یازدهمِ تیرماه/
اولین تلاشم برای قالبگیری با شکست مواجه شد و من؟
حسی دارم بین غم و امید.
به این فکر میکنم که این کار، تا همین چند وقت پیش، برام یه کارِ روزمره بود؛ کاری که حتی بابتش تحسین میشدم. اما انقدر ازش دور شدم که دیگه محاسباتِ زمانیم دقیق نیست و تا به خودم میام، گچ سفت شده.
ولی خب...
وقتی قبلا از پسش برمیاومدم، یعنی الانم میتونم، مگه نه؟
تمومِ گچی که داشتم به هدر رفت.
بعدازظهر میرم دوباره گچ میخرم و از نو تلاش میکنم.🚶🏻♀️
اولین تلاشم برای قالبگیری با شکست مواجه شد و من؟
حسی دارم بین غم و امید.
به این فکر میکنم که این کار، تا همین چند وقت پیش، برام یه کارِ روزمره بود؛ کاری که حتی بابتش تحسین میشدم. اما انقدر ازش دور شدم که دیگه محاسباتِ زمانیم دقیق نیست و تا به خودم میام، گچ سفت شده.
ولی خب...
وقتی قبلا از پسش برمیاومدم، یعنی الانم میتونم، مگه نه؟
تمومِ گچی که داشتم به هدر رفت.
بعدازظهر میرم دوباره گچ میخرم و از نو تلاش میکنم.🚶🏻♀️
گُیْدِنْف!
فیلم The Door to Door Bookstore نرمولک و حال خوب کن!((((:
بعد از دیدنش عمیقا دلم یه دوستِ پیرمرد و کتابخون عین کارل خواست.
این شبا متوجه شدم یه پیرزنِ درون دارم!!!
اینطوریه که هر جا میرسه، اولین چیزی که دنبالش میگرده یه جا برای نشستنه!((:
اینطوریه که هر جا میرسه، اولین چیزی که دنبالش میگرده یه جا برای نشستنه!((:
گُیْدِنْف!
یازدهمِ تیرماه/ اولین تلاشم برای قالبگیری با شکست مواجه شد و من؟ حسی دارم بین غم و امید. به این فکر میکنم که این کار، تا همین چند وقت پیش، برام یه کارِ روزمره بود؛ کاری که حتی بابتش تحسین میشدم. اما انقدر ازش دور شدم که دیگه محاسباتِ زمانیم دقیق نیست و…
سیزدهمِ تیرماه/
بالاخره تونستم قالب بگیرم!((:
این جملهی یاس که میگه: «آدم تو محدودیتها یه ستاره میشه.» رو امروز با چشمِ خودم دیدم.
نه طلقی برای دیواره داشتم، نه چوب، نه حتی یه ظرفِ مناسب برای قالبگیری!
در یه حرکتِ کاملا ناگهانی، از لبهی کارتنِ کیکِ تولد استفاده کردم واقعا جواب داد!(((:
استرسِ حبابهای داخل قالب رو هم داشتم که الحمدلله هیچچچ اثری از حباب نبود.
این یعنی دمت گرم زن که بینقص از پسش براومدی!!!
دیگه جونم برات بگه، از بدیهای شهرِ کوچیک اینه که معمولا چیزایی رو که تو شهرای بزرگ با یه کم گشتن پیدا میکنی، اینجا با یه روزِ کامل گشتن هم پیدا نمیکنی.
برای یه محصول، کلِ بعدازظهرم رو از این مغازه به اون مغازه رفتم؛ حتی تا شهرهای مجاور هم سر زدم و باز هم نداشتن!
آخر سر هم آنلاین سفارش دادم و به امید خدا تا چند روز دیگه میرسه.
تا اون موقع هم قالب حسابی خشک شده و میتونم اولین تستمو بزنم.((:
بالاخره تونستم قالب بگیرم!((:
این جملهی یاس که میگه: «آدم تو محدودیتها یه ستاره میشه.» رو امروز با چشمِ خودم دیدم.
نه طلقی برای دیواره داشتم، نه چوب، نه حتی یه ظرفِ مناسب برای قالبگیری!
در یه حرکتِ کاملا ناگهانی، از لبهی کارتنِ کیکِ تولد استفاده کردم واقعا جواب داد!(((:
استرسِ حبابهای داخل قالب رو هم داشتم که الحمدلله هیچچچ اثری از حباب نبود.
این یعنی دمت گرم زن که بینقص از پسش براومدی!!!
دیگه جونم برات بگه، از بدیهای شهرِ کوچیک اینه که معمولا چیزایی رو که تو شهرای بزرگ با یه کم گشتن پیدا میکنی، اینجا با یه روزِ کامل گشتن هم پیدا نمیکنی.
برای یه محصول، کلِ بعدازظهرم رو از این مغازه به اون مغازه رفتم؛ حتی تا شهرهای مجاور هم سر زدم و باز هم نداشتن!
آخر سر هم آنلاین سفارش دادم و به امید خدا تا چند روز دیگه میرسه.
تا اون موقع هم قالب حسابی خشک شده و میتونم اولین تستمو بزنم.((:
پس یادت باشه؛
تو میتونی اسب رو تا لبِ آب ببری، ولی نمیتونی وادارش کنی آب بخوره!!
تو میتونی اسب رو تا لبِ آب ببری، ولی نمیتونی وادارش کنی آب بخوره!!
از امروز و ساعاتی که به جهت دفع و رفعِ غم و غصه، در خانهی پروانه مَاشَل سپری شد.