▪▪▪
هُرمَزد به اهریمن گفت: "زمان کن تا کارزار را بدین پیمان به نُه هزار سال فراز افگنیم."
زیرا دانست که بدین زمان کردن اهریمن از کار بیفگند.
آن گاه اهریمن به سبب نادیدن فرجام، بدان پیمان همداستان شد، به همان گونه که دو مردِ هم نبرد زمان فراز کنند که "ما بهمان روز تا شب کارزار کنیم".
هرمزد این را نیز به همه-آگاهی دانست که در این نه هزار سال، سه هزار سال همه به کار هرمزد رَود، سه هزار سال درآمیختگی، کام هرمزد و اهریمن هر دو رود، و بدان فرجامین نبرد، اهریمن را ناکار توان کردن و پتیارگی را از آفرینش باز داشتن.
(بُندَهِش، فَرَنبَغ دادگی، بخش نخست: سرآغاز)
▪▪▪
و ما در روزگاران پایان دوره ی درآمیختگی هستیم...
هُرمَزد به اهریمن گفت: "زمان کن تا کارزار را بدین پیمان به نُه هزار سال فراز افگنیم."
زیرا دانست که بدین زمان کردن اهریمن از کار بیفگند.
آن گاه اهریمن به سبب نادیدن فرجام، بدان پیمان همداستان شد، به همان گونه که دو مردِ هم نبرد زمان فراز کنند که "ما بهمان روز تا شب کارزار کنیم".
هرمزد این را نیز به همه-آگاهی دانست که در این نه هزار سال، سه هزار سال همه به کار هرمزد رَود، سه هزار سال درآمیختگی، کام هرمزد و اهریمن هر دو رود، و بدان فرجامین نبرد، اهریمن را ناکار توان کردن و پتیارگی را از آفرینش باز داشتن.
(بُندَهِش، فَرَنبَغ دادگی، بخش نخست: سرآغاز)
▪▪▪
و ما در روزگاران پایان دوره ی درآمیختگی هستیم...
چون آدم و حوا بهم رسیدند و توبهٔ ایشان قبول افتاد، روزی آدم به کاری رفت. ابلیس بچه خود را "خناس" نام پیش حوا آورد و گفت: "مرا مهمی پیش آمده است بچهٔ مرا نگاه دار تا بازآیم."
حوا قبول کرد. ابلیس برفت. چون آدم بازپس آمد پرسید که این کیست؟
گفت: "فرزند ابلیس است که بمن سپرده است"
آدم او راملامت کرد که چرا قبول کردی و در خشم شد و آن بچه را بکشت و پاره پاره کرد و هر پارهٔ از شاخ درختی بیاویخت و برفت.
ابلیس باز آمد و گفت: "فرزند من کجاست؟"
حوا احوال بازگفت و گفت: "پاره پاره کرده است و هر پارهٔ از شاخ درختی آویخته"
ابلیس فرزند را آواز داد؛ بهم پیوست و زنده شد و پیش ابلیس آمد.
دیگرباره حوا را گفت: "او را قبول کن که مهمی دیگر دارم."
حوا قبول نمیکرد. بشفاعت و زاری پیش آمد تا قبول کرد. پس ابلیس برفت و آدم بیامد و او را بدید. پرسید که چیست. حوا احوال بازگفت. آدم حوا را برنجانید و گفت: "نمیدانم تا چه سرّ است درین که فرمان من نمیبری و از آن دشمن خدای میبری و فریفته سخن او میشوی" پس او را بکشت و بسوخت و خاکستر او را نیمی به آب انداخت و نیمی بباد برداد و برفت.
ابلیس بازآمد و فرزند طلبید.
حوا حال بگفت. ابلیس فرزند را آواز داد و آن اجزاء او بهم پیوست و زنده شد و پیش ابلیس نشست.
پس ابلیس دگر باره حوا را گفت. او را قبول نمیکرد که "آدم مرا هلاک کند" پس ابلیس سوگند داد تا قبول کرد.
ابلیس برفت. آدم بیامد. دیگربار او را بدید. در خشم شد و گفت: "خدای داند تا چه خواهد بود که سخن او میشنوی و آنِ من نمیشنوی."
پس در خشم شد و خناس را بکشت و قلیه کرد و یک نیمه خود بخورد و یک نیمه به حوا داد و گویند آخرین بار خناس را بصفت گوسفندی آورده بود.
چون ابلیس بازآمد و فرزند طلبید، حوا حال بازگفت: "که او را قلیه کرد و یک نیمه من خوردم و یک نیمه آدم."
ابلیس گفت: "مقصود من این بود تا خود را در درون آدم راه دهم چون سینهٔ او مقام من شد مقصود من حاصل گشت.
چنانکه حق تعالی در کلام قدیم خود یاد میکند الخناس الذی یوسوس فی صدور الناس من الجنة و الناس اینست.
تذکره الاولیاء، عطار نیشابوری، ذکر محمدبن علی الترمدی
حوا قبول کرد. ابلیس برفت. چون آدم بازپس آمد پرسید که این کیست؟
گفت: "فرزند ابلیس است که بمن سپرده است"
آدم او راملامت کرد که چرا قبول کردی و در خشم شد و آن بچه را بکشت و پاره پاره کرد و هر پارهٔ از شاخ درختی بیاویخت و برفت.
ابلیس باز آمد و گفت: "فرزند من کجاست؟"
حوا احوال بازگفت و گفت: "پاره پاره کرده است و هر پارهٔ از شاخ درختی آویخته"
ابلیس فرزند را آواز داد؛ بهم پیوست و زنده شد و پیش ابلیس آمد.
دیگرباره حوا را گفت: "او را قبول کن که مهمی دیگر دارم."
حوا قبول نمیکرد. بشفاعت و زاری پیش آمد تا قبول کرد. پس ابلیس برفت و آدم بیامد و او را بدید. پرسید که چیست. حوا احوال بازگفت. آدم حوا را برنجانید و گفت: "نمیدانم تا چه سرّ است درین که فرمان من نمیبری و از آن دشمن خدای میبری و فریفته سخن او میشوی" پس او را بکشت و بسوخت و خاکستر او را نیمی به آب انداخت و نیمی بباد برداد و برفت.
ابلیس بازآمد و فرزند طلبید.
حوا حال بگفت. ابلیس فرزند را آواز داد و آن اجزاء او بهم پیوست و زنده شد و پیش ابلیس نشست.
پس ابلیس دگر باره حوا را گفت. او را قبول نمیکرد که "آدم مرا هلاک کند" پس ابلیس سوگند داد تا قبول کرد.
ابلیس برفت. آدم بیامد. دیگربار او را بدید. در خشم شد و گفت: "خدای داند تا چه خواهد بود که سخن او میشنوی و آنِ من نمیشنوی."
پس در خشم شد و خناس را بکشت و قلیه کرد و یک نیمه خود بخورد و یک نیمه به حوا داد و گویند آخرین بار خناس را بصفت گوسفندی آورده بود.
چون ابلیس بازآمد و فرزند طلبید، حوا حال بازگفت: "که او را قلیه کرد و یک نیمه من خوردم و یک نیمه آدم."
ابلیس گفت: "مقصود من این بود تا خود را در درون آدم راه دهم چون سینهٔ او مقام من شد مقصود من حاصل گشت.
چنانکه حق تعالی در کلام قدیم خود یاد میکند الخناس الذی یوسوس فی صدور الناس من الجنة و الناس اینست.
تذکره الاولیاء، عطار نیشابوری، ذکر محمدبن علی الترمدی
گفته اند که هفت گروه مردم را بی خواب باید بود و اگر ایشان را خواب آید، یا غافلان باشند یا دروغ زنان:
یکی آن که حرب خواهد کرد و دشمن مقابل او آمده باشد؛
دیگر آن که وام دارد و مفلس بود؛
و دیگر عاشق که از معشوق جدا مانده باشد؛
چهارم کسی که راز خویشتن با کسی ناسزا گفته باشد؛
پنجم کسی که خون پدر خویش جویان باشد؛
ششم بیماری که او را علاج نباشد؛
هفتم کسی که خواسته ی بسیار دارد و بدان از ضایع شدن می ترسد؛
زیرا که هلاک اندر چنین حال از غافلی و ایمنی باشد.
(آداب الحرب و الشجاعه، محمد بن منصور بن سعید مبارکشاه)
یکی آن که حرب خواهد کرد و دشمن مقابل او آمده باشد؛
دیگر آن که وام دارد و مفلس بود؛
و دیگر عاشق که از معشوق جدا مانده باشد؛
چهارم کسی که راز خویشتن با کسی ناسزا گفته باشد؛
پنجم کسی که خون پدر خویش جویان باشد؛
ششم بیماری که او را علاج نباشد؛
هفتم کسی که خواسته ی بسیار دارد و بدان از ضایع شدن می ترسد؛
زیرا که هلاک اندر چنین حال از غافلی و ایمنی باشد.
(آداب الحرب و الشجاعه، محمد بن منصور بن سعید مبارکشاه)
به مناسبت عید مبعث این سهتا تصویر رو داشته باشید.
اولی:
حضرت محمد (ص) در حال دریافت اولین وحی
مینیاتور از جامعالتواریخ رشیدالدین همدانی، دوره ایلخانی (اواخر قرن هفتم)، نگهداری شده در دانشگاه ادینبرو.
اسم نقاش ذکر نشده.
دو تا نکته جالب داره:
اول این که هنوز هاله نور، از نقاشیهای بیزانسی وارد مینیاتور ایرانی نشده.
دوم هم این که جبرئیل به صورت فرشته مؤنث تصویر شده که احتمالا برمیگرده به پیشینه یهودی رشیدالدین.
اولی:
حضرت محمد (ص) در حال دریافت اولین وحی
مینیاتور از جامعالتواریخ رشیدالدین همدانی، دوره ایلخانی (اواخر قرن هفتم)، نگهداری شده در دانشگاه ادینبرو.
اسم نقاش ذکر نشده.
دو تا نکته جالب داره:
اول این که هنوز هاله نور، از نقاشیهای بیزانسی وارد مینیاتور ایرانی نشده.
دوم هم این که جبرئیل به صورت فرشته مؤنث تصویر شده که احتمالا برمیگرده به پیشینه یهودی رشیدالدین.
👍3❤1
سومی:
حضرت محمد (ص) در غار حرا،
صفحهای از حمله حیدری باذل مشهدی،
حدود 1103 شمسی،
موزه هنرهای آسیایی سانفرانسیسکو.
چقدر این نقاشی عالیه. ترکیب رنگها، کمپوزیسیون، در هم ریختگی پرسپکتیو.
چگونگی مرکزیت پیامبر در تصویر رو نگاه کنید. نه فقط موقعیتش در تصویر. شکل عمقنمایی جوریه که برتری پیامبر رو بر همه عناصر موجود به تصویر کشیده.
اکسپرسیونیسم بیاد لنگ بندازه.
حضرت محمد (ص) در غار حرا،
صفحهای از حمله حیدری باذل مشهدی،
حدود 1103 شمسی،
موزه هنرهای آسیایی سانفرانسیسکو.
چقدر این نقاشی عالیه. ترکیب رنگها، کمپوزیسیون، در هم ریختگی پرسپکتیو.
چگونگی مرکزیت پیامبر در تصویر رو نگاه کنید. نه فقط موقعیتش در تصویر. شکل عمقنمایی جوریه که برتری پیامبر رو بر همه عناصر موجود به تصویر کشیده.
اکسپرسیونیسم بیاد لنگ بندازه.
👍5❤3
بیاید که یک اثر، از یک نقاش مهجور ولی خفن، باهاتون به اشتراک بذارم.
زن از پنجره برای دختری دست تکان میدهد (حدود ١۶۵٠)
اثر جیکوب ورِل
از نقاشان عصر طلایی هلند
چقدر هولناکه این نقاشی.
چقدر عجیبه.
چرا انقدر اتاق خالیه؟
چرا زنه کج شده و صندلی رو کج کرده به سمت پنجره؟ نسبت داره با بچههه؟
بچههه چقدر ترسناک و دوست داشتنی توامان کشیده شده.
اون پارچههه چیه رو زمین؟
خیلی فوقالعاده است.
و خیلی عجیب.
میشه ساعتها نگاهش کرد و دربارهش حرف زد.
کاش میشد از نزدیک دیدش.
سایزش هم خیلی بزرگ نیست.
۴٧ در ٣٩ سانتیمتر
زن از پنجره برای دختری دست تکان میدهد (حدود ١۶۵٠)
اثر جیکوب ورِل
از نقاشان عصر طلایی هلند
چقدر هولناکه این نقاشی.
چقدر عجیبه.
چرا انقدر اتاق خالیه؟
چرا زنه کج شده و صندلی رو کج کرده به سمت پنجره؟ نسبت داره با بچههه؟
بچههه چقدر ترسناک و دوست داشتنی توامان کشیده شده.
اون پارچههه چیه رو زمین؟
خیلی فوقالعاده است.
و خیلی عجیب.
میشه ساعتها نگاهش کرد و دربارهش حرف زد.
کاش میشد از نزدیک دیدش.
سایزش هم خیلی بزرگ نیست.
۴٧ در ٣٩ سانتیمتر
👍7❤2🔥2
درباره نظریه هنر - ١
حدود یک هفته است که درگیر این نقاشی ساده هستم. با خودم فکر میکنم که هنر واقعا چیست؟ بعد از این همه مدت و بعد از هم زدن این حجم از نظریات هنر.
در تصویر چه میبینیم؟
زنی و لباس سیاهی و پسزمینهای خالی.
هنر در کجاست؟
در چیستی آن چیزی است که توی تصویر است؟
در چگونه به تصویر کشیده شدن آن چیزی است که توی تصویر است؟
یا در چرایی ِ آنگونه به تصویر کشیده شدن آن چیزی است که توی تصویر است؟
به نظر میرسد که سومی کاملتر و شاملتر است.
موریس وایتس مقالهای دارد به نام "نقش نظریه در زیباشناسی" و در آن تاکید میکند بر این امر که دانستن نظریه در مواجهه با اثر هنری نقش عمده و بلکه اصلی را داراست. چیزی که وایتس میخواهد بگوید در واقع ناظر است بر همین مورد سوم. نظریه به طور خاص و استقراء ضمنی حاصل از مشاهده به طور عام، به ما میگوید که چرا یک چیز، آنطوری که هست کشیده شده است.
چرا آثار شمایلگرایی مسیحی با نقاشیهای رنسانسی و با مینیاتورهای ایرانی تفاوت دارد؟
علت تفاوت نه در میزان پیشرفت تکنیک نقاشی، که به علت تفاوت نظریه است. آنچه فرم داوینچی را از فرم فلان نقاش گمنام ارتدکس و بهمان نگارگر اصفهانی متمایز کرده است، تنها نوع تجربیات زیسته آنها نیست.
چیزی است که بهنظر میرسد - با تمام تلاشم برای دوری از نظریات سنتگرایانه- باید آن را سنت نقاشی آن دوره خواند که قطعا متاثر است از نظریه.
حدود یک هفته است که درگیر این نقاشی ساده هستم. با خودم فکر میکنم که هنر واقعا چیست؟ بعد از این همه مدت و بعد از هم زدن این حجم از نظریات هنر.
در تصویر چه میبینیم؟
زنی و لباس سیاهی و پسزمینهای خالی.
هنر در کجاست؟
در چیستی آن چیزی است که توی تصویر است؟
در چگونه به تصویر کشیده شدن آن چیزی است که توی تصویر است؟
یا در چرایی ِ آنگونه به تصویر کشیده شدن آن چیزی است که توی تصویر است؟
به نظر میرسد که سومی کاملتر و شاملتر است.
موریس وایتس مقالهای دارد به نام "نقش نظریه در زیباشناسی" و در آن تاکید میکند بر این امر که دانستن نظریه در مواجهه با اثر هنری نقش عمده و بلکه اصلی را داراست. چیزی که وایتس میخواهد بگوید در واقع ناظر است بر همین مورد سوم. نظریه به طور خاص و استقراء ضمنی حاصل از مشاهده به طور عام، به ما میگوید که چرا یک چیز، آنطوری که هست کشیده شده است.
چرا آثار شمایلگرایی مسیحی با نقاشیهای رنسانسی و با مینیاتورهای ایرانی تفاوت دارد؟
علت تفاوت نه در میزان پیشرفت تکنیک نقاشی، که به علت تفاوت نظریه است. آنچه فرم داوینچی را از فرم فلان نقاش گمنام ارتدکس و بهمان نگارگر اصفهانی متمایز کرده است، تنها نوع تجربیات زیسته آنها نیست.
چیزی است که بهنظر میرسد - با تمام تلاشم برای دوری از نظریات سنتگرایانه- باید آن را سنت نقاشی آن دوره خواند که قطعا متاثر است از نظریه.
👍8
درباره نظریه هنر - ٢
امشب میخوام براتون یه قصهای بگم.
یکی بود یکی نبود. زیر گنبد کبود، غیر از خدا هیشکی نبود. توی شهری که بهش میگفتن پاریس، یه آکادمی نقاشی بود که حسابی به سنت نقاشی نئو کلاسیک پایبند بود. آکادمی قصه ما یه هیئت ژوری داشت، که هر کس میخواست هر جا نمایشگاه بذاره، این هیئت ژوری باید تایید میکرد.
از قضای روزگار، اون روزا که دوربین تازه اختراع شده بود و نقاشا در دوگانه بازنشستگی و ادامه کار گیر کرده بودن، و تولید رنگ روغن تیوپی باعث شده بود که نقاشها بتونن بوم و سهپایهشون رو بزنن زیر بغلشون و برن به دشت و دمن و به طرفةالعینی رنگ درست کنن، چند تا نقاش پیدا شدن که گفتن:
ما نمیخوایم در قید و بند کمپوزیسیون بسته و حالات تصنعی و موضوعات تکراری نئوکلاسیک باشیم. از طرفی هم دوربین عکاسی بهتر از هر نقاشی تصویر واقعگرایانه درست میکنه. ما میخوایم یهکاری کنیم که دوربین عکاسی نتونه انجامش بده. میخوایم بریم تو دامن طبیعت و طبیعت واقعی رو اونطوری که خودمون میبینیم نقاشی کنیم. پر از نور و پر از رنگ، سریع و شسته رفته و مختصر و مفید.
در اصل حرف نقاشای قصه ما این بود که ما میخوایم طبیعت رو اونطوری که میبینمش و بر ما تاثیر میذاره بکشیم. به خاطر همین هم بهشون گفتن نقاشای تأثرگرا.
خب، ازونجایی که هر قصهای نیاز به یک نقش منفی داره، سران آکادمی بیکار ننشستن و هر بار که رفقای امپرسیونیست ما براشون تابلو میفرستادن، مرجوع میکردن و میگفتن هنر فقط و فقط هنر کلاسیک و نئوکلاسیکه و این شیلنگ تخته انداختنا نه هنره، نه فرم ساختنه!
خلاصه کنم، رفقای امپرسیونیست کلی تلاش کردن و با نمایشگاههای مستقل و ترویج و انتشار آثار متعدد در طول زمان، خودشون رو در جامعه هنری مطرح کردن و حالا بعد از نزدیک دو قرن، خودشون جزو نقاشای کلاسیک -بهمعنای عام- شناخته میشن.
خب حالا ما از همه اینا چه نتیجهای میگیریم؟
احسنت!
نتیجه میگیریم علاوه بر نظریه، دانستن شرایط محیطی، پیشینه تاریخی و بستر اجتماعی در تولید، فهم و ادراک اثر هنری بسیار موثر و لازمه.
و چه بسا اساتیدی که امروز قربون صدقه مانه و رفقاش میرن اما خودشون رو نسبت به پذیرش فرمهای جدید بستهن، اگر در روزگار مانه زندگی میکردن حتما در مذمت و تخطئه کردنش چیزی کم نمیگذاشتن.
امشب میخوام براتون یه قصهای بگم.
یکی بود یکی نبود. زیر گنبد کبود، غیر از خدا هیشکی نبود. توی شهری که بهش میگفتن پاریس، یه آکادمی نقاشی بود که حسابی به سنت نقاشی نئو کلاسیک پایبند بود. آکادمی قصه ما یه هیئت ژوری داشت، که هر کس میخواست هر جا نمایشگاه بذاره، این هیئت ژوری باید تایید میکرد.
از قضای روزگار، اون روزا که دوربین تازه اختراع شده بود و نقاشا در دوگانه بازنشستگی و ادامه کار گیر کرده بودن، و تولید رنگ روغن تیوپی باعث شده بود که نقاشها بتونن بوم و سهپایهشون رو بزنن زیر بغلشون و برن به دشت و دمن و به طرفةالعینی رنگ درست کنن، چند تا نقاش پیدا شدن که گفتن:
ما نمیخوایم در قید و بند کمپوزیسیون بسته و حالات تصنعی و موضوعات تکراری نئوکلاسیک باشیم. از طرفی هم دوربین عکاسی بهتر از هر نقاشی تصویر واقعگرایانه درست میکنه. ما میخوایم یهکاری کنیم که دوربین عکاسی نتونه انجامش بده. میخوایم بریم تو دامن طبیعت و طبیعت واقعی رو اونطوری که خودمون میبینیم نقاشی کنیم. پر از نور و پر از رنگ، سریع و شسته رفته و مختصر و مفید.
در اصل حرف نقاشای قصه ما این بود که ما میخوایم طبیعت رو اونطوری که میبینمش و بر ما تاثیر میذاره بکشیم. به خاطر همین هم بهشون گفتن نقاشای تأثرگرا.
خب، ازونجایی که هر قصهای نیاز به یک نقش منفی داره، سران آکادمی بیکار ننشستن و هر بار که رفقای امپرسیونیست ما براشون تابلو میفرستادن، مرجوع میکردن و میگفتن هنر فقط و فقط هنر کلاسیک و نئوکلاسیکه و این شیلنگ تخته انداختنا نه هنره، نه فرم ساختنه!
خلاصه کنم، رفقای امپرسیونیست کلی تلاش کردن و با نمایشگاههای مستقل و ترویج و انتشار آثار متعدد در طول زمان، خودشون رو در جامعه هنری مطرح کردن و حالا بعد از نزدیک دو قرن، خودشون جزو نقاشای کلاسیک -بهمعنای عام- شناخته میشن.
خب حالا ما از همه اینا چه نتیجهای میگیریم؟
احسنت!
نتیجه میگیریم علاوه بر نظریه، دانستن شرایط محیطی، پیشینه تاریخی و بستر اجتماعی در تولید، فهم و ادراک اثر هنری بسیار موثر و لازمه.
و چه بسا اساتیدی که امروز قربون صدقه مانه و رفقاش میرن اما خودشون رو نسبت به پذیرش فرمهای جدید بستهن، اگر در روزگار مانه زندگی میکردن حتما در مذمت و تخطئه کردنش چیزی کم نمیگذاشتن.
👍6❤4
درباره نظریه هنر - ٣
لطفا دو تصویر بالا را ببینید.
با دقت.
بعد متن را بخوانید.
تصاویر بالا، دو نقاشی است از یک سوژه، از دو نقاش متفاوت.
سوژه یک پل ژاپنی است که در باغ آقای کلود مونه ساخته شده بوده.
اولی را آقای کلود مونه کشیده، در راستای سنت امپرسیونیستیاش.
دومی را دوست و همراه آقای مونه، ادوارد مونش کشیده در راستای سبک اکسپرسیونیستیاش.
در اولی آقای مونه سعی کرده است آنچه از طبیعت حس کرده است را به تصویر بکشد.
در دومی آقای مونش سعی کرده درونیات خودش و آنچه حس میکرده را به طبیعت اضافه کند.
دو نقاش متفاوت از یک منظره ثابت، دو اثر کاملا متفاوت خلق کردهاند. علت این تفاوت چیست؟
به نظر میرسد که باید ریشه این تفاوت را در چیزی جست درون هنرمند.
پیش از آنکه من بگویم آنچیزی چیست، و در قضاوت شما تاثیر بگذارم، دوباره به تصاویر بالا نگاه کنید.
لطفا دو تصویر بالا را ببینید.
با دقت.
بعد متن را بخوانید.
تصاویر بالا، دو نقاشی است از یک سوژه، از دو نقاش متفاوت.
سوژه یک پل ژاپنی است که در باغ آقای کلود مونه ساخته شده بوده.
اولی را آقای کلود مونه کشیده، در راستای سنت امپرسیونیستیاش.
دومی را دوست و همراه آقای مونه، ادوارد مونش کشیده در راستای سبک اکسپرسیونیستیاش.
در اولی آقای مونه سعی کرده است آنچه از طبیعت حس کرده است را به تصویر بکشد.
در دومی آقای مونش سعی کرده درونیات خودش و آنچه حس میکرده را به طبیعت اضافه کند.
دو نقاش متفاوت از یک منظره ثابت، دو اثر کاملا متفاوت خلق کردهاند. علت این تفاوت چیست؟
به نظر میرسد که باید ریشه این تفاوت را در چیزی جست درون هنرمند.
پیش از آنکه من بگویم آنچیزی چیست، و در قضاوت شما تاثیر بگذارم، دوباره به تصاویر بالا نگاه کنید.
👍7❤1
اگر تصاویر بالا را دیدید و متن را خواندید، این پیام را ببینید.
چیزهایی که در متن بالا گفتم، دروغ بود.
هر دو تا تصویر را آقای کلود مونه کشیده است. اولی را پیش از آنکه آب مروارید چشمش عود کند و دومی را پس از آن.
آب مروارید باعث شده بود که مونه، رنگها را غلیظتر و تیرهتر و مناظر را تارتر ببیند.
حالا شما اگردوست داشتید بهم بگید، دانستن این دو داستان، در مواجهه شما با این دو اثر چه تفاوتی ایجاد کرد؟
هر دو تا تصویر را آقای کلود مونه کشیده است. اولی را پیش از آنکه آب مروارید چشمش عود کند و دومی را پس از آن.
آب مروارید باعث شده بود که مونه، رنگها را غلیظتر و تیرهتر و مناظر را تارتر ببیند.
حالا شما اگردوست داشتید بهم بگید، دانستن این دو داستان، در مواجهه شما با این دو اثر چه تفاوتی ایجاد کرد؟
👍7🔥5
