28 subscribers
251 photos
7 videos
5 files
21 links
Download Telegram
گفت: می‌گذرد
گفتم: "جسم خسته شد اما نگذشت!"
بار دگر گفت: می‌گذرد
گفتم: "قلب شکست اما نگذشت!"
برای بار سوم گفت: می‌گذرد
فریاد کشیدم: "روحم آتش گرفت اما، نگذشت."
لبخند زد:صبور باش، سکوت کن و با خود بگو
'می‌گذرد.' چارهٔ دیگری مگر هست؟'
ساعت یازده و چهل و هشت دقیقهٔ شب، ناتوان‌تر از قبل دل از کتاب کندم و سر بالا بردم، چند ساعت شده بود؟ یازده؟ دوازده؟ نمی‌دونم.
تابی به بدن خشک شده‌ام انداختم و چشم به اطرافم چرخوندم و ای داد!
سومین لیوان چای‌‌ـیم دوباره یخ زد و ماسید.
خب، کاچی به از هیچی! لیوان چای یخ زده رو برداشتم و نم نم سیاهیِ تلخ مزهٔ زندگی رو هورت کشیدم، خیره به فضای تیره و تارِ نامعلومی.
همین دو سه روز پیش- ببخشید دو سه ماه؟ نه، نه نه بیشتر بود خیلی بیشتر
حداقل هفت هشت ماهی از روند عادیِ زندگیم می‌گذشت، آره سخت بود ولی عادی بود.
نمی‌دونم چی شد، چطور شد، به خودم اومدم دیدم نه هدفی دارم، نه علت دویدنی، نه انگیزه‌ای، هیچ چیز و هیچ چیز
البته فکر کنم یه چیز رو خیلی خوب دارم، ترس.
نمی‌دونم از چی و برای چی، ته این راه رو هم خیلی خوب می‌شناسم
یه کارمندِ سادهٔ سگ دو بزن، با یه مدرک زپرتی و یه عمرِ هدر رفته و نهایتاً چی؟ همون دل خوشی دو زار پولی که شده آب باریکه زندگیمون
این راه رو خوب می‌شناسم اما خودمو نه
اینکه برای چی می‌دوی؟ اصلا چیزی دوست داری؟
لعنتی، از چی می‌ترسی؟ اصلا می‌ترسی یا عادت کردی؟
آخه تو که هیچ کار دیگه‌ای جز خوندن و خوندن و خوندن نداشتی
الآنم نداری، حتی بعد از خوندن باز میگی می‌خونم، می‌خونم و کار میکنم
اینکه برای چی می‌خونی اینکه برای چی کار می‌کنی
اینکه اصلا میخوای کار دیگه‌ای بکنی؟ هیچی نمی‌دونی؛ نه، نمی‌دونم.
توی چرخهٔ عظیمی از عواطف ناشناخته‌ای که حالا خاموش شدن و هرچی زور میزنم روشنشون کنم تا بفهمم من کیم و برای چی دارم زندگی می‌کنم گیر کردم.
لبریز از هیچی‌ام، خنده‌داره اما مطلقا حسیه که دارم.
میگم ترسیدم اما ترسی حس نمی‌کنم
میگم نگرانم اما نگرانی‌ای حس نمی‌کنم
میگم علاقمه اما علاقه‌ای حس نمی‌کنم
اصلا، چی حس می‌کنم؟
هورتِ آخر هیچ مایعِ سیاه رنگِ تلخی رو به معدم وارد نکرد.
در نتیجه، تصمیم به رها کردنِ خیره شدن به ناکجاآباد و قدم زدن میون افکار نامتناهی گرفتم، لیوان رو کنار گذاشتم و دنبالِ ادامهٔ تنها راهی که بلدم انجام بدم رفتم.
به خود یاد داده بودم بگویم:
"زمان می‌گذرد و درست می‌شود"
آری، زمان گذشت اما فهمیدم،
او نیز مانند من نمی‌تواند هیچ چیز را درست کند.