عجیب است، نه؟
در ناامیدترین لحظههای زندگیات ایستادهای،
به فردا اعتماد نداری،
اما در درون یک تمدن کامل مشغول کار است.
سلولها بیاعتنا به اندوه
شاید حتی بدون اطلاع از اندوه
در مرحلههای منظم چرخهی سلولی پیش میروند
مرحلهی نخست،
مرحلهی همانندسازی،
مرحلهی تقسیم.
دی ان ای همانطور که باید همانندسازی میشود.
ار ان ای پلیمراز با حوصله روی ژنها حرکت میکند،
ریبوزومها رمزها را ترجمه میکنند،
و پروتئینها یکییکی تا میخورند
تا شکل درستشان را پیدا کنند.
در میتوکندری،
چرخهی کربس بیوقفه میچرخد.
آنزیم سازندهی ATP،
مثل توربینی دقیق،
از شیب پروتونی انرژی میسازد.
گلیکولیز در سیتوزول ادامه دارد؛
پیروات دکربوکسیلاز فعال است،
سیتوکرومها در زنجیرهی انتقال الکترون کار میکنند،
همه بیآنکه بدانند من امید ندارم،
وظیفهشان را انجام میدهند.
آنزیمها با دقت میلیثانیهای کار میکنند؛
دِنا پلیمراز خطاها را اصلاح میکند،
لیگاز شکافها را میبندد،
کاتالاز پراکسیدها را خنثی میکند.
در هسته، ژنها روشن و خاموش میشوند،
گاهی جهشی آرام رخ میدهد
و تاریخچهی زیستی اندکی تغییر میکند.
شبکهی آندوپلاسمی پروتئینها را تا میکند،
دستگاه گلژی آنها را بستهبندی میکند،
وزیکولها در رفتوآمدند،
لیزوزومها پاکسازی میکنند،
و غشای پلاسمایی
مرز میان درون و بیرون را
با نظمی خیرهکننده حفظ میکند.
و تو
در همان لحظهی لعنتی،
به لحظهی بعدی ایمان نداری.
این چه موجودیست
که در سطح مولکولی
چنین سرسخت و دقیق ادامه میدهد،
اما در سطح آگاهی
گاه از ادامه دادن میترسد؟
نمیدانم این انسان چیست
ترکیبی از ناامیدی ذهن
و امیدیست که سلولها
بیصدا و بیادعا
هر ثانیه
برای او میسازند.
این خلقت تناقض زیبایی است
در ناامیدترین لحظههای زندگیات ایستادهای،
به فردا اعتماد نداری،
اما در درون یک تمدن کامل مشغول کار است.
سلولها بیاعتنا به اندوه
شاید حتی بدون اطلاع از اندوه
در مرحلههای منظم چرخهی سلولی پیش میروند
مرحلهی نخست،
مرحلهی همانندسازی،
مرحلهی تقسیم.
دی ان ای همانطور که باید همانندسازی میشود.
ار ان ای پلیمراز با حوصله روی ژنها حرکت میکند،
ریبوزومها رمزها را ترجمه میکنند،
و پروتئینها یکییکی تا میخورند
تا شکل درستشان را پیدا کنند.
در میتوکندری،
چرخهی کربس بیوقفه میچرخد.
آنزیم سازندهی ATP،
مثل توربینی دقیق،
از شیب پروتونی انرژی میسازد.
گلیکولیز در سیتوزول ادامه دارد؛
پیروات دکربوکسیلاز فعال است،
سیتوکرومها در زنجیرهی انتقال الکترون کار میکنند،
همه بیآنکه بدانند من امید ندارم،
وظیفهشان را انجام میدهند.
آنزیمها با دقت میلیثانیهای کار میکنند؛
دِنا پلیمراز خطاها را اصلاح میکند،
لیگاز شکافها را میبندد،
کاتالاز پراکسیدها را خنثی میکند.
در هسته، ژنها روشن و خاموش میشوند،
گاهی جهشی آرام رخ میدهد
و تاریخچهی زیستی اندکی تغییر میکند.
شبکهی آندوپلاسمی پروتئینها را تا میکند،
دستگاه گلژی آنها را بستهبندی میکند،
وزیکولها در رفتوآمدند،
لیزوزومها پاکسازی میکنند،
و غشای پلاسمایی
مرز میان درون و بیرون را
با نظمی خیرهکننده حفظ میکند.
و تو
در همان لحظهی لعنتی،
به لحظهی بعدی ایمان نداری.
این چه موجودیست
که در سطح مولکولی
چنین سرسخت و دقیق ادامه میدهد،
اما در سطح آگاهی
گاه از ادامه دادن میترسد؟
نمیدانم این انسان چیست
ترکیبی از ناامیدی ذهن
و امیدیست که سلولها
بیصدا و بیادعا
هر ثانیه
برای او میسازند.
این خلقت تناقض زیبایی است
❤1🕊1
دغدغهها را بردیم،
مرتب و روشن،
با امیدی که هنوز زنده بود.
فکر میکردیم اگر درست بگوییم،
اگر دقیق باشیم،
اگر محترمانه حرف بزنیم،
چیزی تغییر میکند.
گفتیم.
سرها تکان خورد.
جملههای بزرگ درباره آینده روشن تکرار شد.
دوربینها ثبت کردند.
و سهم دغدغه ها
عکسی شد کنار سردر یک دفتر؛
لبخندی قابشده،
امیدی فریز شده در یک لحظه.
اما آنچه ثبت نشد،
سکوتی بود که بعد از جلسه کش آمد.
امید را کسی یکباره نمیکشد.
اما شما یکباره میگیردش،
با وعدههایی که حتی دیگر میترسید از دادنش،
با جملههای بیمسئولیت،
با تأییدهای بیعمل.
ما با دغدغه رفتیم،
با آه برگشتیم،
و چیزی میان راه جا ماند؛
باوری ساده
که فکر میکرد امید هنوز در دل این خاک جا دارد.
گاهی
بزرگترین آسیب
این نیست که مخالفتت کنند،
این است که لبخند بزنند
و نخواهند هیچ چیز
عوض شود.
مرتب و روشن،
با امیدی که هنوز زنده بود.
فکر میکردیم اگر درست بگوییم،
اگر دقیق باشیم،
اگر محترمانه حرف بزنیم،
چیزی تغییر میکند.
گفتیم.
سرها تکان خورد.
جملههای بزرگ درباره آینده روشن تکرار شد.
دوربینها ثبت کردند.
و سهم دغدغه ها
عکسی شد کنار سردر یک دفتر؛
لبخندی قابشده،
امیدی فریز شده در یک لحظه.
اما آنچه ثبت نشد،
سکوتی بود که بعد از جلسه کش آمد.
امید را کسی یکباره نمیکشد.
اما شما یکباره میگیردش،
با وعدههایی که حتی دیگر میترسید از دادنش،
با جملههای بیمسئولیت،
با تأییدهای بیعمل.
ما با دغدغه رفتیم،
با آه برگشتیم،
و چیزی میان راه جا ماند؛
باوری ساده
که فکر میکرد امید هنوز در دل این خاک جا دارد.
گاهی
بزرگترین آسیب
این نیست که مخالفتت کنند،
این است که لبخند بزنند
و نخواهند هیچ چیز
عوض شود.
💔3👀1
از امدنم نبود گردون را سود
وز رفتن من جاه و جلالش نفزود
وز هیچ کسی نیز دو گوشم نشنود
کاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود
وز رفتن من جاه و جلالش نفزود
وز هیچ کسی نیز دو گوشم نشنود
کاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود
❤1
پناه میبرم به او
از قلبی که به تنگ آمده
و صبری که به سر آمده است
از قلبی که به تنگ آمده
و صبری که به سر آمده است
🕊1
از بدیِ آدمهایت به درگاهت شکایت آورده بودم…
اما حالا شکایتم را پس میگیرم.
من نفهمیدم.
فراموش کرده بودم که اگر بدی هست،
برای این است که هر وقت دلم از آدمها گرفت،
نگاهم راهش را به سوی تو پیدا کند.
گاهی یادم میرود
وقتی کسی کنارم نیست،
معنایش تنهایی نیست.
معنایش این است که همه را کنار زدهای
تا من بمانم و تو.
تا سکوت، جای شلوغی را بگیرد
و حضورت، جای خالی هر کس را پر کند.
اما حالا شکایتم را پس میگیرم.
من نفهمیدم.
فراموش کرده بودم که اگر بدی هست،
برای این است که هر وقت دلم از آدمها گرفت،
نگاهم راهش را به سوی تو پیدا کند.
گاهی یادم میرود
وقتی کسی کنارم نیست،
معنایش تنهایی نیست.
معنایش این است که همه را کنار زدهای
تا من بمانم و تو.
تا سکوت، جای شلوغی را بگیرد
و حضورت، جای خالی هر کس را پر کند.
❤1
-باد با شمع های خاموش کاری ندارد، اگر بر تو سخت میگذرد بدان روشنی.
❤1😇1
امروز صحبتی را شنیدم که از این قرار بود:
آدمهایی که آگاهانه انتخاب میکنند تجربهگر باشند، در واقع انتخاب میکنند عمیق زندگی کنند.
کسی که دنبال لذت سطحی نیست و میخواهد موفقیت واقعی را لمس کند، باید بپذیرد که همانقدر هم درد را لمس خواهد کرد.
عمق، انتخابی یکطرفه نیست.
نمیشود خواهان شادیهای بزرگ بود، اما از ریسک شکستهای بزرگ فرار کرد. نمیشود رشد چشمگیر خواست، اما از هزینههایش گریخت. هر چه دامنهی تجربه گستردهتر باشد، نوسانش هم بیشتر است.
این یک قانون ساده است:
زندگی عمیق، هم پاداش عمیق دارد، هم زخم عمیق.
و تویی که انتخاب کردی عمیق واقعی را همه چیز را هم بپذیر.
آدمهایی که آگاهانه انتخاب میکنند تجربهگر باشند، در واقع انتخاب میکنند عمیق زندگی کنند.
کسی که دنبال لذت سطحی نیست و میخواهد موفقیت واقعی را لمس کند، باید بپذیرد که همانقدر هم درد را لمس خواهد کرد.
عمق، انتخابی یکطرفه نیست.
نمیشود خواهان شادیهای بزرگ بود، اما از ریسک شکستهای بزرگ فرار کرد. نمیشود رشد چشمگیر خواست، اما از هزینههایش گریخت. هر چه دامنهی تجربه گستردهتر باشد، نوسانش هم بیشتر است.
این یک قانون ساده است:
زندگی عمیق، هم پاداش عمیق دارد، هم زخم عمیق.
و تویی که انتخاب کردی عمیق واقعی را همه چیز را هم بپذیر.
زهرای کوچک فکر میکرد
دنیا رویای خداست.
همانطور که خودش شبها خواب میدید
و آدمهایی در ذهنش راه میرفتند،
میخندیدند، میترسیدند،
بیآنکه بدانند
فقط تصویر ذهن اویند.
او به آسمان نگاه میکرد
و خیال میکرد ابرها
چین ملحفهی خواب خدایند.
رعد،
تغییرِ حالتِ نفسِ اوست.
مرگ،
شاید فقط عوض شدن صحنهای در رؤیاست.
زهرای کوچک میترسید؛
اگر خدا بیدار شود چه؟
اگر ناگهان پلک بزند
و ما مثل خواب فراموششدهی صبح
پاک شویم؟
مثل همان خوابهایی که وقتی بیدار میشوی
فقط حسشان میماند
نه تصویرشان.
سالها گذشت...
زهرای به ظاهر بزرگ هنوز هم گاهی به همان فکر برمیگردد.
فرقش این است که دیگر نمیترسد.
اما اگر ما خوابِ خداییم،
ما
شخصیتهای رؤیایی هستیم
که در ذهنی بیانتها
در حال تجربهایم.
در خوابهای انسانی،
آدمها درد میکشند، عاشق میشوند،
میدوند، سقوط میکنند،
و برای خودشان کاملا واقعیاند.
شاید ما هم
برای خودمان همینقدر واقعی باشیم
در رؤیای او.
و من نمیدانم
اگر صبحی برسد
و خدا بیدار شود،
تعبیر خوابش چه خواهد بود.
آیا ما
اشتباهی گذرا بودیم؟
یا آرزویی عمیق؟
یا پیامی که باید فهمیده میشد؟
زهرای بزرگ هنوز پاسخ ندارد.
فقط میداند
اگر خوابیم،
پس لحظهها
از جنسِ رؤیاهای نادرند؛
و شاید باید آنقدر زیبا زندگی کرد
که اگر خدا بیدار شد،
دلش نیاید
این خواب را فراموش کند...
دنیا رویای خداست.
همانطور که خودش شبها خواب میدید
و آدمهایی در ذهنش راه میرفتند،
میخندیدند، میترسیدند،
بیآنکه بدانند
فقط تصویر ذهن اویند.
او به آسمان نگاه میکرد
و خیال میکرد ابرها
چین ملحفهی خواب خدایند.
رعد،
تغییرِ حالتِ نفسِ اوست.
مرگ،
شاید فقط عوض شدن صحنهای در رؤیاست.
زهرای کوچک میترسید؛
اگر خدا بیدار شود چه؟
اگر ناگهان پلک بزند
و ما مثل خواب فراموششدهی صبح
پاک شویم؟
مثل همان خوابهایی که وقتی بیدار میشوی
فقط حسشان میماند
نه تصویرشان.
سالها گذشت...
زهرای به ظاهر بزرگ هنوز هم گاهی به همان فکر برمیگردد.
فرقش این است که دیگر نمیترسد.
اما اگر ما خوابِ خداییم،
ما
شخصیتهای رؤیایی هستیم
که در ذهنی بیانتها
در حال تجربهایم.
در خوابهای انسانی،
آدمها درد میکشند، عاشق میشوند،
میدوند، سقوط میکنند،
و برای خودشان کاملا واقعیاند.
شاید ما هم
برای خودمان همینقدر واقعی باشیم
در رؤیای او.
و من نمیدانم
اگر صبحی برسد
و خدا بیدار شود،
تعبیر خوابش چه خواهد بود.
آیا ما
اشتباهی گذرا بودیم؟
یا آرزویی عمیق؟
یا پیامی که باید فهمیده میشد؟
زهرای بزرگ هنوز پاسخ ندارد.
فقط میداند
اگر خوابیم،
پس لحظهها
از جنسِ رؤیاهای نادرند؛
و شاید باید آنقدر زیبا زندگی کرد
که اگر خدا بیدار شد،
دلش نیاید
این خواب را فراموش کند...
او بزرگترین مردِ تاریخ روزگار معاصرِ ما بود. او درخشان ترین نور خداوند بر روی زمین در این روزگار تاریک و کثیف بود! او تنها ترین مردِ کشور ایران و تنهاترین مردِ تاریخِ ایران بود. دیگر هیچ بنی بشری به پای او در علم و حکمت و معرفت و معنویت نخواهد رسید. مردی که دیگر امکانِ تکرار او وجود ندارد و دیگر اوضاعِ زمانه مان به وضعیت عادی مانند دوران حضور او برنمیگردد. او تنها امیدِ زندهی جوانانی مانند من بود. حالا ایده ها و تفکراتش حیات بخشِ زندگیماست!
من که ادعای دغدغه ایران و اسلام را دارم، عهد میبندم و قسم میخورم که تاپای جان و آخرین نفس و تا آخرین قطره خونم، پای مکتب بمانیم و در راه خدا برای سربلندیِ ایرانِ عزیزمان تلاش کنیم.
اکنون نه، بلکه در ماه های آینده خواهیم فهمید که چه مردِ بزرگی را از دست داده ایم ..
من که ادعای دغدغه ایران و اسلام را دارم، عهد میبندم و قسم میخورم که تاپای جان و آخرین نفس و تا آخرین قطره خونم، پای مکتب بمانیم و در راه خدا برای سربلندیِ ایرانِ عزیزمان تلاش کنیم.
اکنون نه، بلکه در ماه های آینده خواهیم فهمید که چه مردِ بزرگی را از دست داده ایم ..
❤1
پس خورشیدِ شادیِ تو کی طلوع خواهد کرد ای وطن؟ که در دلهایمان غمِ هزاران غروب است.
ایرانِ محزونِ من، به حرمت خون فرزندانت و قلب شکستهی مردمانت دوام بیاور که بیشک بازهم سبز خواهی شد.
شب دوباره همانیم. آزرده، غمگین، تنها و ترسیده از دنیا. حتی اگر تمام روز، در قویترین حالات ممکن یک انسان زیسته باشیم.
💔2
خدایا کمکم کن تو فرصت زندگی ای که بهم دادی پیش فرشته هایی که بهم سجده کردن رو سفیدت کنم
بقره
❤2