Art Ashes
24.7K subscribers
6.88K photos
947 videos
2.45K links
به کانال خاکستر هنر خوش اومدید
.
.
.
هنر داریم تا حقیقت ما را نابود نکند
ف.ن
Download Telegram
به انسان بودنم افتخار نمی‌کنم، چرا که بیش از آنچه باید به معنای آن آگاهم.
فقط کسانی که این حال را عمیقاً تجربه نکرده‌اند به آن افتخار می‌کنند، زیرا برآن‌اند که انسان شوند.
سرخوشی‌های آنان طبیعی است: در میان انسان‌ها هستند کسانی که برتری چندانی به حیوان و گیاه ندارند و از این رو، آرزومند انسانیت‌اند. اما آنان که می‌دانند انسان بودن به چه معناست آرزو دارند هر چیزی باشند، جز انسان.

بر قله‌های ناامیدی/ امیل چوران

@grayart
آن‌قدر در این اتاق تَن به زوال و نابودی سپرده‌ام که بدانم بعضی چیزها می‌روند و بعضی چیزها می‌آیند، هرچند نمی‌دانم به واسطه‌ی چه عاملی.

مالون می‌میرد/ بکت

@grayart
زندگی چه‌قدر تهی و خالی از معنی است.
مردی را به خاک می‌سپاریم،
او را تا گور همراهی می‌کنیم و سه بیلچه خاک بر پیکرش می‌ریزیم،
آن‌گاه با کالسکه‌ای از آنجا بیرون می‌رویم،
با کالسکه‌ای به خانه باز می‌گردیم و با این تصور به خود دلداری می‌دهیم که عمری طولانی در پیش داریم.
ولی آخر هفت دهه مگر چه‌قدر است؟
چرا همان‌جا کار را یکسره نکنیم؟
چرا همان‌جا نمانیم و همراه مرد مرده پای در گور نگذاریم و به قید قرعه آن بخت‌برگشته‌ای را که آخر از همه زنده می‌ماند موظف نکنیم تا واپسین سه بیلچه خاک را بر نعش واپسین مرده بریزد؟

یا این یا آن/ سورن کیرکگور

@grayart
حال چه کنم؟
بلند شوم و به زندگی ادامه دهم؟
کاترینا مرده بود، و آنتونیو، بئاتریچه، کارلیه، همه‌ی آنهایی که دوست داشتم مرده بودند، و زندگیِ من ادامه یافته بود؛ زنده بودم، از قرن‌ها پیش همانی بودم که بودم؛ ترحم، غصه و طغیان می‌توانست برای زمان کوتاهی قلبم را به تپش درآورد؛ اما بعد فراموش می‌کردم. انگشتانم را در خاک فرو بردم، نومیدانه گفتم:”نمی‌خواهم”. یک انسان فانی می‌توانست خود را بکُشد. اما من برده‌ی زندگی بودم که مرا به دنبال خود، به‌ طرف بی‌تفاوتی و فراموشی می‌کِشید و می‌برد...

همه میمیرند/ سیمون دوبووار

@grayart
من دیگر پیر شدم و به درد کشمکش نمی‌خورم، همچنین توانایی ابراز تنفر را هم ندارم. فقط در روح خودم شکنجه می‌شوم، از جا درمی‌روم و خودم را می‌خورم. شبها از بس که فکر می‌کنم سرم درد می‌گیرد و نمی‌توانم بخوابم... آه اگر من جوان بودم!

تمشک تیغ‌دار/ چخوف

@grayart
جرئت کن و دلیرانه در این گذرگاه گام بردار، حتی اگر در خطر آن باشی که با نیستی روبرو گردی!

گوته

@grayart
مرگ باید بسیار زیبا باشد.
آرمیدن در خاک نرم قهوه‌ای،
با چمن‌هایی که بر فراز سرت در نوسان‌اند،
و گوش دادن به سکوت.
نداشتن دیروزی، و نه فردایی.
فراموش کردن زمان،
بخشیدن زندگی،
و در آرامش بودن.

اسکار وایلد

@grayart
اما به هر حال همیشه تنها هستی و تنهایی تو را می‌خورد.

نامهٔ فروغ فرخزاد به فریدون فرخزاد

@grayart
حقیقت دردی است که هیچ وقت انسان را رها نمی‌کند و حقیقت این دنیا مرگ است. باید انتخاب کنی؛ مرگ یا دروغ. راستش را بخواهید شخصاً هیچ‌وقت جرأت خودکشی را نداشته‌ام!

لویی فردینان سلین

@grayart
چه اشتباه غم‌انگیزی! چه بسا که احساس‌های ما همه همین‌طور باشد. خود را میان موجوداتی شبیه به خود می‌پنداریم امّا جز یخبندان و سنگستانی که به زبانی برای ما نامفهوم سخن می گو‌یند چیزی در اطرافمان نیست. می‌خواهیم به دوستی درود بگوییم و دست‌ پیش می‌بریم که دستی را بفشاریم، امّا دست به لختی فرومی‌افتد. لبخند بر لبمان می‌خشکد زیرا درمی‌یابیم که کاملا تنهاییم...

دینو بوتزاتی

@grayart
حالا می‌فهمم که درد بیگانگی چه درد بزرگی است. چه کسی می‌تواند حالا باور کند که در قلب من هیچ چیز وجود ندارد.

نامه به پرویز شاپور/ فروغ فرخزاد

@grayart
«وقتی دیگر نه در اندیشه و نه در دل با دنیا موافق نیستی، بدو و نایست تا آهنگ قدم ها تو را احاطه کند و فراموشت کند که طبیعت از اشک ساخته شده است.
در غیر این صورت شما دوباره یک کتک خوار خواهید بود."

امیل سیوران

@grayart
آن‌چنان گریستم که هرگز در زندگی‌ام چنین گریه نکرده بودم.
و در میان اشک‌ها با خود می‌گفتم: "آن‌ها نمی‌گذارند... نمی‌گذارند که آدم خوبی باشم!"

یادداشت‌های زیرزمینی/ داستایفسکی

@grayart
لحظه هایی هست که تنهای تنها می شوی و به آخر هرچیزی که ممکن است برایت اتفاق بیفتد میرسی. این آخر دنیاست. خود غصه. غصه ی تو دیگر جوابگویت نیست و باید به عقب برگردی، وسط آدم ها، هرکه میخواهد باشد. در این جور لحظه ها به خودت سخت نمی گیری، چون حتی به خاطر اشک ریختن هم باید به آغاز هرچیز برگردی، به جایی که همه ی دیگران هستند.

سفر به انتهای شب/ لویی فردینان سلین

@grayart
هوا بد است دل من گرفته است و تمام عمرم در نادانی گذشته و می‌گذرد. بیهوده پوسته‌ی چیزها را می‌خراشم و پنجه‌هایم را زخم می‌کنم و باز می‌خراشم.

روزها در راه/ شاهرخ مسکوب

@grayart
نمی‌توان سودای شادمانی در سر پروراند، تنها می‌توان خواهان اندوه کمتر بود.
در ناامیدی زیستن نشانه‌ی استقامت شگرف است، حال آنکه کودن و خرفت‌شدن، در پی اندوهی عظیم، نشان از نقصان دارد.
لازمه‌ی کاستن از اندوه تسلط بر خود و تلاش درونیِ مستمر است‌ از سوی دیگر، هر تلاشی برای دست‌یابی به شادمانی سراسر بی‌حاصل است. نمی‌توان از مسیری که به اندوه منتهی می‌شود به عقب برگشت؛ این مسیر بی‌بازگشت است.
از شاد بودن می توان به اندوه رسید، پس در شادمانی، غافل‌گیری‌های ناخوشایند بیشتری، در مقایسه با اندوه، نهفته است.
وقتی شادمانیم جهان به‌نظر درست می‌رسد،
وقتی غمگینیم آرزو می‌کنیم جهان هرچیزی باشد، به‌جز آنچه هست.

امیل سیوران

@grayart