آن روز صبح در سلاخخانه، حیواناتی را تماشا میکردم که روانهی قتلعامشان میکردند. تقریباً تمامشان در آخرین لحظه از جلورفتن سر باز میزدند. برای وادارکردنشان به این کار، شخصی به سُمهای عقبیشان ضربه میزد.
وقتی از خواب میپرم و توان مواجهشدن با عذابِ هر روزهی زمان را ندارم، اغلب این صحنه یادم میآید.
آفوریسمهای زندگی/ امیل چوران
@grayart
وقتی از خواب میپرم و توان مواجهشدن با عذابِ هر روزهی زمان را ندارم، اغلب این صحنه یادم میآید.
آفوریسمهای زندگی/ امیل چوران
@grayart
بینیام، حدقۀ چشمهام، ردیفِ کاملِ دندانهام
بوی بدم
یکروزه از بین میرود.
بهزودیِ زود این جسم
سوراخ قبر مرا در خود خواهد کشید
و من زنی هستم که لبخند بر چهره دارد
تنها سی سالم است
و شبیه گربهها نُه جان دارم تا بمیرم.
سیلویا پلات
@grayart
بوی بدم
یکروزه از بین میرود.
بهزودیِ زود این جسم
سوراخ قبر مرا در خود خواهد کشید
و من زنی هستم که لبخند بر چهره دارد
تنها سی سالم است
و شبیه گربهها نُه جان دارم تا بمیرم.
سیلویا پلات
@grayart
تنهایی واقعی، زندگی کردن میان همهی این انسانهای مهربانی است که از آدم؛
فقط توقع تظاهر دارند.
عصر بیگناهی/ ادیت وارتون
@grayart
فقط توقع تظاهر دارند.
عصر بیگناهی/ ادیت وارتون
@grayart
چیزی نمانده که قلبم بترکد.
امّا خودم را خاموش احساس می کنم؛
بی صدا ، همچون گور. اگر دهانم را باز کنم،
همه چیز می پرد..
نامه از آلبرکامو به ماریا کاسارس
@grayart
امّا خودم را خاموش احساس می کنم؛
بی صدا ، همچون گور. اگر دهانم را باز کنم،
همه چیز می پرد..
نامه از آلبرکامو به ماریا کاسارس
@grayart
دیشب ساعتها راه رفتم. انگار میخواستم در خیابانی غریب گم شوم. سرخوش باشم و به کلی گم شوم. اما لحظههایی هست که نمیتوانیم و نمیدانیم چهطور راهمان را گم کنیم. حتی اگر تمام وقت در جهت غلط حرکت کنیم.
الخاندرو سامبرا
@grayart
الخاندرو سامبرا
@grayart
نه شر بودم و نه خیری از دستم بر آمده؛ نه خباثت کردهام، نه مهربانی، نه پستی و دنائت، نه شرافت و قهرمانبازی.
حالا هم کنج عزلت مثلا دارم زندگیام را میکنم و با این دلخوشی مضحک و شرورانه و بهدردنخور، که آدم عاقل اصلا کاری نمیکند و کار مال احمقهاست، به ریش خودم میخندم.
یادداشتهای زیرزمینی/ داستایفسکی
@grayart
حالا هم کنج عزلت مثلا دارم زندگیام را میکنم و با این دلخوشی مضحک و شرورانه و بهدردنخور، که آدم عاقل اصلا کاری نمیکند و کار مال احمقهاست، به ریش خودم میخندم.
یادداشتهای زیرزمینی/ داستایفسکی
@grayart
نمیگذارید بخوابم. یواشتر حرف بزنید. اگر خوابم ببرد شاید تو خواب عشقبازی کنم. شاید بروم توی جنگل. چشمهام شاید زمین و آسمان را ببینند. شاید بدوم، نتوانند بگیرندم. یک چیزی دارد توی سرم میتپد.
یک قلب توی سرم است.
دستِ آخر/ ساموئل بکت
@grayart
یک قلب توی سرم است.
دستِ آخر/ ساموئل بکت
@grayart
لعنت به این زندگی! از همه تلختر و ناراحتکنندهتر این است که در آخرِ این زندگی به خاطر رنجها هیچ پاداشی نصیب آدم نمیشود، برخلاف اپرا هیچ خبری از صحنههای باشکوه پایانی نیست، بلکه فقط مرگ است. چند تا مرد گردنکلفت میآیند و مرده را از دست و پایش میگیرند و به زیر زمین میکشند.
اتاق شمارهٔ ۶/ چخوف
@grayart
اتاق شمارهٔ ۶/ چخوف
@grayart
بسیار خوب، اگر قرار شد بمیرم، که میمیرم. دنیا چیز مهمی را از دست نخواهد داد. من هم که مدتهاست حوصلهام سررفته. من درست شبیه کسی هستم که در شبنشینیها خمیازه میکشد اما به منزل هم نمیرود تا استراحت کند چون کالسکهاش حاضر نیست. ولی اکنون کالسکه حاضر است... خداحافظ...
قهرمان عصر ما/ میخائیل لرمانْتُف
@grayart
قهرمان عصر ما/ میخائیل لرمانْتُف
@grayart
انسان به سطحی از ناامیدی که برایش قابل تحمّل است رضایت میدهد و آن را شادی مینامد.
یا این یا آن/ کیرکگور
@grayart
یا این یا آن/ کیرکگور
@grayart
دم صبح، خواب و بیدار فکر میکردم که حالم تاریک است، بد نیست، دردناک، غمزده یا چیزی از این نوع نیست، کدر است. روحم در دلم جا دارد و فضای دلم بسته و خفه است حال سرداب و پستو را دارد با کپک و بویِ نا. روحم در گودال افتاده و تقلا میکند و میخزد که بیرون بیاید و آسمان باز را نگاه کند. روی کوه، دیدِ دور، تپه و ماهور و منظرهی متنوع، چشماندازِ آرزوی روح من است. امّا در گودال، زمانش به انتظار میگذرد و انتظارش تاریک است.
روزها در راه/ شاهرخ مسکوب
@grayart
روزها در راه/ شاهرخ مسکوب
@grayart
و پیشِ رویم چه دارم؟ فقط مهی خاکستری؛ راهی یکنواخت و کسالتبار به جلو؛ برای شروعِ یک زندگی تازه دیر شده و ادامۀ زندگی پیشین هم غیرممکن است. چندبار شروع؟ چند ملاقات سرنوشتساز؟... و همهاش به بطالت و تنهایی ختم میشود.
آلکساندر هرتسن
@grayart
آلکساندر هرتسن
@grayart