هنگام زاده شدن همانقدر از دست دادهایم که هنگام مُردن از دست خواهیم داد؛
همهچیز را.
امیل سیوران
@grayart
همهچیز را.
امیل سیوران
@grayart
«[...] به موقعیتی که من توشم نگاه کن... یه روح، یه شبح... به شفافی خاطرهای که داره محو میشه و کمفروغتر و کمفروغتر میشه. هر شب احساس سستی بیشتری میکنم. یکی از همین نصفهشبا دیگه نمیتونم از تو گورم پاشم و رمقی برام نمیمونه. بیحرکت دراز میکشم و فقط گوش میدم و اگه فریاد بزنم، هیچکس صدامو نمیشنوه. و بعد این هم تموم میشه. هیچچیز بهجا نمیمونه. من به هیچی بازخواهم گشت.»
اسلاوُمیر مروژک
@grayart
اسلاوُمیر مروژک
@grayart
پوتزو: او لال است، لال! حتی نمی تواند ناله کند.
ولادیمیر: لال! از کِی؟
پوتزو: (ناگهان از کوره در می رود) شما هم با این زمان کوفتی خودتان همه اش شکنجه ام می دهید. نفرت انگیز است. کِی! کِی! یک روز، این بس نیست واستون، یک روزی شبیه هر روز دیگر، یک روزی او لال شد، یک روزی من کور شدم، یک روز هم کر میشم، یک روزی زاده شدیم، یک روز هم می میریم، همان روز، همان ثانیه، این بس نیست واستون؟ (آرامتر) آدم ها روی قبر بدنیا می آیند، لحظه ای نور سوسو می زند، و بعد دوباره شب سر می رسد..
در انتظار گودو/ ساموئل بکت
@grayart
ولادیمیر: لال! از کِی؟
پوتزو: (ناگهان از کوره در می رود) شما هم با این زمان کوفتی خودتان همه اش شکنجه ام می دهید. نفرت انگیز است. کِی! کِی! یک روز، این بس نیست واستون، یک روزی شبیه هر روز دیگر، یک روزی او لال شد، یک روزی من کور شدم، یک روز هم کر میشم، یک روزی زاده شدیم، یک روز هم می میریم، همان روز، همان ثانیه، این بس نیست واستون؟ (آرامتر) آدم ها روی قبر بدنیا می آیند، لحظه ای نور سوسو می زند، و بعد دوباره شب سر می رسد..
در انتظار گودو/ ساموئل بکت
@grayart
آه، اگر کسی به زندگی آدمها بنگرد، چه بسا باید اندوهگین بگوید: ایشان خود نمیدانند چه قدرتهایی دارند؛ کم و بیش خود را از دریافتن آن برکنار میدارند، زیرا بیشتر قدرت خود را به کار میگیرند تا به زیان خویش کار کنند.
سورن کییرکگار
@grayart
سورن کییرکگار
@grayart
«در این بدبختی بزرگ، در میان این اقیانوس درد و رنج شنهایی یافته بودم که میتوانستم پاهایم را روی آن بگذارم و در آنجا بهطيبخاطر میتوانستم رنج بکشم، ولی تندبادی همۀ آن را با خود برد. اکنون یکه و تنها و بیپشتوپناه ماندهام و در مقابل طوفانهای حوادث بسیار ناتوان.»
اونوره دو بالزاک
@grayart
اونوره دو بالزاک
@grayart
به انسان بودنم افتخار نمیکنم، چراکه بیش از آنچه باید به معنای آن آگاهم. فقط کسانی که این حال را عمیقاً تجربه نکردهاند به آن افتخار میکنند. هر روز بیش از پیش متقاعد میشوم که انسان، حیوانی اندوهگین است، رهاشده و محکوم به یافتن راه خود در زندگی. دانستن طاعون زندگی است و آگاهی زخم بازی است بر قلب آن. غم انگیز نیست انسان بودن؟ حیوانِ پیوسته ناراضیِ معلق میان مرگ و زندگی.
اگر خدایم میکردند در جا استعفا میکردم و اگر جهان فقط من بودم، خودم را پاره پاره میکردم. تکه تکه میشدم و ناپدید. از آن جایی که نه در وجود و نه در عدم رستگاری نیست، بگذار جهان با قوانین لایزالش تکه تکه شود. بخندید یا بگریید، از سر ناامیدی یا شعف فریاد بکشید، نغمه مرگ یا عشق سر دهید. چرا که هیچ چیز پایدار نخواهد بود.
امیل سیوران
@grayart
اگر خدایم میکردند در جا استعفا میکردم و اگر جهان فقط من بودم، خودم را پاره پاره میکردم. تکه تکه میشدم و ناپدید. از آن جایی که نه در وجود و نه در عدم رستگاری نیست، بگذار جهان با قوانین لایزالش تکه تکه شود. بخندید یا بگریید، از سر ناامیدی یا شعف فریاد بکشید، نغمه مرگ یا عشق سر دهید. چرا که هیچ چیز پایدار نخواهد بود.
امیل سیوران
@grayart
من میان غریبگان، در جایی که دلخواهم نیست
نهچندان زیستهام و نه چندان لذتی بردهام
و آغاز اندوهبار روزهایم
مدتهاست مرا به مرز کسالت کشاندهاست
چه سود از زیستن، من برای شادمانی زاده نشدهام
من برای دوستی و لذت زاده نشدهام
فقط جرعهای سرد از جام هوس نوشیدهام.
آلکساندر پوشکین
@grayart
نهچندان زیستهام و نه چندان لذتی بردهام
و آغاز اندوهبار روزهایم
مدتهاست مرا به مرز کسالت کشاندهاست
چه سود از زیستن، من برای شادمانی زاده نشدهام
من برای دوستی و لذت زاده نشدهام
فقط جرعهای سرد از جام هوس نوشیدهام.
آلکساندر پوشکین
@grayart
«احساس پشیمانی کردم: خیلی آسان خودم را از ماجرای اندوهبار مادرم بهدر برده بودم. هیچ نشانی، هیچ جراحتی از آن نگه نداشته بودم... آنوقت بهتر از هر زمان دریافتم که جراحت روح بهدشواری تسکین مییابد، و گذر زمان همیشه این جراحتها را درمان نمیکند، و به همین جهت هیچکس حق ندارد جراحتهای قلب آدمهای نزدیکش را از یاد ببرد.»
پیوتر بِدنارسکی
@grayart
پیوتر بِدنارسکی
@grayart
قبلاً گفتم که تصمیم گرفتهام تن به این رذالت بدهم؛ اما اگر جزئیات نقشهی شما بیش از حد نفرتانگیز و کثیف باشد، از همین حالا میگویم که تاب نمیآورم و همهچیز را رها میکنم. میدانم که این کار هم رذالت است، اینکه تصمیم بگیری تن به رذالت بدهی، و از کثافتی که عمل رذیلانه در آن غوطهور است بترسی، اما چه میشود کرد؟ بهطور حتم همینطور خواهد شد!
فئودور داستایفسکی
@grayart
فئودور داستایفسکی
@grayart
نه. جایی نیست که جای خالیام احساس شود. مترو پُر از مردم است، رستوران پُر از مردم است، سرها پُر از مشغلههای کوچک است.
از دنیا بیرون لغزیدم و از دنیاچیزی کم نشد.
باید باور کرد که ضروری نبودم.
دوست داشتم ضروری باشم. دلم میخواست برای چیزی یا کسی ضروری باشم. نبودم.
ژان پل سارتر
@grayart
از دنیا بیرون لغزیدم و از دنیاچیزی کم نشد.
باید باور کرد که ضروری نبودم.
دوست داشتم ضروری باشم. دلم میخواست برای چیزی یا کسی ضروری باشم. نبودم.
ژان پل سارتر
@grayart
مرگ! این کلمه یعنی چه. ببین! ما وقتی که از مرگ حرف می زنیم، خواب می بینیم. من مرگِ برخی کسان را دیده ام. ولی انسان چنان دست و پا بسته است که در قبال آغاز و پایان زندگی خود درکی ندارد.
رنجهای ورتر جوان/ یوهان ولفگانگ گوته
@grayart
رنجهای ورتر جوان/ یوهان ولفگانگ گوته
@grayart
من اینجا ایستادهام، نفس میکشم، زندهام. و برای اولین بار، فکر میکنم که شاید زندگی واقعاً ارزش زندگی کردن را داشته باشد،چراغهای شهر در دوردست میدرخشند. موسیقی در گوشم پخش میشود. باد از لابهلای انگشتانم عبور میکند.
و در آن لحظه، قسم میخورم که ما بینهایت بودیم.
مزایای منزوی بودن/ استیون شباسکی
@grayart
و در آن لحظه، قسم میخورم که ما بینهایت بودیم.
مزایای منزوی بودن/ استیون شباسکی
@grayart
_مگر چه عیبی دارد؟ ضررش چیست؟
_ضررش اینست که ممکن است سرما بخورید و بمیرید!
_عجب؟ راست میگویید؟ اطمینان دارید که میمیرم؟ خوب، چه بهتر! ما همه مردنی هستیم.
پزشک با لحن قرقر گفت:
_آه! پس اینطور!
پرنسس ما را گذاشت و رفت. زینائیدا تکرار کرد:
_بله، همینطور! شما خیال میکنید اینجور زندگی خیلی لذت دارد؟ دور و بر خودتان را نگاه کنید... خیلی قشنگ است؟ جداً خیال میکنید من این را نمیفهمم؟ احساس نمیکنم؟ آبِ یخ جگرم را جلا میدهد. شما واقعاً خیال میکنید میتوانید به من بقبولانید که اینجور زندگی ارزش آن را دارد که آدم، نمیگویم برای سعادت، بلکه برای یک لحظه لذت، آن را به خطر نیندازد؟
تورگنیف
@grayart
_ضررش اینست که ممکن است سرما بخورید و بمیرید!
_عجب؟ راست میگویید؟ اطمینان دارید که میمیرم؟ خوب، چه بهتر! ما همه مردنی هستیم.
پزشک با لحن قرقر گفت:
_آه! پس اینطور!
پرنسس ما را گذاشت و رفت. زینائیدا تکرار کرد:
_بله، همینطور! شما خیال میکنید اینجور زندگی خیلی لذت دارد؟ دور و بر خودتان را نگاه کنید... خیلی قشنگ است؟ جداً خیال میکنید من این را نمیفهمم؟ احساس نمیکنم؟ آبِ یخ جگرم را جلا میدهد. شما واقعاً خیال میکنید میتوانید به من بقبولانید که اینجور زندگی ارزش آن را دارد که آدم، نمیگویم برای سعادت، بلکه برای یک لحظه لذت، آن را به خطر نیندازد؟
تورگنیف
@grayart