Forwarded from 𝘎𝘳𝘢𝘺 𝘨𝘩𝘰𝘴𝘵 (Maryam)
فور کنید سه کلمه که وایب شخصیتتون یا داستان زندگیتون هست رو بگید تا بهتون یه داستان کوتاه تقدیم کنم 🌚
جوین چنلمون باش 🚶🏻♀
امیدوارم ایگنور نشم🗿
جوین چنلمون باش 🚶🏻♀
امیدوارم ایگنور نشم🗿
𝗰𝗵𝗮𝗹𝗹𝗲𝗻𝗴𝗲Ꮺ pinned «فور کنید سه کلمه که وایب شخصیتتون یا داستان زندگیتون هست رو بگید تا بهتون یه داستان کوتاه تقدیم کنم 🌚 جوین چنلمون باش 🚶🏻♀ امیدوارم ایگنور نشم🗿»
Light beam
کلاسیک عشق سختی؟
هوا سر نبود اما پالتوی قهوه ای خودت رو به دور خودت پیچوندی و به آسمان تاریک شب زل زدی اونقدر تاریک که حتی ماه هم پشت ابرهای تیره پنهان شده بود.. منتظر بودی و بی قرار اما چیزی در اعماق وجودت نگرانت می کرد این انتظار دوست داشتنی بود ولی ترس دردناکی پشت آن پنهان شده بود.. سایه ای از آن طرف پیاده رو دیدی صورتش توی تاریکی پنهان شده بود به سمتش رفتی بالاخره انتظار به پایان رسید بعد این همه مدت نور کم رنگی روی صورتش لغزید.. قرمزی خون را از روی گونه اش که دیدی چشمانت گرد شد آهسته به دستانش نگاه کردی که روی پهلویش گرفته بود خون تمام دستانش را پر کرده بود دیگر توان نداشت روی زانوهایش بایستد آرام در آغوشت افتاد حالا ماه داشت از پشت ابرها بیرون می آمد هنگامی که نور نقره ای رنگش را روی خیابان کناره میدان انداخت اشک های خسته ای از روی لب های خونیتان پایین می ریخت..
Forwarded from ಕನಸಿನ ತೋಳುಗಳಲ್ಲಿ (DΨ∏ΔΜIC🖤)
(از طرف مالک بیان کنیم اهم اهم😂)
مهربون
قوی
مادر اکیپ
مهربون
قوی
مادر اکیپ
ಕನಸಿನ ತೋಳುಗಳಲ್ಲಿ
(از طرف مالک بیان کنیم اهم اهم😂) مهربون قوی مادر اکیپ
صبح زود بود و طبق برنامه هر روزش در کنار درختان سر به فلک کشیده جنگل می دوید. گرمکن آبی کمرنگش غرق در عرق شده بود نفسش به شماره می افتاد اما همچنان می دوید و خودش را با ریتم اهنگی که از میان ایرپادش به ذهنش نفوذ می کرد هماهنگ نگه داشته بود تلاش می کرد افکارش را از خودش دور کند..
همچنان کنار می دوید قطع شدن اهنگ و زنگ خوردن ایرپاد فهمید که کسی زنگ می زند. از سرعتش کم کرد و جواب داد..
صدای لرزان و ترسیده فقط نفس نفس می زد میان جنگل ایستاد. می توانست بفهمد که چه شده سعی کرد آرام نفس بکشد صدا چیزی نمی گفت اما او می دانست و آهسته فقط یک جمله را زمزمه کرد و با سرعت بیشتری از جنگل خارج شد. به جمله ای که گفته بود فکر می کرد..
دارم میام که نزارم نفس بکشن..
همچنان کنار می دوید قطع شدن اهنگ و زنگ خوردن ایرپاد فهمید که کسی زنگ می زند. از سرعتش کم کرد و جواب داد..
صدای لرزان و ترسیده فقط نفس نفس می زد میان جنگل ایستاد. می توانست بفهمد که چه شده سعی کرد آرام نفس بکشد صدا چیزی نمی گفت اما او می دانست و آهسته فقط یک جمله را زمزمه کرد و با سرعت بیشتری از جنگل خارج شد. به جمله ای که گفته بود فکر می کرد..
دارم میام که نزارم نفس بکشن..
𝐓𝐑𝐀𝐂𝐄 𝐎𝐅 𝐌𝐄✧⋆𓏲࣪
خاکستری ، ماه ، تنها
چیزی به طلوع آفتاب نمانده بود و او فقط گوشه تپه تاریک قبرستان نشسته بود از کنار این تک درخت فقط تاریکی قبرستان دیده می شد. دستش را روی علف های بالای تپه کشید و روی سردی تنها قبر کوچکی که آبشار لغزان نور ماه رویش برق انداخته بود. دستش را روی رز کنده کاری شده خاکستری روی قبر کشید از رز ها متنفر بود. نمی دانست چرا بی خبر اینجا آمده.. سرش را روی سردی قبر گذاشت. خیلی وقت بود که لبخندی روی لب هایش نبود شاید از روزی که این قبر کنده شد. هیچ کس حواسش نبود او چقدر تنهاست.. همه آرام بودنش را از سوگواری تصور می کردند حالا که داشت تک تک خاطراتش را مرور می کرد می فهمید همه فقط قضاوت کردند و بی توجهی واضحی که آزارش می داد.. گفته بود برایش مهم نیست ولی حالا که قطرات گرد اشکش را برای اولین بار بعد از این همه مدت روی قبر می ریخت می فهمید چقدر برایش مهم بوده همه چیز..
حالا رز خاکستری غرق اشک هایش شده بود ماه داشت به آهستگی صحنه آسمان را ترک می کرد و او خیره به حسرت هایش و تمام دنیا تنهایش آهسته روی تپه بلند، زیر تک درخت افرا و قبر سرد خوابید..
حالا رز خاکستری غرق اشک هایش شده بود ماه داشت به آهستگی صحنه آسمان را ترک می کرد و او خیره به حسرت هایش و تمام دنیا تنهایش آهسته روی تپه بلند، زیر تک درخت افرا و قبر سرد خوابید..
❤🔥2
𝗰𝗵𝗮𝗹𝗹𝗲𝗻𝗴𝗲Ꮺ
چیزی به طلوع آفتاب نمانده بود و او فقط گوشه تپه تاریک قبرستان نشسته بود از کنار این تک درخت فقط تاریکی قبرستان دیده می شد. دستش را روی علف های بالای تپه کشید و روی سردی تنها قبر کوچکی که آبشار لغزان نور ماه رویش برق انداخته بود. دستش را روی رز کنده کاری شده…
این متن خیلی شبیه حال الانمه
و خیلی خیلی کم وایبش شبیه زندگی خودمه
و خیلی خیلی کم وایبش شبیه زندگی خودمه
Forwarded from 𝓒𝓸𝓯𝓯𝓮𝓮𝓛𝓸𝓿𝓮𝓻 (─ ִֶָ 悪𝖨𝗌𝖺𝖺𝖼 ᭡ ࣪.)
حقیقتشو بخوای من باباسفنجیم