Forwarded from متناقضنما (Lavin)
فردا هجدهم بهمن است. یک ماه پیش از فردا، هزاران نفر، بی آنکه بدانند، برای آخرین بار از خواب بیدار شدند، برای آخرین بار صبحانه خوردند، برای آخرین بار مادر خود را بوسیدند، برای آخرین بار با عزیزان خود حرف زدند، برای آخرین بار کار کردند، برای آخرین بار آهنگ گوش دادند، برای آخرین بار رویا بافتند، برای آخرین بار لباسی را پوشیدند، برای آخرین بار به پدر خود نگاه کردند، برای آخرین بار خندیدند، برای آخرین بار بند کفشهای خود را بستند، برای آخرین بار گفتند:«نگران نباشید، مواظبم»، برای آخرین بار از در خانه بیرون رفتند، برای آخرین بار، مثل همیشه شجاع و شریف ماندند، برای آخرین بار به آسمان نگاه کردند، برای آخرین بار عاشق ایران بودند، برای آخرین بار امید داشتند، برای آخرین بار ترسیدند اما پا پس نکشیدند، برای آخرین بار کمک کردند، برای آخرین بار کمک خواستند و برای آخرین بار زیستند؛ و دیگر هیچوقت بازنگشتند.
این ماهی که گذشت اقیانوس خون بود و ماهی های شیاد منتظر ما بودند، ما همان کودکان نابلدی بودیم که نمی خواستیم شناگر های خونین شویم.
سر انجام عده ای از ما در این خون غرق شدند و غذای این ماهی های نجسخوار و ما ماندیم و تور ماهیگیری..
انتقام هم بازی هایمان را میگیریم.
سر انجام عده ای از ما در این خون غرق شدند و غذای این ماهی های نجسخوار و ما ماندیم و تور ماهیگیری..
انتقام هم بازی هایمان را میگیریم.
از کیک تولد ، کت و شلوار، لباس عروس، تولد، جشن عروسی ، رقصیدن ، آواز خوندن و قاب عکس متنفرم.
هیچوقت فکرشو نمیکردم چطور میشه از کوچک ترین چیز ها متنفر باشم و هرررررر کاری کنم نتونم فراموش کنم این نفرتو یا یکم باهاش کنار بیام
حتی از اینکه مامانم بغلم میکنه متنفرم چون چند نفر بودن با ارزوی اینکه اخرین بار مامانشونو بغل کنن جون دادن و من خاک بر سر اینجا دارم میخورم ومیخوابم و زندگی تخمیم هیچ فایده ای نداره
املاکی یجوری هواپیما میاره و هیچ گوهی نمیخوره که حس میکنم چند تا خمینی دیگه تبعید بودن اینارو داره برمیگردونه
یکم دیگه اکانت سپهر و رها و بقیه بچه ها میشه Last seen a long time ago