امروز صحبتی را شنیدم که از این قرار بود:
آدمهایی که آگاهانه انتخاب میکنند تجربهگر باشند، در واقع انتخاب میکنند عمیق زندگی کنند.
کسی که دنبال لذت سطحی نیست و میخواهد موفقیت واقعی را لمس کند، باید بپذیرد که همانقدر هم درد را لمس خواهد کرد.
عمق، انتخابی یکطرفه نیست.
نمیشود خواهان شادیهای بزرگ بود، اما از ریسک شکستهای بزرگ فرار کرد. نمیشود رشد چشمگیر خواست، اما از هزینههایش گریخت. هر چه دامنهی تجربه گستردهتر باشد، نوسانش هم بیشتر است.
این یک قانون ساده است:
زندگی عمیق، هم پاداش عمیق دارد، هم زخم عمیق.
و تویی که انتخاب کردی عمیق واقعی را همه چیز را هم بپذیر.
آدمهایی که آگاهانه انتخاب میکنند تجربهگر باشند، در واقع انتخاب میکنند عمیق زندگی کنند.
کسی که دنبال لذت سطحی نیست و میخواهد موفقیت واقعی را لمس کند، باید بپذیرد که همانقدر هم درد را لمس خواهد کرد.
عمق، انتخابی یکطرفه نیست.
نمیشود خواهان شادیهای بزرگ بود، اما از ریسک شکستهای بزرگ فرار کرد. نمیشود رشد چشمگیر خواست، اما از هزینههایش گریخت. هر چه دامنهی تجربه گستردهتر باشد، نوسانش هم بیشتر است.
این یک قانون ساده است:
زندگی عمیق، هم پاداش عمیق دارد، هم زخم عمیق.
و تویی که انتخاب کردی عمیق واقعی را همه چیز را هم بپذیر.
زهرای کوچک فکر میکرد
دنیا رویای خداست.
همانطور که خودش شبها خواب میدید
و آدمهایی در ذهنش راه میرفتند،
میخندیدند، میترسیدند،
بیآنکه بدانند
فقط تصویر ذهن اویند.
او به آسمان نگاه میکرد
و خیال میکرد ابرها
چین ملحفهی خواب خدایند.
رعد،
تغییرِ حالتِ نفسِ اوست.
مرگ،
شاید فقط عوض شدن صحنهای در رؤیاست.
زهرای کوچک میترسید؛
اگر خدا بیدار شود چه؟
اگر ناگهان پلک بزند
و ما مثل خواب فراموششدهی صبح
پاک شویم؟
مثل همان خوابهایی که وقتی بیدار میشوی
فقط حسشان میماند
نه تصویرشان.
سالها گذشت...
زهرای به ظاهر بزرگ هنوز هم گاهی به همان فکر برمیگردد.
فرقش این است که دیگر نمیترسد.
اما اگر ما خوابِ خداییم،
ما
شخصیتهای رؤیایی هستیم
که در ذهنی بیانتها
در حال تجربهایم.
در خوابهای انسانی،
آدمها درد میکشند، عاشق میشوند،
میدوند، سقوط میکنند،
و برای خودشان کاملا واقعیاند.
شاید ما هم
برای خودمان همینقدر واقعی باشیم
در رؤیای او.
و من نمیدانم
اگر صبحی برسد
و خدا بیدار شود،
تعبیر خوابش چه خواهد بود.
آیا ما
اشتباهی گذرا بودیم؟
یا آرزویی عمیق؟
یا پیامی که باید فهمیده میشد؟
زهرای بزرگ هنوز پاسخ ندارد.
فقط میداند
اگر خوابیم،
پس لحظهها
از جنسِ رؤیاهای نادرند؛
و شاید باید آنقدر زیبا زندگی کرد
که اگر خدا بیدار شد،
دلش نیاید
این خواب را فراموش کند...
دنیا رویای خداست.
همانطور که خودش شبها خواب میدید
و آدمهایی در ذهنش راه میرفتند،
میخندیدند، میترسیدند،
بیآنکه بدانند
فقط تصویر ذهن اویند.
او به آسمان نگاه میکرد
و خیال میکرد ابرها
چین ملحفهی خواب خدایند.
رعد،
تغییرِ حالتِ نفسِ اوست.
مرگ،
شاید فقط عوض شدن صحنهای در رؤیاست.
زهرای کوچک میترسید؛
اگر خدا بیدار شود چه؟
اگر ناگهان پلک بزند
و ما مثل خواب فراموششدهی صبح
پاک شویم؟
مثل همان خوابهایی که وقتی بیدار میشوی
فقط حسشان میماند
نه تصویرشان.
سالها گذشت...
زهرای به ظاهر بزرگ هنوز هم گاهی به همان فکر برمیگردد.
فرقش این است که دیگر نمیترسد.
اما اگر ما خوابِ خداییم،
ما
شخصیتهای رؤیایی هستیم
که در ذهنی بیانتها
در حال تجربهایم.
در خوابهای انسانی،
آدمها درد میکشند، عاشق میشوند،
میدوند، سقوط میکنند،
و برای خودشان کاملا واقعیاند.
شاید ما هم
برای خودمان همینقدر واقعی باشیم
در رؤیای او.
و من نمیدانم
اگر صبحی برسد
و خدا بیدار شود،
تعبیر خوابش چه خواهد بود.
آیا ما
اشتباهی گذرا بودیم؟
یا آرزویی عمیق؟
یا پیامی که باید فهمیده میشد؟
زهرای بزرگ هنوز پاسخ ندارد.
فقط میداند
اگر خوابیم،
پس لحظهها
از جنسِ رؤیاهای نادرند؛
و شاید باید آنقدر زیبا زندگی کرد
که اگر خدا بیدار شد،
دلش نیاید
این خواب را فراموش کند...
او بزرگترین مردِ تاریخ روزگار معاصرِ ما بود. او درخشان ترین نور خداوند بر روی زمین در این روزگار تاریک و کثیف بود! او تنها ترین مردِ کشور ایران و تنهاترین مردِ تاریخِ ایران بود. دیگر هیچ بنی بشری به پای او در علم و حکمت و معرفت و معنویت نخواهد رسید. مردی که دیگر امکانِ تکرار او وجود ندارد و دیگر اوضاعِ زمانه مان به وضعیت عادی مانند دوران حضور او برنمیگردد. او تنها امیدِ زندهی جوانانی مانند من بود. حالا ایده ها و تفکراتش حیات بخشِ زندگیماست!
من که ادعای دغدغه ایران و اسلام را دارم، عهد میبندم و قسم میخورم که تاپای جان و آخرین نفس و تا آخرین قطره خونم، پای مکتب بمانیم و در راه خدا برای سربلندیِ ایرانِ عزیزمان تلاش کنیم.
اکنون نه، بلکه در ماه های آینده خواهیم فهمید که چه مردِ بزرگی را از دست داده ایم ..
من که ادعای دغدغه ایران و اسلام را دارم، عهد میبندم و قسم میخورم که تاپای جان و آخرین نفس و تا آخرین قطره خونم، پای مکتب بمانیم و در راه خدا برای سربلندیِ ایرانِ عزیزمان تلاش کنیم.
اکنون نه، بلکه در ماه های آینده خواهیم فهمید که چه مردِ بزرگی را از دست داده ایم ..
❤1
پس خورشیدِ شادیِ تو کی طلوع خواهد کرد ای وطن؟ که در دلهایمان غمِ هزاران غروب است.
ایرانِ محزونِ من، به حرمت خون فرزندانت و قلب شکستهی مردمانت دوام بیاور که بیشک بازهم سبز خواهی شد.
شب دوباره همانیم. آزرده، غمگین، تنها و ترسیده از دنیا. حتی اگر تمام روز، در قویترین حالات ممکن یک انسان زیسته باشیم.
💔2
خدایا کمکم کن تو فرصت زندگی ای که بهم دادی پیش فرشته هایی که بهم سجده کردن رو سفیدت کنم
بقره
❤2
نمیدانم…
شاید ما اشتباه فهمیدیم.
از زندگی
جای خوب خواستیم،
زمان خوب،
موقعیت خوب،
آدمهای بیخطا.
در حالی که جهان
هیچوقت برای خوب بودن ساخته نشده بود.
جهان،
میدانی بود برای افتادن،
برای گمکردن،
برای فهمیدن اینکه
هیچچیز سر جای خودش نیست.
حالا که نگاه میکنم،
میبینم نه زمان بدتر شده،
نه دنیا بیرحمتر؛
فقط چشمهای ما
از توهم سادگی بیدار شدهاند.
و این بیداری،
اگرچه درد دارد،
اما یک چیز را روشن میکند:
دنیا
جای آمادهای برای زیستن نیست،
جاییست که باید
در میان همین بینظمی
ایستاد،
و با تمام نقصهایش
دوام آورد.
شاید ما اشتباه فهمیدیم.
از زندگی
جای خوب خواستیم،
زمان خوب،
موقعیت خوب،
آدمهای بیخطا.
در حالی که جهان
هیچوقت برای خوب بودن ساخته نشده بود.
جهان،
میدانی بود برای افتادن،
برای گمکردن،
برای فهمیدن اینکه
هیچچیز سر جای خودش نیست.
حالا که نگاه میکنم،
میبینم نه زمان بدتر شده،
نه دنیا بیرحمتر؛
فقط چشمهای ما
از توهم سادگی بیدار شدهاند.
و این بیداری،
اگرچه درد دارد،
اما یک چیز را روشن میکند:
دنیا
جای آمادهای برای زیستن نیست،
جاییست که باید
در میان همین بینظمی
ایستاد،
و با تمام نقصهایش
دوام آورد.
👍1
بعضی وقت ها فقط دلم میخواهد ذهنم
برای چند دقیقه
دست از تحلیل کردن دنیای لعنتی بردارد :)
اصلا کاش کله پاچه بودیم
هرموقع دلمون میخواست مغزمونو در میوردیم، میشستیم، یه تیکه هاییش هم میشد بدیم بخورن و بعد بذاریم سرجاش
برای چند دقیقه
دست از تحلیل کردن دنیای لعنتی بردارد :)
اصلا کاش کله پاچه بودیم
هرموقع دلمون میخواست مغزمونو در میوردیم، میشستیم، یه تیکه هاییش هم میشد بدیم بخورن و بعد بذاریم سرجاش
🤝1
شب، دامن تاریکش را بر تن شهر کشیده و تنها تکههایی از نور، سکوت این مروارید سیاه را میشکنند.
همیشه تماشای پنجرههای روشن نیمهشب برایم شبیه تماشای کتابخانهای بزرگ از کتابهای ناخوانده است.
پشت هر کادر کوچک نورانی، جریانی از یک زندگی تمامعیار در چرخشه؛ دلی که شاید از دلتنگی میتپد، چشمی که به امیدِ فردا بیدار مانده، یا خیالی که در جغرافیای اتاقش نمیگنجد.
شاید یکی از بزرگ ترین توهم های ما این باشد که فکر میکنیم دردهایمان منحصربهفردند. در حالی که این شهر، هر شب زیر نور ماه، پر از آدمهایی است که هر کدام به شیوهی خودشان در حال جنگیدناند.
و چه اندوهگین و شاید حتی چه باشکوه است این حقیقت؛
اینکه ما آنقدر به هم نزدیکیم که چراغ خانههای یکدیگر را میبینیم،
اما آنقدر دوریم که سنگینی داستانهای هم بیخبریم...
همیشه تماشای پنجرههای روشن نیمهشب برایم شبیه تماشای کتابخانهای بزرگ از کتابهای ناخوانده است.
پشت هر کادر کوچک نورانی، جریانی از یک زندگی تمامعیار در چرخشه؛ دلی که شاید از دلتنگی میتپد، چشمی که به امیدِ فردا بیدار مانده، یا خیالی که در جغرافیای اتاقش نمیگنجد.
شاید یکی از بزرگ ترین توهم های ما این باشد که فکر میکنیم دردهایمان منحصربهفردند. در حالی که این شهر، هر شب زیر نور ماه، پر از آدمهایی است که هر کدام به شیوهی خودشان در حال جنگیدناند.
و چه اندوهگین و شاید حتی چه باشکوه است این حقیقت؛
اینکه ما آنقدر به هم نزدیکیم که چراغ خانههای یکدیگر را میبینیم،
اما آنقدر دوریم که سنگینی داستانهای هم بیخبریم...
🕊1
بعضی از روزها ما آدم ها شبیه پیچک دور کار میپیچیم...
اونقدر میپیچیم که دیگه راهی برای عبور از جزئیات باقی نمیذاریم و داخل جزئیات غرق میشیم
این وقتا داخل کار غرق نمیشیم داخل تار و پودش بافته میشیم
اونقدر میپیچیم که دیگه راهی برای عبور از جزئیات باقی نمیذاریم و داخل جزئیات غرق میشیم
این وقتا داخل کار غرق نمیشیم داخل تار و پودش بافته میشیم