا پشت افق جاده کشیدیم به رندی
پنهان ز قرق باده  کشیدیم به رندی

🔸اهسته ترین سایه ی افتاده ی خود را
روی سر افتاده کشیدیم  به رندی

🔸تا ماتم رخساره ی مسکین ننماید
بر آینه سنباده  کشیدیم  به  رندی

🔸هرچند سکوتیم ،اگر ترجمه می شد
بس جیغ نر و ماده کشیدیم به رندی

🔸گفتم چه کسی لقمه ی بی شبهه خورد،گفت:
یک زاویه ی حاده کشیدیم به رندی

🔸تا قمپز  ما  توپ  صدادار  نباشد
دستی سر عراده کشیدیم به رندی

🔸امضای  امید و دل پاکیزه‌ی خوبان
خط بر ورق ساده  کشیدیم به رندی

احمد یغمایی
نوزدهم مهر۱۴۰۳

🔸برگرفته از کانال تلگرامی: می‌شود گفت که من هم هستم
T.me/khourzad

#خور_و_بیابانک_ادبیات
https://t.me/hatefTa
Forwarded from عکس نگار
🔹🔸🔹سفرنوشت

اصفهان
https://t.me/hatefTa

🔹هرزمان به اصفهان شوم، پیش از به سرایی اندر شدن،دوجای می‌روم. یکی دبیرستانی که در آن درس خوانده بودم، دیگر آرامگاه نیایم.

🔹این آرامگاه کهن ترین سازه هنگام اسلامی در شهر اصفهان است.پیش از انقلاب شاهزاده اسماعیل نام داشت، پسان امامزاده اسماعیل گشت.
https://t.me/hatefTa
🔹در کتاب ها نوشته اند، گورجای اسماعیل دیباج نواده حضرت امام حسن المجتبی علیهم السلام‌ است

🔹اسماعیل دیباج در این جا، همسایه بی مرز و دیوار یکی از پیامبران بنی اسرائیل است.

🔹این جای که نماز بردم به آنجای نیز می‌برم؛
و این از مردم آن زمان آموختم؛ از اسماعیل، زاده امام و اشعیای نبی.

🔻تصویر پیوست: مرقد و زیارت نامه اشعیای نبی🔻

#راستی_بکاریم_آشتی_افشانیم

https://t.me/hatefTa
🔷شعر-رباعی

مهرت دل شاهین ترازو  بشکست
خورشید به کاروان کژدم  پیوست

فرزند نخست فصل پاییز  بمرد
آبان پس از او به تخت شاهی بنشست

احمد یغمایی (امید)
سی ام مهر۱۴۰۳
T.me/khourzad
به مناسبت آخر مهر و رسیدن ماه آبان

🔸برگرفته از کانال تلگرامی: می‌شود گفت که من هم هستم.
https://t.me/hatefTa
🔶به فراخور یکم آبان ماه روز ملی بزرگداشت ابوالفضل بیهقی، پدر نثر پارسی

بیهقی یک سخن امروزی ست
حسنک بر سر دارست هنوز

قلمش هر بد و خوبی که کشید
در جهان بر سر کارست هنوز


احمد یغمایی (امید)
یکم آبان۱۴۰۳
T.me/khourzad

برگرفته از کانال تلگرامی: می‌شود گفت که من هم هستم
https://t.me/hatefTa
🔸🔸🔸شعر

🌱آبان، زبان کژدم گیسو نمی شود
آذر ، کمان آرش ابرو  نمی شود

🌱وقتی نشست بر سر کس برف زندگی
با رنگ مو، دو مرتبه پارو نمی شود

🌱گفتم تفقدی بکن این خاک خسته را
گفتا خرابه با  مژه  جارو  نمی شود

🌱عمری اگر به مهر و وفا دست بوس رفت
هرگز  شب  خرید النگو نمی شود

🌱دل بود و شوق کوچ و بهاران و ایل تو
گفتند:  مرغ  خانه، پرستو نمی شود

🌱سیلی به روی گل مزن ای باد تند خو
گل با نهیب پای  تو  بدبو نمی شود

🌱با کاهلی امید به  رویا  نبسته اند
آغوش، بی حمایل بازو نمی شود

#احمد_یغمایی
دوم آبان۱۴۰۳
T.me/khourzad

🔸برگرفته از کانال تلگرامی: می‌شود گفت که من هم هستم

#خور_و_بیابانک_ادبیات
https://t.me/hatefTa
Forwarded from عکس نگار
🔹🔸🔹اقلیم خاطرات
ص۱۵

با: دکتر #مرتضی_هنری

🔸سرگذشت یک مقاله و یک تصویر
https://t.me/hatefTa
🔹سال ۱۳۸۰، نخستین هم اندیشی گویش شناسی ایران با هدف گسترش پژوهش های گویش شناسی در ایران، از سوی فرهنگستان زبان و ادب فارسی، در تهران برگزارشد.

🔹هم درس من در دوره سال ۱۳۷۵ آموزش زبان پهلوی، بانو ماری پرهیزگاری در زمان برگزاری همایش گویش شناسی، در روزنامه ایران دیلی کار می‌کرد؛ خواست مقاله ای در علل زوال گویش ها بنویسم، تا در آن روزنامه بیاورد.
🔹آن زمان وقت این کار نداشتم، نپذیرفتم، او می‌دانست که گویش خوری را می پژوهم،
آگاهی هایی خواست، خودش،مقاله کند، داده هایی به او دادم و نیز عکسی در حال تحقیق از سه تن گویشوران گرمه ای در روستای گرمه.
https://t.me/hatefTa
🔹روزی دیگر زنگ زد که مقاله آماده است، ترجمه اش در ایران دیلی و متن فارسی در روزنامه ایران چاپ می‌شود؛ و امروز کسی اینجا بود و خود را پرفسور هنری، و اهل خور معرفی کرد.

🔹من هم به او گفتم که چنین مقاله ای در باره گویش خوری در دست چاپ دارم. مقاله را به او دادم و خواند. عکس را هم دید، و گفت: من هم عکسی دارم و میاورم، رفت و پسان عکسی آورد، و خواست عکس را به جای عکسی که به من داده اید بگذارم؛ چه می‌گویید؟ گفتم هر عکسی که ایشان داده اند و با موضوع مقاله شما تناسب دارد مختارید. اگر چه نام من در مقاله آمده است، مقاله ازشما می‌باشد.
https://t.me/hatefTa
🔹مقاله با عکسی از روزگار جوانی دکتر مرتضی هنری ، در حال گفتگو، با یکی از اهالی خور، در دشت دهزیر که سال ۵۲ گرفته شده بود؛ در روزنامه پنج شنبه پنجم مهرماه ۱۳۸۰،
چاپ شد. کپی پیوست 🔻

#خور_و_بیابانک_فرهنگ_گویش_خوری
https://t.me/hatefTa
Forwarded from عکس نگار
◼️به مناسبت شانزدهم ربیع الثانی، سال‌روز وفات میرزا ابوالحسن یغما جندقی

https://t.me/hatefTa

▪️مرحوم میرزا اسمعیل هنر فرزند برومند یغما درباب تاریخ وفات یغما می نویسد:

هو الباقِي بعدَ فناء کلّ شئ

روز شنبه شانزدهم ماه ربیع الثّانی مطابق سال ۱۲۷۶قوی ئیل،چهار ساعت از روز گذشته تقریباً،استاد کهن،خداوندِ سخن یغما را قدّس الله روحَه العالی،از دربارِ دوست ندایِ إرجِعي رسید وجانِ پاک به جانان باز داد ودربقعهٔ سیّد داود قریهٔ خوربیابانک مدفون افتاد اللّهمّ إغفره و أحشره مع موالیه الأطهار.۱۲۷۶
(دیوان اسمعيل هنر ،نسخهٔ خطّی مجلس به شمارهٔ ۱۰۸۵،صفحهٔ ۲۴)

https://t.me/hatefTa
Forwarded from عکس نگار
📚تازه های نشر بهین

https://t.me/hatefTa
#تحفۀ_تاراج

بیست و چهار مرثیه در واقعهٔ کربلا و شهادت امام حسن المجتبی، و امام رضا علیهم السلام

🔹سراینده: میرزا اسماعیل تاراج جندقی

🔸گرداورنده: سید حسین طباطبایی
🔸مقدمه و تدوین: لسان‌الحق طباطبایی

🔹قطع رقعی، جلد شومیز ، ۷۲ صفحه، به پیوست تصویری دیده نشده از سراینده،
چاپ اول، پاییز ۱۴۰۳خورشیدی.

https://t.me/hatefTa
علی اکبر افسر یغمایی

《مرحوم میرزا اسماعیل عرب عامری جندقی، متخلص به تاراج، فرزند میرزا ابراهیم عرب جندقی، حدود ۱۲۵۷ ه،ق در جندق متولد شده،سال ۱۳۲۷ ه،ق در شاهرود فوت شده، شاگرد و داماد یغما بود. طبع روانی داشته، دو مجموعه از اشعارش باقی است. بیش از هریک از شاعران محلی شعر داشته، لکن پس از فوتش معلوم نشد به دست کی افتاده، در نامه پیک ایران مختصری از شرح حال او را نوشته ام، ۲۶-۱-۱۳۵۱ 》

#خور_و_بیابانک_ادبیات
#خور_و_بیابانک_کتاب_شناسی
#خور_و_بیابانک_تاریخ
#خور_و_بیابانک_محرم
https://t.me/hatefTa
Forwarded from عکس نگار
🔸🔹🔸سفرنوشت

۱۷-۲۰ آبان ماه ۱۴۰۳خورشیدی

اردستان،زواره، سفیده،نیَچو

#جشن_انار
🟥هفتصدو هشتادمین شب از شب های بخارا
https://t.me/hatefTa
🔹از سوی دکتر هاشمی، مدیر کانون اردستان پژوهی کاوه خوانده شده بودم؛ هماهنگ با دوتن استادان.

🔹از میدان کاخ که پس از ُسال ۵۷، فلسطین نام گرفته است ودفتر کار استاد علی دهباشی
در بر غربِ شمال آن جاست راه افتادیم.

🔹استاد دهباشی بود و استاد محمدی که پیشتر در دانشگاه فرهنگیان کرسی داشت؛ و
فیلمبردار استاد دهباشی، و من.

🔹رفتیم و رفتیم و چند جای درنگ داشتیم،
نیم ساعت از آغاز جشن گذشته بود، سررسیدیم، یک راست به جشنگاه شدیم. جشنگاه یکی از بوم گردی های اردستان به نام پنجه آفتاب بود.

🔹 خوش آوازی به گویش اردستانی می‌خواند و تار می‌نواخت، دختری دپ می‌نواخت. پس از پایان آواز و نواخت، گروه نمایش سامان هاشمی به صحنه آمد، ده دوازده تن نوباوگان اردستانی هستند و نمایشگرانی کارآزموده در نمایشنامه هایی که سامان می‌نویسد و کارگردانی می‌کند. نمایش
《درسوگ دشت ها》 از این گروه به پایه پایانی جشنواره استان اصفهان راه یافته است.
https://t.me/hatefTa
🔹پسان استاد دهباشی به جایگاه آمد و سخن راند؛ از اردستان و اردستان پژوه درگذشته شادروان سید احسان الله هاشمی و از میزبانی هماره او از میهمانان مینو جایگاهش، روانشادان ایرج افشار، دکتر منوچهر ستوده، دکتر اقتداری، و بلند جایگاه استاد اندیشمند ادب فارسی دکتر شفیعی کدکنی، در سال‌های پیش سخن گفت، و پسان از ارجمندی جشن انار و کوشش های دکتر هاشمی در برگزاری این جشن و امید و آرزوی برپایی آن در سال‌های آینده. استاد دهباشی پس از سخنرانی تا پایان در جایگاه به تماشا نشست و فرهیختگان اردستانی و دیگر میهمانان اورا به مهر نواختند.

🔹استاد محمدی از جایگاه انار اردستان در سال‌های نه چندان دور سخن گفت. از بازار آن در شهرها و دوردست هایی چون زاهدان.؛ و در یک نگرش ژرف، انار را جز یک خوردنی، یک فرهنگ در اردستان دانست.
https://t.me/hatefTa
🔹استاد امامی که سروده هایش با تخلص پرستو است، سروده ای طنز خواند.سخنان استاد یزدانیان دیگر فرهیخته اردستانی از تاریخ اسطوره ای اردستان و جایگاه کاوه آهنگر و آب و کاریز ارونه، شیوا و شنیدنی بود. نیز غزلی از سعدی که جناب قشقاوی، همکار پیشین دکتر هاشمی در وزارت خارجه، به آواز خواند.

🔹جشن انار از شب های بخارا پایان یافت، استاد دهباشی راه تهران پیش گرفت.استاد محمدی در زواره کاری داشت، همراه شدیم، در زواره من سوی روستای سفیده شدم، و استاد محمدی به زادگاه خود روستای بند آستانه در اردستان بازگشت.
دنباله دارد...

#بخوانیم_بیاموزیم_بیندیشیم
#نگاهبان_هر_خشت_وسنگ_بازمانده_نیاکانمان_باشیم

https://t.me/hatefTa
Forwarded from عکس نگار
📚معرفی کتاب
https://t.me/hatefTa
« فرهنگ واژگانی شهر یزد» به قلم صدیقه رمضانخانی منتشر و آماده فروش شد.

این کتاب شامل ۹۰۰ صفحه در ۴ فصل نوشته شده و به مباحث زیر پرداخته است:

- عوامل تاثیرگذاربرگویش یزدی(عوامل بیرونی و درونی)
- اصلی ترین قواعد و ویژگی های گویش یزدی(دستور)
- بررسی و ریشه شناسی واژگان کهن یزدی( در ۶۰۰ صفحه)
- بررسی تعبیرات، کنایات و امثال

توضیحات:
این کتاب، در ابتدا از گویش های خویشاوند و گویش های مناطق غربی و شرقی و ویژگی های آنها پرداخته و آنکه این گویش ها هر کدام به نحوی بر روی گویش یزدی تاثیر گذار بوده اند و در نهایت به گویش مناطق مرکزی و کویری و‌ گویش مردم یزد، که از منظر زبان شناسان بنام متمایز بوده و هست، پرداخته است.
ویژگی خاص این کتاب، آن است که با توجه به موقعیت های جغرافیایی و تاریخی یزد در قبل و بعد از اسلام، ثابت کرده که گویش یزدی، ادامه زبان پارسهاست و زبان پارسها نیز ادامه زبان مادهاست؛ لذا می توان گفت: گویش یزدی به طور غیر مستقیم، ادامه زبان مادها، یکی از کهن ترین تمدن های ایرانی، است.
همچنین در فصل ریشه شناسی، که بر روی بیش از ۶ هزار واژه کار شده، سیر تاریخی ریشه کلمات کهن بررسی شده و آنکه واژگان کهن یزدی، بویژه ریشه در زبانهای کهن: زبان سانسکریت، زبان فارسی باستان؛ بخصوص زبان اوستایی و زبان پهلوی اشکانی، زبان پهلوی ساسانی، تورفانی، حتی زبان آرامی، عبری، سغدی، آسی قفقازی و اندکی ترکی، روسی، فرانسوی، انگلیسی و عربی است‌ و البته گاه برعکس.
در فصل دیگر کلمات، ترکیبات و کنایات یزدی بررسی شده و تمام کلمات براساس نشانه های آوایی بین المللی تنظیم شده است و در این فصل برای توضیح بیشتر کلمات، واژه ها در قالب جمله های کوتاه، اصطلاح و ضرب المثل آوانویسی شده اند. صورت معیار تمام‌کلمات آورده شده است.
پایان کتاب نیز به نتیجه گیری و ارائه پیشنهادها اختصاص یافته است.

سرانجام سخن:
برماست که وارث شایسته ای باشیم، میراث عزیز و شکوهمندی را که نیاکانمان، هوشمندانه و هنرمندانه، به ما سپرده اند.

🔸 شرح معرفی از سوی پدیدآورنده است.
https://t.me/hatefTa
چو باشد کسی هیچ کس، ای فضول
حقارت  نیابد  به  رد  و قبول

چو بر خویشتن  "آدمی"  عاجزم
من و عرض اندام  پیش فحول؟

من از  فرع احکام  فرعی ترم
جسارت  شود دم زنم  از  اصول

چه خوش "نیستی" ،بار اگر یافتم
گریزم ازین جامه ی  عرض و طول

اگر دوست خواهد در آتش خوشم
به   دوزخ  بسوزم  نگردم  ملول

اگر  علم  یعنی  ستم،!  ای خدا!!
همان به که باشم به عمری جهول

امیدا توان  شاد در  زندگی
بخواهد دلت هست سهل الوصول

#احمد_یغمایی (امید)
بیست ویکم آبان۱۴۰۳
T.me/khourzad
🔸نقل از کانال تلگرام: می‌شود گفت که من هم هستم

#خور_و_بیابانک_ادبیات
https://t.me/hatefTa
Forwarded from عکس نگار
🔹🔸🔹سفر نوشت

۱۷-۲۰ آبان ماه ۱۴۰۳
اردستان، زواره، سفیده، نیَچو
ص۲
https://t.me/hatefTa

🔹هنوز سرِشب بود؛ از زواره روی به روستای سفیده نمودم و راه افتادم، آغاز راه، زواره و پایان آن انارک است، پس از بیست و پنج فرسنگ به انارک می‌رسد. از کنار چندین روستا می‌گذرد.‌ سفیده نزدیک ترین روستا به کرانه راه در سوی راست، و پنج فرسنگ پس از آغاز راه؛ و پسان نیَچو و پسین شهراب است؛ و از شهراب راستگرد به انارک است.
🔹روستای سفیده را از بیست و هشت سال پیش می شناسم؛ نخستین بار باحاجی اللهیار حاجی حسینی آمدم و میهمان او بودم و پس از آن بارهای دگر نیز.

🔹نام دیگر او جمشید است، سال ۱۳۱۲شمسی، در سفیده دیده به جهان گشود. در زادگاه، و نیز در تهران روزگار به کسب و کار گذرانید. بیابان ها را در نوردیده بود و جهان دیده. سال ۱۳۹۸ چشم از جهان فروبست و در آرامستان سفیده به خاک سپرده شد.
🔹همو است که مرا به راوی گران مایه ترانه های مردمی، شادروان آقا گل عامری شناسانید؛ و این آشنایی به دیدار های دیگر انجامید و از دیدن ها کتاب داستان و دوبیتی ها حسینا، درآمد. نیز سرگذشت مهدی و نسا، که هنوز به چاپ آن نرسیده ام.
https://t.me/hatefTa
🔹هموست که از راه های بیابان، کاروان راه ها، خوی، رنگ ها و زنگ های اشتران، و آزموده هایش در بیابان ها برایم گفت و من نوشتم.

🔹مهربانی های می‌نمود و میهمان نوازی ها، که بر دل به روزگاران نشسته است و به روزگاران از دل نرود.

🔹مردم سفیده، شیعی مذهب، و فارسی زبان هستند. خویشاوند نسبی و سببی هستند. نام خانوادگی پرشماری از آنان، رضازاده، حاجی حسینی و عامری است. به کسب و کار هستند و بیشتر در تهران زندگی می‌کنند؛ در سفیده هم خانه دارند؛ در تهران حسینیه دارند. زمان هایی که به سفیده می‌آیند، ماه محرم و نوروز است. مزار بیشتر درگذشتگان سفیده ای ها در مدخل روستا می‌باشد.

🔸دنباله دارد..
https://t.me/hatefTa
Forwarded from عکس نگار
🔸🔹🔸سفرنوشت

اردستان، زواره، سفیده نیَچو
۱۷-۲۰ آبان ماه ۱۴۰۳خورشیدی، ص۳

https://t.me/hatefTa
🔹فیض اِلله فرزند پدر، همه نشان ها از پدر دارد؛ در همان خانه پدری، میزبانی ها و میهمان نوازی ها مینماید.
🔸 پسینگاهان هر روز همراه می‌شدیم و روی سیل بند سفیده راه می پیمودیم. شبانگاهان سروده های خواجه حافظ می‌خواندیم.
🔸شبی را هم به دیدن حاجی عباس حاجی حسینی گذراندیم. او در اقتصاد مدیر و مدبر است، و در بازرگانی هوشیار، از بازرگانان پایتخت نشین است. زمین های خویش را در مزرعه شاه آباد کشتزار پسته و زیتون نموده است.
https://t.me/hatefTa

🔸صبح شنبه با فیض الله به آرامستان سفیده رفتم؛ از درگذشتگان بر مزارشان یاد کردم؛ از سنگ مزار روانشادان حاج الله و آقاگل عکس گرفتم؛ و پسان به نیَچو رفتیم.

🔸نیَچو نزدیک هزار متر بالاتر از روستای سفیده و روبروی یکدیگر است. پاره دیهی ویران است. هیچکس در آنجا زندگی نمی کند.
خانه ها از خشت و گل و گنبدین پوش است.
🔸اتاقی گنبد پوش، آرامگاه پیری است پیر عبدالله نام، بیشتر دانسته ها از این پیر، کراماتی است از وی بر زبان برخی از مردم سفیده. پورسان بیشتر خواهد تا کیستی پیر دانسته شود.
🔸نیَچو آب از چشمه ای خرد دارد، وبه استخر وسپس به کشتگاهها روان می‌گردد کشتگاهایش افتاده است؛ سبزینه ای در آن ها دیده نمی‌شود. چند درخت بر لب استخر افراشته است و دیگر هیچ نشان از زندگی.
🔸صبح یک شنبه به زواره باز آمدم، با استاد عظیمیان زواره ای که چندین تألیف از زواره دارد دیدار داشتم، همراه شدیم و به دیدن فرهنگی بازنشسته جناب هاشمی پور رفتیم،
او از دوستی خود با جناب جلال ثابتی اردیبی سخن گفت.

🔹زمان چندانی به نیمروز نمانده بود، با استاد محمدی از زواره سوی تهران راهی شدیم، شب شده بود؛ هریک اندر سرای خود شدیم.
🔻نیَچو، تصویر پیوست

#بخوانیم_بیاموزیم_بیندیشیم
https://t.me/hatefTa
#خور_و_بیابانک_ادبیات
🔹شعر

تقدیر و سرنوشت و مقدر مرا فریفت
آن گونه ای که بود میسر مرا  فریفت

یک حقه را دوباره نمی شد به کار بست
پیر فلک به حقه ی دیگر مرا  فریفت

در بی امان دوره ی شاهان روزگار
گفتار نیک واعظ منبر مرا  فریفت

هم قارقار وقت عروسی  زاغ ها
هم عندلیب شاخ صنوبر مرا فریفت

تصویر خودبه آینه دیدم هزار بار
باری ،هزار  بار مکرر  مرا  فریفت

خود را ز ناخودی بگذارید الک  کنم!!!
اشراق مهر وجلوه ی دلبر مرا فریفت

نظم امید ،ناسره افتاد،غم مخور
هر ناسره ز هر سره بهتر مرا فریفت

احمد یغمایی(امید)
سوم آذر۱۴۰۳
T.me/khourzad

🔸نقل از کانال تلگرامی، می‌شود گفت که من هم هستم
https://t.me/hatefTa
#قابوسنامه
#عنصرالمعالی
🔸همه چيز همگان‏ دانند و همگان‏ هنوز از مادر نزاده‏اند.

🔹به روزگار #خسرو اندر،وقت وزارت #بزرجمهر،رسولى آمد از روم.
خسرو بنشست چنانكه رسم ملوك عجم بود و رسول را بار داد.
وی را با رسول بارنامه همى‌بايست كند به بزرجمهر،يعنى كه مرا چنين‏ وزيری است.پيش رسول با وزير گفت:اى فلان همه چيز در عالم تو دانى‏؟
بُزَرجُمِهر گفت:نه اى خدايگان‏.
خسرو از آن طيره شد و ز رسول خجل گشت.پرسيد كه:همه چيز پس كه داند؟
بزرجمهر گفت:همه چيز همگان‏ دانند و همگان‏ هنوز از مادر نزاده‏اند.

🔹پس تو خويشتن را از جمع داناترين كس‏ مدان كه چون‏ خود را نادان دانستى،دانا گشتى و سخت دانا كسى باشد كه بداند كه نادانست و عاجز كه سقراط با بزرگى او همى‏گويد كه «اگر من نترسيدمى كه بعد از من بزرگان اهل خِرَد بر من عيب‏ كنند و گويند:سقراط همه دانش جهان را به‌يكبار دعوى كرد.مطلق بگفتمى كه:هيچ چيز ندانم و عاجزم و ليكن نتوانم گفتن‏ كه اين از من دعوى بزرگ باشد و #بوشكور:بلخى گويد و خويشتن را به دانش بزرگ در بيتى بستايد و آن بيت اين است:
تا بدانجا رسيد دانش من‏
كه بدانم همى‏ كه نادانم‏...
پس به دانش خويش غِرّه مشو اگرچه دانا باشى...

#ادبیات_فارسی

https://t.me/hatefTa
💐 اولین دسته‌گل را چه کسی به آب داد؟

«دسته‌گل به آب دادن» کنایه از این است که کسی کاری را خراب کرده‌است، و روایت‌هایی که از آن نقل شده به‌طورکلی چنین داستانی دارد: در قدیم، فردی بدقدم (یا بدجنس) بود که اطرافیان، با وعده و وعید و برای این که مشکلی ایجاد نشود، از او خواسته بودند در روز عروسی یکی از خویشان یا دوستان در آن ولایت نباشد و در جای دیگری به‌سر بَرَد. او می‌پذیرد، اما به این فکر می‌افتد که خدمتی انجام دهد و سبب دلخوشی آن‌ها شود. در آن آبادی نهر آبی بود که از حیاط و حوض خانۀ عروس و داماد می‌گذشت. مرد دسته‌گل زیبایی چید و آن را به آب انداخت تا موقع عقدکنان وارد حوضچۀ آن خانه شود. وقتی دسته‌گل رسید، یکی از بچه‌هایی که در آنجا به جست‌وخیز مشغول بود، آن را می‌بیند و برای گرفتنش خود را در حوض می‌اندازد. بزرگ‌ترها، که سرگرم مراسم بودند، زمانی متوجه اتفاق شدند که کار از کار گذشته و بچه خفه شده بود. عروسی مبدل به عزا و شیون شد. هنگامی که آن مرد به آبادی برگشت تا تبریک بگوید، دید همه سوگوار و خشمگین هستند. به او گفتند: تو سِحر و جادویی کردی که اینطور شد؟ گفت: من کاری نکردم؛ فقط دسته‌گلی به آب دادم.

برگرفته و خلاصه‌شده از: #احمد_وکیلیان، تمثیل و مَثَل، ج ۲، تهران: سروش، ۱۳۶۶، ص ۱۱۰–۱۱۳.

#امثال_و_حکم
#فرهنگ_مردم

نقل از کانال تلگرام 🔻
@cheshmocheragh
https://t.me/hatefTa
Forwarded from عکس نگار
🔹مومیایی‌های چاهریسه- کشف: آبان ۱۴۰۰

مندرج در اولین شماره ویژه نامه اصفهان،آذر ماه ۱۴۰۳

نوشته دوست دانشمندم استاد علیرضا خانی

خواسته و دستور استاد دکتر مهدی کیوان برای نوشتن درباره اصفهان افتخاری بزرگ بود برایم که نشان از نگاه مهربانانه و اعتماد استاد به من داشت.
قلم کند بود و ذهن درگیر پرسشی که از درون دیوارهای شهر بنگاریم یا هر آنچه از بُرون و درون شهر و پاسخ استاد گره‌گشا بود از آن‌رو که فرمود:

"هر آنچه برای اصفهان"!

زادگاهم اصفهان بود و از آنِ والدینم چاهریسه از دیارِ اردستان با تابستان‌نشینی حبیب‌آباد بُرخوار و از آنِ نیاکانم، سیری تاریخی و گم به سوی شیراز و فارس و از این‌رو، ذهن بی‌تعصب است و فرانگر برای نگارش و نظر.

کودکی هایم در کوچه‌های فقیر اما اصیل شهر گذشت تا نام‌ها و مکان‌ها و یادگارها بر لوح فکر و جانم حَک شوند برای دلبستگی‌های مانای پَسین و تعطیلاتم در روستا و بیابان‌ها و تَل و تپه‌هایش تا خوراکی شوند برای انشاهای "تابستان و بهاری که گذشت" که حسرت نگاشتنش بر دل ماند لیک سرچشمه‌ای ماندند بر کنجکاویهای کودکی و پدیدآمدن پرسش‌های نوجوانی و تبلور رویاهای جوانی و شکل‌گیری کنکاش و پژوهش‌های بزرگسالی ام.

نجوای غریب و آرام هر نسیم و باد بر روستا و راه آرمیده در کنارش؛ که قصه‌های بزرگان و سالخوردگان کاروان‌های کالا و قماش بر آن روان می‌ساخت و یورش راهزنان و حرامیان را در آن؛ در تنظیم با نَوای دَرای و جَرَسِ اُشتران باربَر پروازی موسیقیایی بودند به ژرفایی تاریخی و تصویرگر پیوندهای میان اردستان و چاهریسه به سوی جنوب و جنوب‌شرق و اصفهان و سنگواره‌های تاریخی آن سفرهایِ ذهنی در کنار سنگواره‌های دوران‌های زمین‌شناسی چاهریسه، ترسیم گر تدریجی پدیده‌ای می‌شدند واقعی چون ژئوپارک آن!

پیوند با خدایان قلم و اصحاب فرهنگ و جویندگان تاریخ در اردستان از پَسِ سَر بَرآوردن مومیایی‌های چاهریسه از دلِ غارها و کانسارها و فریادهای رسا از زبان‌های صامت و فروزشی در تاریکیِ تاریخی، پرسش و پژوهش‌ها را سمت و سو داد در راهی ناپیدا که گام‌به‌گام هویدا می‌شد و راهبر بود به سوی فراتر رفتن از چهاردیواریِ مصور پیشین.

وامدار دکتر کامران هاشمی، میراث‌دار زنده‌یاد احسان الله هاشمی، مدیر و آموزگار و نگاهبان و نگاهدار فرهنگی و تاریخی از دیار اردستان در وصل و هم سخنی و مقاوله با رضا محمدی و داوود اشرفی مهابادی و لسان الحق طباطبایی؛ استادان بی‌ادعایی که پژوهش یکی، کوچیدن اردستانیان است به رِی و ورامین و تهران و دغدغه‌ی دیگری، فرهنگ و هنر کهن دیارِ مَهاباد و اندیشه دیگری، کویر و خور و فرهنگ و فغان آن.

در مقاوله‌ با استاد رضا محمدی نگاه و توجه را نه به واگرایی اردستان از اصفهان؛ که در یکی دو سَده گذشته رخداد؛ بل همگرایی این دیار و مردمانش چونان مردمان دیارهای دیگر به اصفهان، پایتخت دیرزی ادوار و اعصارِ گذشته کشاندم از آن سبب که شخصیت‌ها و بزرگان اردستانی و آثارشان از اصفهان و در اصفهان گذر کرده و ماندگار شده و میلشان هماره به سوی این شهر بود و اشتیاق پایتخت بدانان که، پایندگی پایتخت به باشندگی آنان بود و ثمرات بودن‌شان.

و در واگویی تاریخی و فرهنگی با مردی از دیارِ رضا خندانِ مهابادی و تلاشگر گمنام گستره فرهنگ و موسیقی آن، داوود اشرفی مهابادی، گمانه ی وجود آیین و سرزمینی کهن در مهاباد را پدید آورد که پیکره و گستره و قدمت و ارزشمندی گابیه و جِی و اسپهان و اصفهان را فراتر از پایتخت آل‌بویه و سلجوقیان و صفویان امتداد و استمرار می‌داد

و در این میان، هم‌نشینی با استاد لسان الحق طباطبایی، کنکاش گری از سرزمین جای گرفته در دل کویر، خور و همراهی با استاد محمدعلی ابراهیمی انارکی، پژوهشگر نستوه اَنارَکی و احیاگر زبان سرزمین کار و کان و کاروان؛ که پیش از این، سِوِن هِدین سوئدی و آلفونس گابریل اتریشی سطور خود به ستایش مردمانش آراسته بودند؛ چراغِ راهی بود در یافتن پیوندهای دیرینه و کهن فرزندان و دلبندان کویری با مادرِ مهربان اصفهان و راهنمایی بر راندن در اقیانوس مواج و پر رمز و راز کویری به سوی کرانه‌ای امن و محبوب و همگرایی با آن.

اصفهان را نه تنها در شهر و چاردیواری های مفروض کنونی، بلکه در نگاه به فراسوی دیوارها و خطوط مرسوم و مصور تاریخی و جغرافیایی نیز باید جستجو کرد و شاید تاریخ و جغرافیا و نگرشی دیگر برای آن باید نوشت و این، نیازمند پرواز اندیشه و پژوهش درست در ژرفای تاریخ و فرهنگ و تکیه بر "بوده"های پیشین و بررسی "داده‌"های کنون است.
@bonyadeardestan
https://t.me/hatefTa
#خور_و_بیابانک_ادبیات
احمد یغمایی

هوا آلوده و خورشید و ماه آسمان مرده
خلایق زنده اما،زندگانی در جهان   مرده

بساط  آفرینش  در  دهان  آدمیزادست
دهان می جنبد و خوی خوش صاحب دهان مرده

گناه  و  باده  و مستی  به  پیمانه  نمی بینم
که طعم ساغری دبشم به چرک استکان مرده

به بزم استخوان داری،شل و افتاده می رقصیم
به نازک نی نوایی نیست، مغز  استخوان  مرده

زبان  هر کسی را همزبان فهمد، نه بیگانه
نمی فهمد کسی ما را ،زبان بی زبان مرده

ستاد خوبرویان را، ستاک و برگ و گل پژمرد
سپاه نیکخویان را، نظام  و سازمان  مرده

امید و  آذر   و  پاییز  و  برگ  زرد افتاده
خبر تا می شوی مجموعه ی این داستان مرده

احمد یغمایی(امید)
هیجدهم آذر۱۴۰۳
T.me/khourzad

🔹نقل از کانال تلگرامی: می‌شود گفت که من هم هستم.

https://t.me/hatefTa