از خدا تا اینجا نزدیک به سهدهه عمر گرفتم، ولی هنوز آدم پفیوزتر از اون آدمی که چندسال پیش پدرم رو درآورد ندیدم. چطور ممکنه توی جهان یکی رکورد درآوردن پدر بر ثانیه (Pedar Per Second) رو داشته باشه و دقیقاً همون آدم توی ٢٢ سالگی که فکر میکردم دنیا طویلهی جالبیه بیاد توی زندگیم و یهکاری کنه که هنوز هر آدمی از جاش تکون بخوره میگم اوخاوخ این پفیوزه فرار کن؟ یعنی از تعداد آدمها و دوستها و آشناهایی که توی این چندسال block unblock کردم یا گوست کردم یا فرار کردم یا دعوا کردم میشه خورشت ساخت.
تقریباً اینطوری شدم که هرکاری میکنم که فقط پنج دقیقه یادم بره که چه اتفاقاتی توی این ده روز سرم اومده. واقعاً نمیدونم چیکار کنم. اگر میتونستم، تریاکی میشدم. کل پسانداز زندگیم رو دزدیدن، توی صدمتریم موشک زدن، گربهم رو ١٠ روزه ندیدم، و آدمها ناراحتم میکنن، و پاسپورتم رو نمیتونم بگیرم. ترکیب همهچیز.
شما فکر کن یه روز حوالی سال ٩۶ شروع میکنی اوریگامی درست میکنی. یه دونه، دوتا، دهتا، نمیدونم چندتا. بعد از اون خوشحالی، بعد از اون بگا میری، بعد از اون میفهمی کرهی زمین مهد پفیوزهاست، بعد از اون هزارتا اتفاق میافته، بعد از اون هم یادت میره که یه روز اوریگامی ساختی. فکر کن یه روز حوالی سال ٠۴ داری گوشهی کمد دنبال نخسوزن میگردی که یهو یه اوریگامی پیدا میکنی. چی به خودت میگی؟ آفرین میگی خدایا من چه کسخلی بودم و چقدر آدم پفیوز بد دردیه و خدا نصیب هیشکی نکنه. اوریگامی رو میندازی دور. تا اینجاش خیلی نرماله ولی من چارپنجساله دارم اوریگامی میندازم دور. آخه حیوون مگه چندتا درنا و فیل و گوسفند و گاو کاغذی نیاز داشتم که هر سوراخی توی خونه رو باز میکنم یه کاغذ میزنه بیرون. بابا بمیر دیگه. خستهم کردی. کهولت سن هم الان وقتشه، چرا نمیمیری.
سومین پفیوز زندگیم بهم تخته یاد داد. بعضی وقتها دلم برای اون هم تنگ میشه. کلاً دلم برای پفیوزها بیشتر تنگ میشه. شما کافیه یه خنجر به قلب من بزنی. تا چهارسال برات پست مینویسم و در ستایش خوبیهات میگم؛ هرچقدر هم که دو-دوزه و پفیوز باشی.
دیگه وقتی میری بیرون میفهمی که آدمهای جدید شلوارهای جینِ بگِ سهچهارمِ سایز شلوارِ معمولی میپوشن —و تو نمیدونی اون مدل شلوار اسمش چیه و خب هنوز ماماستایل پاته. میری بیرون و میبینی آدمها بندهای موزیکی گوش میدن که تو اسمشونم نشنیدی و هنوز ١٢٧ گوش میدی. میری بیرون و میبینی آدمها وقتی ازت میخوان آدرس بپرسن میگن آقا ببخشید و جمع خطابت میکنن. میری بیرون و میبینی چهل سالهها دارن میمیرن، بیستونه و سیسالههای همسن خودت دیگه وجود خارجی ندارن و ایران نیستن، و بیسسالهها جوری نگات میکنن انگار کسخلی. بابا گه به قبر این زندگی بیاره من نمیخوام پیر و خرفت و بومر شم.
فکر کن مثلاً سال ١٣۶٢ از ایران رفتی، الان دیگه پیر شدی، شاید حتی فارسی یادت رفته، یا مثلاً بالاخره داری از شر mortgage خلاص میشی. بعد یه روز صبح از خواب پا میشی، میبینی توی خونهی خودت نیستی. کلهت رو از پنجره میکنی بیرون و میبینی وسط اسلامشهری مثلاً یا وسط ترمینالجنوب. اول فکر میکنی خواب دیدی. بعد میبینی هرچی میگذره نه، واقعاً انگار وسط اسلامشهری.
یه چیزهایی من رو میبره وسط اسلامشهرِ ٢٢ سالگیم. درست وقتی که واقعاً فکر میکنم دیگه خیلی از اسلامشهر دورم. ساعت ١١ شب از سر کار برگشتم و دارم شام میخورم، یهو شمالیاسمین از لای پلیلیست پخش میشه. دارم در به در دنبال یه فایل لای ایمیلهام میگردم، یهو یه نوت خیلی قدیمی پیدا میکنم. یا آخریش امروز، وقتی بعد از شاید ۵-۶ سال هوس لوبیاپلو کردم. حالا من از وحید شمسایی طولانیتره که برنج نخوردم ها.
اول فکر میکنم که این حس واقعی نیست. بعد میفهمم که چرا، هست. چیزهای مزخرف و کوچیکی هستن که من رو میبرن وسط اسلامشهر زندگیم. هر بار دهپونزده دقیقه طول میکشه که حالم ردیف شه و از ترس دربیام.
بعضی وقتها ۵٠۵، بعضی وقتها پلهی اضطراری ساختمونها، بعضی وقتها پردههای زبرا، بعضی وقتها اسم دبیرستان مفید، بعضی وقتها یخچالهایی که از وسط میشه دست کرد توی شکمشون و وسایل صبحونه برداشت، بعضی وقتها کسی که داره به اردک و غازهای توی حوضها غذا میده، بعضی وقتها پیانو، بعضی وقتها دریمکچر. میلیونها چیز در زندگی هست که میتونه من رو پرت کنه وسط اسلامشهر زندگیم.
بعضی وقتها فکر میکنم که نیاز دارم مغزم خاموش باشه. نیاز دارم روزی ١۴ ساعت سر کار باشم و یه روز ببینم شده ٧٢ سالم و دونهدونه آدمهای ٢٢ سالگیم شروع کنن به مردن و بعد فکر کنم که نکنه بازم چیزی یادم میمونه یا نه. چون اگه یادم بمونه، خیلی ناراحت میشم. آدمهایی که دونه دونه میمیرن ولی هنوز پفیوزهایی هستن که ٢٢ سالگیشون پیش تو مونده.
یه چیزهایی من رو میبره وسط اسلامشهرِ ٢٢ سالگیم. درست وقتی که واقعاً فکر میکنم دیگه خیلی از اسلامشهر دورم. ساعت ١١ شب از سر کار برگشتم و دارم شام میخورم، یهو شمالیاسمین از لای پلیلیست پخش میشه. دارم در به در دنبال یه فایل لای ایمیلهام میگردم، یهو یه نوت خیلی قدیمی پیدا میکنم. یا آخریش امروز، وقتی بعد از شاید ۵-۶ سال هوس لوبیاپلو کردم. حالا من از وحید شمسایی طولانیتره که برنج نخوردم ها.
اول فکر میکنم که این حس واقعی نیست. بعد میفهمم که چرا، هست. چیزهای مزخرف و کوچیکی هستن که من رو میبرن وسط اسلامشهر زندگیم. هر بار دهپونزده دقیقه طول میکشه که حالم ردیف شه و از ترس دربیام.
بعضی وقتها ۵٠۵، بعضی وقتها پلهی اضطراری ساختمونها، بعضی وقتها پردههای زبرا، بعضی وقتها اسم دبیرستان مفید، بعضی وقتها یخچالهایی که از وسط میشه دست کرد توی شکمشون و وسایل صبحونه برداشت، بعضی وقتها کسی که داره به اردک و غازهای توی حوضها غذا میده، بعضی وقتها پیانو، بعضی وقتها دریمکچر. میلیونها چیز در زندگی هست که میتونه من رو پرت کنه وسط اسلامشهر زندگیم.
بعضی وقتها فکر میکنم که نیاز دارم مغزم خاموش باشه. نیاز دارم روزی ١۴ ساعت سر کار باشم و یه روز ببینم شده ٧٢ سالم و دونهدونه آدمهای ٢٢ سالگیم شروع کنن به مردن و بعد فکر کنم که نکنه بازم چیزی یادم میمونه یا نه. چون اگه یادم بمونه، خیلی ناراحت میشم. آدمهایی که دونه دونه میمیرن ولی هنوز پفیوزهایی هستن که ٢٢ سالگیشون پیش تو مونده.
فکر میکنم عجیبترین چیزی که در زندگیم دیدم دریاست. دریا واقعاً عجیب نیست؟ هر وقت روی دریام و به آب نگاه میکنم، هر وقت کنار ساحلم و به موجها نگاه میکنم، هربار و هربار برام عجیبه. بهتم میگیره. دریا هم ترسناکه و هم قشنگ. هربار بهت میکنم. هربار دلم میگیره. نمیدونم چطور توضیح بدم واقعا. انگار فرودو میشم وقتی به حلقه نگاه میکرد. بعضی وقتها حسم به دریا اینقدر غریبه که فکر میکنم شاید قراره توی دریا بمیرم و این حس غریب از همونجا میآد.
نمیدونم با چه بدبختی تونستم چند دقیقه اینترنت داشته باشم و باهاش چیکار کردم؟ فیلمها رو دیدم. خون دیدم. عکسهای رها رو دیدم. خون دیدم. اینقدر خون دیدم که دیگه نمیتونم هیچوقت بهش فکر نکنم. فردا من میمیرم، پسفردا تو میمیری، ولی بالاخره یکی زنده میمونه و یادش هست این خونها رو.
فاصلهم با فروپاشی روانی فقط چند سانتیمتره. تحمل همهچیز برام سخته. حتی غذاخوردن و نفسکشیدن برام خجالتآوره. حس میکنم دیگه قرار نیست حالم خوب باشه و هیچوقت نمیتونم با چیزهایی که دیدم کنار بیام.
حس میکنم از دنیا عقب افتادم. میرم توییتر نمیفهمم آدما دارن درمورد چی حرف میزنن. میرم اینستاگرام میبینم آدمها لگ شلوارکی با دمپایی پاشنهبلند پوشیدن و نمیدونم اسم اینا چیه. میرم بیرون میبینم هنوز آدمها ۵تا ۶تایی میرن کافه —فکر کنم آخرینباری که کافه رفتم نشستم معاشرت کردم واقعا ماهها پیش. میزنم فوتبال ببینم بازیکنها رو نمیشناسم. حس میکنم باید یه ورکشاپ برم یکم در جریان قرار بگیرم.
یه وضعیتی دارم که «نمیتونم در موردش حرف بزنم». احتمالاً به زودی شبیه اون زیردریاییه که پولدارا توش ترکیدن میشم. میترکم ولی بازم نمیتونم درموردش حرف بزنم. به جاش تیرامیسو درست میکنم و پیچهای کابینت رو سفت میکنم و حساب میکنم تعطیلی بعدی کیه.