Forwarded from -𝑨𝒃𝒐𝒖𝒕 𝑯𝒂𝒓𝒆𝒏- (𝑯𝒂𝒓𝒆𝒏🌙)
الانم خیلی ترسناکه، شرایطی که توشم خیلی ترسناکه و فقط میخوام از بودن تو این شرایط خلاص و راحت شم چون دیگه توان تحملش رو ندارم.
Forwarded from -𝑨𝒃𝒐𝒖𝒕 𝑯𝒂𝒓𝒆𝒏- (𝑯𝒂𝒓𝒆𝒏🌙)
شیرین و تلخ بود،
یعنی وقتایی که برام شیرین بود بازم حس تلخ بودن میداد.
و وقتایی که تلخ و ترسناک بود بازم شیرین و زیبا بود.
یعنی وقتایی که برام شیرین بود بازم حس تلخ بودن میداد.
و وقتایی که تلخ و ترسناک بود بازم شیرین و زیبا بود.
میدونید
مدل طبیعیش اینجوریه که هر آدمی فقط یبار این شرایط منو تجربه میکنه.
مدل طبیعی و عادیش اینجوریه و واسه همه این شرایط سخت فقط یکبار پیش میاد.
مدل طبیعیش اینجوریه که هر آدمی فقط یبار این شرایط منو تجربه میکنه.
مدل طبیعی و عادیش اینجوریه و واسه همه این شرایط سخت فقط یکبار پیش میاد.
-𝑨𝒃𝒐𝒖𝒕 𝑯𝒂𝒓𝒆𝒏-
و حالا نقطهی پایان این قصه.
چرا قصهی من دوبار نقطهی پایان داشت؟
اونموقع اجازه نداشتم صحبت کنم و بهتون گفتم حرفی ندارم اما الان فکر کنم بتونم؟
-𝑨𝒃𝒐𝒖𝒕 𝑯𝒂𝒓𝒆𝒏-
شاید نتونم تو جملات این حجم از ترسناک بردن این تاریخ، یازده اسفندو براتون بگم، اما برای من انقدری وحشتناکه، انقدری آزار دهندست که نمیتونم جلو خودمو بگیرمو دربارش حرف نزنم. الان واقعا تو شوک عجیبی ام، نمیتونم باور کنم، همچین چیز بزرگی که اینهمه سال اذیتم کرده…
دوباره انقدر مدیون این پسر شدم؟
امروز؛
امروز انقدر عجیب و وحشتناک بود که هنوزم باورم نمیشه چیا اتفاق افتاده یعنی هنوزم فکر میکنم همه چیز خواب بوده؛ ولی نیست.
به هرحال من باید خودمو براش آماده میکردم.
همه چیز سیاه و تاریک بود، جیهوپ آبی کرد امروزمو.
امروز انقدر عجیب و وحشتناک بود که هنوزم باورم نمیشه چیا اتفاق افتاده یعنی هنوزم فکر میکنم همه چیز خواب بوده؛ ولی نیست.
به هرحال من باید خودمو براش آماده میکردم.
همه چیز سیاه و تاریک بود، جیهوپ آبی کرد امروزمو.
به هرحال، تموم شد.
امروزم تموم شد، خاطرات اون شب بدتر از اونشب تکرار شد اما بلخره امشبم تموم میشه، میدونم یادم نمیره هیچ وقت اما هیچ چیز تحت کنترل من نبود.
شاید تاحالا هیچ وقت تو زندگیم انقدر ناراحت نبودم!
آره، هیچ روزی انقدر ناراحت و خسته نبودم، اینکه بگم "تموم شدم" میتونه حالمو کامل توصیف کنه.
اما با این وجود فردا و پسفردا هم هست نه؟
میدونم قرار نیست خوب باشه ولی باید بگذرونمش، باید.
نمیتونم، نمیخوام بتونم. نمیتونم اون حجمی که داغونمو تو جملات و کلمات بگنجونم فقط بخاطر کسی که فردا تولدشه میخوام خوشحال باشم.
امروزم تموم شد، خاطرات اون شب بدتر از اونشب تکرار شد اما بلخره امشبم تموم میشه، میدونم یادم نمیره هیچ وقت اما هیچ چیز تحت کنترل من نبود.
شاید تاحالا هیچ وقت تو زندگیم انقدر ناراحت نبودم!
آره، هیچ روزی انقدر ناراحت و خسته نبودم، اینکه بگم "تموم شدم" میتونه حالمو کامل توصیف کنه.
اما با این وجود فردا و پسفردا هم هست نه؟
میدونم قرار نیست خوب باشه ولی باید بگذرونمش، باید.
نمیتونم، نمیخوام بتونم. نمیتونم اون حجمی که داغونمو تو جملات و کلمات بگنجونم فقط بخاطر کسی که فردا تولدشه میخوام خوشحال باشم.
Forwarded from برنامه ناشناس
هارنی...
هوسوک لایوه.
چون میدونستم برات مهمه گفتم بهت یادآوری کنم❤️
هارنی...
هوسوک لایوه.
چون میدونستم برات مهمه گفتم بهت یادآوری کنم❤️