𝘎𝘳𝘢𝘺 𝘨𝘩𝘰𝘴𝘵
590 subscribers
443 photos
120 videos
67 links
𝘗𝘦𝘰𝘱𝘭𝘦 𝘢𝘳𝘦 𝘣𝘭𝘢𝘤𝘬
𝘥𝘦𝘢𝘥 𝘢𝘳𝘦 𝘸𝘩𝘪𝘵𝘦,
𝘉𝘶𝘵 𝘨𝘩𝘰𝘴𝘵𝘴 𝘢𝘳𝘦 𝘨𝘳𝘢𝘺 !!
Download Telegram
🦋
یه شب مست بودم تو اینه خودمو چندتا میدیدم میدونی چی جالب بود؟ همه اونا بازم تو رو دوست داشتیم...
🌚2
برای من از چیزایی بگو که فکر میکنی برای هیچکس اهمیت ندارن!
🌚2
کاش میتونستم از هزاران واژه ای که توی سرم میچرخه و افکاری که بهم گره خوردن چندتاشو بیرون بریزم
تا انقد تنهایی درد نکشم!
🌚2
شَب است که آدم را اندوهگین می‌کند،
یا آدم است که برایِ اندوهگین شدن،
شب را انتظار می‌کشد؟
شب است که فکرَت را به سرم می‌اندازد،
یا منم که برای فکر کردن به تو،
شب را اِنتظار می‌کِشم؟
🌚3
باشه ولی حسی که وقتی یهویی و بعد مدتها میبینش >>>>>
🌚41
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تموم شد دوازده سال هفت صبح با غرغر بلند شدن و گذروندن روز توی کلاس هایی با بوی ماژیک و شوخی های بی مزه و خستگی مطلق و درس های بی سر وتا بالاخره به پایان رسید. امروز آخرین تحصیلی روز از آخرین سال تحصیلی ام بود.. خب تمام سالها هر کدومش یه جور متفاوت بود، درست مث امسال...
🌚7
𝘎𝘳𝘢𝘺 𝘨𝘩𝘰𝘴𝘵
تموم شد دوازده سال هفت صبح با غرغر بلند شدن و گذروندن روز توی کلاس هایی با بوی ماژیک و شوخی های بی مزه و خستگی مطلق و درس های بی سر وتا بالاخره به پایان رسید. امروز آخرین تحصیلی روز از آخرین سال تحصیلی ام بود.. خب تمام سالها هر کدومش یه جور متفاوت بود، درست…
امسال با هم زندگی کردیم...
به هر بهانه ای پیش هم خندیدیم.
اشک های هم دیگه رو پاک کردیم.
همدیگه رو وقتی میدونستیم خوب نیستیم بغل کردیم.
بهم از حرف هایی گفتیم که خیلی وقتا روی دلمون سنگینی می کرد.
حال هم دیگه رو تغییر دادیم تا خوب بمونیم.
بدون اینکه بدونیم، گاهی هم دیگه رو آزرده ایم و قضاوت کردیم.
بدون اینکه حواسمون باشه سر هم دیگه داد زدیم.
با هدیه های کوچیک و بزرگ هم دیگه رو خوشحال کردیم.
وسط سختی ها بهم انگیزه دادیم.
از دل هم دیگه هرچی ناراحتی بود در آوردیم.
وسط خنده ها گریه کردیم و وسط گریه ها خندیدیم...
آره باهم زندگی کردیم!
🌚7
"آشفته حال داند آشفتگی حالم..."
Forwarded from بُهت
و گاهی زندگی کردن بدتر از مرگه.
بعضی از حرفای ادما باعث میشن یه بغضی توی گلمون گیر کنه و جوری گریه کنیم که نفسمون بگیره و چندین ساعت نتونیم نفس راحت بکشیم.
𝐊𝐢𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐦𝐞 🔪
میدونی حالم این روزا عجیب شده
نمیشه توصیفش کرد،
ولی حسش اینطوریه که
تا کمر برف بیاد ولی دانشگاها تعطیل نشه.
آخرین تیکه پیتزا از دستم بیفته.
ته دیگِ سیب زمینی بسوزه.
بستنیم از گرما آب بشه.
یه گوشی هندزفری قطع بشه.
همه دوستام برن اردو جز من.
یادم بره ازش خداحافظی کنم و نبینمش.
بارون بباره ولی نتونم برم بیرون.
دلم بغل بخواد و کسی نباشه بغلم کنه.
بفض گلومو بگیره ولی نتونم گریه کنم.
انگار میشم یه بچه سه‌ساله که زورش به هیچی نمیرسه.
توی بازی کسی شدم که انتخابش نکردن و تک افتاده.
تنها و بغض آلود با یه لبخند که ترجیح بده، بزنه به در بی خیالی از همه چیزایی که زندگیشو تاریک کرده....