Art Ashes
24.5K subscribers
6.87K photos
947 videos
2.43K links
به کانال خاکستر هنر خوش اومدید
.
.
.
هنر داریم تا حقیقت ما را نابود نکند
ف.ن
Download Telegram
من ولی، خودم را نمی‌فهمم. گاهی خلقم تنگ است، گاهی بی‌تفاوت. خجالتی هستم، به خودم شک دارم، ترسو هستم و برایم غیرممکن است خودم را با زندگی وفق دهم و اداره‌اش کنم. یکی اهل مزخرف‌گویی است و یکی اهل کلاه‌برداری و درعین‌حال چنان زنده‌دل، من اما اگر موقعیت‌اش پیش بیاید، آگاهانه کار خیر می‌کنم و از انجامش فقط احساس آشفتگی و بی‌تفاوتی بهم دست می‌دهد. برای تمام این حالتم، گاوْریلیچ، این توضیح را دارم که من یک برده هستم، نوه‌ی یک برده. پیش از این‌که ما سگ‌های بیچاره پله‌های ترقی را بالا برویم، بسیاری از ما نابود می‌شویم!

سه سال/ چخوف

@grayart
‌اگر می‌دانستی در آن سوی سکوت چه اقتداری نهفته است برای همیشه زبان را رها می‌کردی. من استاد سخن گفتن در سکوتم در تمام زندگی ام با سکوت سخن گفتم و سرتاسر تراژدی‌های زندگی‌ام را ساکت زیسته‌ام.

نازنین/ فئودور داستایفسکی

@grayart
در بازگشت به خانه فکر کرد: «امروز باید هیچ کاری نکنم، هیچ‌چیز نگویم، از نظر بدنی مُرده باشم همان‌طور که از نظر روحی هستم.»
دیگر زندگی نمی‌کرد، جسدی بود که هنوز تکانی می‌خورد.

سرخ و سیاه/ استاندال

@grayart
«پوسیده‌ترین قرارداد یک مغز پوسیده این حرف است که زندگی کن، بگذار زندگی کنند، امکان ندارد... به کودکان امروز و فردا پیش‌کش کرده‌ام چرا که زنده نخواهند بود و زنده‌گی نخواهند کرد اگر یک‌باره به‌ آن‌چه تا امروز بوده است نشاشند.»

بهمن محصص

@grayart
می‌گویند خورشید همه‌چیز را جان دوباره می‌دهد. حالا ببینید خورشید را، انگار خودش هم مُرده، مگر نه؟ همه‌چیز مُرده، هر جا را نگاه کنی جز نعش نمی‌بینی. فقط یک مشت آدم مانده‌اند و دورشان جز خاموشی هیچ نیست؛ این است دنیا.

نازنین/ فئودور داستایوفسکی

@grayart
من یک حیوان بارکش، یک برده‌ام، پست‌فطرتی هستم که هنوز هم منتظر وقوع یک معجزه است و به همین علت خودش را روانۀ آن دنیا نمی‌کند!

چخوف

@grayart
هنگام زاده شدن همان‌قدر از دست داده‌ایم که هنگام مُردن از دست خواهیم داد؛
همه‌چیز را.

امیل سیوران

@grayart
«[...] به موقعیتی که من توشم نگاه کن... یه روح، یه شبح... به شفافی خاطره‌ای که داره محو می‌شه و کم‌فروغ‌تر و کم‌فروغ‌تر می‌شه. هر شب احساس سستی بیشتری می‌کنم. یکی از همین نصفه‌شبا دیگه نمی‌تونم از تو گورم پاشم و رمقی برام نمی‌مونه. بی‌حرکت دراز می‌کشم و فقط گوش می‌دم و اگه فریاد بزنم، هیچ‌کس صدامو نمی‌شنوه. و بعد این هم تموم می‌شه. هیچ‌چیز به‌جا نمی‌مونه. من به هیچی بازخواهم گشت.»

اسلاوُمیر مروژک

@grayart
پوتزو: او لال است، لال! حتی نمی تواند ناله کند.
ولادیمیر: لال! از کِی؟
پوتزو: (ناگهان از کوره در می رود) شما هم با این زمان کوفتی خودتان همه اش شکنجه ام می دهید. نفرت انگیز است. کِی! کِی! یک روز، این بس نیست واستون، یک روزی شبیه هر روز دیگر، یک روزی او لال شد، یک روزی من کور شدم، یک روز هم کر میشم، یک روزی زاده شدیم، یک روز هم می میریم، همان روز، همان ثانیه، این بس نیست واستون؟ (آرامتر) آدم ها روی قبر بدنیا می آیند، لحظه ای نور سوسو می زند، و بعد دوباره شب سر می رسد..

در انتظار گودو/ ساموئل بکت

@grayart
آه، اگر کسی به زندگی آدم‌ها بنگرد، چه بسا باید اندوهگین بگوید: ایشان خود نمی‌دانند چه قدرت‌هایی دارند؛ کم و بیش خود را از دریافتن آن برکنار می‌دارند، زیرا بیشتر قدرت خود را به کار می‌گیرند تا به زیان خویش کار کنند.

سورن کی‌یرکگار

@grayart
«در این بدبختی بزرگ، در میان این اقیانوس درد و رنج شن‌هایی یافته بودم که می‌توانستم پاهایم را روی آن بگذارم و در آنجا به‌طيب‌خاطر می‌توانستم رنج بکشم، ولی تندبادی همۀ آن را با خود برد. اکنون یکه و تنها و بی‌پشت‌وپناه مانده‌ام و در مقابل طوفان‌های حوادث بسیار ناتوان.»

اونوره دو بالزاک

@grayart
به انسان بودنم افتخار نمی‌کنم، چراکه بیش از آنچه باید به معنای آن آگاهم. فقط کسانی که این حال را عمیقاً تجربه نکرده‌اند به آن افتخار می‌کنند. هر روز بیش از پیش متقاعد می‌شوم که انسان، حیوانی اندوهگین است، رهاشده و محکوم به یافتن راه خود در زندگی. دانستن طاعون زندگی است و آگاهی زخم بازی است بر قلب آن. غم انگیز نیست انسان بودن؟ حیوانِ پیوسته ناراضیِ معلق میان مرگ و زندگی.

اگر خدایم می‌کردند در جا استعفا می‌کردم و اگر جهان فقط من بودم، خودم را پاره پاره می‌کردم. تکه تکه می‌شدم و ناپدید. از آن جایی که نه در وجود و نه در عدم رستگاری نیست، بگذار جهان با قوانین لایزالش تکه تکه شود. بخندید یا بگریید، از سر ناامیدی یا شعف فریاد بکشید، نغمه مرگ یا عشق سر دهید. چرا که هیچ چیز پایدار نخواهد بود.

امیل سیوران

@grayart
من میان غریبگان، در جایی که دلخواهم نیست
نه‌چندان زیسته‌ام و نه چندان لذتی برده‌ام
و آغاز اندوه‌بار روزهایم
مدت‌هاست مرا به مرز کسالت کشانده‌است
چه سود از زیستن، من برای شادمانی زاده نشده‌ام
من برای دوستی و لذت زاده نشده‌ام
فقط جرعه‌ای سرد از جام هوس نوشیده‌ام.

آلکساندر پوشکین

@grayart
«احساس پشیمانی کردم: خیلی آسان خودم را از ماجرای اندوهبار مادرم به‌در برده بودم. هیچ نشانی، هیچ جراحتی از آن نگه نداشته بودم... آن‌وقت بهتر از هر زمان دریافتم که جراحت روح به‌دشواری تسکین می‌یابد، و گذر زمان همیشه این جراحت‌ها را درمان نمی‌کند، و به همین جهت هیچ‌کس حق ندارد جراحت‌های قلب آدم‌های نزدیکش را از یاد ببرد.»

پیوتر بِدنارسکی

@grayart