«آه پدرجان! فامیلی من را میخواهید بدانید، فکر کنم فامیلی من پِژِویکین باشد، اما این فامیلی برای من چه سودی داشته؟ الان نهمین سال است که خانه و کاشانهای ندارم. همینطوری برای خودم روزگار میگذرانم، طبق قوانین طبیعت کلی هم بچه دارم، خانوادۀ من درست مثل قوم تاتار است! دقیقاً مثل ضربالمثل معروفی که میگوید ثروتمندان کلی گوساله دارند، فقرا کلی بچه...»
روستای استپانچیکووا و ساکنانش/ داستایفسکی
@grayart
روستای استپانچیکووا و ساکنانش/ داستایفسکی
@grayart
چقدر همه چیز دور است.
نمیفهمم چرا باید در این جهان کاری کنیم،
چرا باید دوستان و آرمانها،
امیدها و رویاهایی داشته باشیم؟
بهتر نبود به گوشهای دورافتاده از دنیا پناه میبردیم، جایی که در آن صدایِ هیاهو و آشفتگیهای جهان به گوشمان نرسد؟
آن وقت میتوانستیم از فرهنگ و جاهطلبی چشم بپوشیم؛
همه چیز را ببازیم بیآنکه چیزی به کف آریم؛
مگر این دنیا چه حاصلی برای ما دارد؟
برای برخی منفعت بیاهمیت است...
بر قلههای ناامیدی/ امیل سیوران
@grayart
نمیفهمم چرا باید در این جهان کاری کنیم،
چرا باید دوستان و آرمانها،
امیدها و رویاهایی داشته باشیم؟
بهتر نبود به گوشهای دورافتاده از دنیا پناه میبردیم، جایی که در آن صدایِ هیاهو و آشفتگیهای جهان به گوشمان نرسد؟
آن وقت میتوانستیم از فرهنگ و جاهطلبی چشم بپوشیم؛
همه چیز را ببازیم بیآنکه چیزی به کف آریم؛
مگر این دنیا چه حاصلی برای ما دارد؟
برای برخی منفعت بیاهمیت است...
بر قلههای ناامیدی/ امیل سیوران
@grayart
ارزش یک چیز، گاه در بهرهای نیست که از به دست آوردنش برمیآید، بلکه ارزشِ آن در گرو بهایی است که برای به دست آوردنش پرداخت میشود؛ یعنی به اندازهی هزینهای که کردهایم.
غروب بتها/ فردریش نیچه
@grayart
غروب بتها/ فردریش نیچه
@grayart
من ولی، خودم را نمیفهمم. گاهی خلقم تنگ است، گاهی بیتفاوت. خجالتی هستم، به خودم شک دارم، ترسو هستم و برایم غیرممکن است خودم را با زندگی وفق دهم و ادارهاش کنم. یکی اهل مزخرفگویی است و یکی اهل کلاهبرداری و درعینحال چنان زندهدل، من اما اگر موقعیتاش پیش بیاید، آگاهانه کار خیر میکنم و از انجامش فقط احساس آشفتگی و بیتفاوتی بهم دست میدهد. برای تمام این حالتم، گاوْریلیچ، این توضیح را دارم که من یک برده هستم، نوهی یک برده. پیش از اینکه ما سگهای بیچاره پلههای ترقی را بالا برویم، بسیاری از ما نابود میشویم!
سه سال/ چخوف
@grayart
سه سال/ چخوف
@grayart
اگر میدانستی در آن سوی سکوت چه اقتداری نهفته است برای همیشه زبان را رها میکردی. من استاد سخن گفتن در سکوتم در تمام زندگی ام با سکوت سخن گفتم و سرتاسر تراژدیهای زندگیام را ساکت زیستهام.
نازنین/ فئودور داستایفسکی
@grayart
نازنین/ فئودور داستایفسکی
@grayart
در بازگشت به خانه فکر کرد: «امروز باید هیچ کاری نکنم، هیچچیز نگویم، از نظر بدنی مُرده باشم همانطور که از نظر روحی هستم.»
دیگر زندگی نمیکرد، جسدی بود که هنوز تکانی میخورد.
سرخ و سیاه/ استاندال
@grayart
دیگر زندگی نمیکرد، جسدی بود که هنوز تکانی میخورد.
سرخ و سیاه/ استاندال
@grayart
میگویند خورشید همهچیز را جان دوباره میدهد. حالا ببینید خورشید را، انگار خودش هم مُرده، مگر نه؟ همهچیز مُرده، هر جا را نگاه کنی جز نعش نمیبینی. فقط یک مشت آدم ماندهاند و دورشان جز خاموشی هیچ نیست؛ این است دنیا.
نازنین/ فئودور داستایوفسکی
@grayart
نازنین/ فئودور داستایوفسکی
@grayart
هنگام زاده شدن همانقدر از دست دادهایم که هنگام مُردن از دست خواهیم داد؛
همهچیز را.
امیل سیوران
@grayart
همهچیز را.
امیل سیوران
@grayart
«[...] به موقعیتی که من توشم نگاه کن... یه روح، یه شبح... به شفافی خاطرهای که داره محو میشه و کمفروغتر و کمفروغتر میشه. هر شب احساس سستی بیشتری میکنم. یکی از همین نصفهشبا دیگه نمیتونم از تو گورم پاشم و رمقی برام نمیمونه. بیحرکت دراز میکشم و فقط گوش میدم و اگه فریاد بزنم، هیچکس صدامو نمیشنوه. و بعد این هم تموم میشه. هیچچیز بهجا نمیمونه. من به هیچی بازخواهم گشت.»
اسلاوُمیر مروژک
@grayart
اسلاوُمیر مروژک
@grayart
پوتزو: او لال است، لال! حتی نمی تواند ناله کند.
ولادیمیر: لال! از کِی؟
پوتزو: (ناگهان از کوره در می رود) شما هم با این زمان کوفتی خودتان همه اش شکنجه ام می دهید. نفرت انگیز است. کِی! کِی! یک روز، این بس نیست واستون، یک روزی شبیه هر روز دیگر، یک روزی او لال شد، یک روزی من کور شدم، یک روز هم کر میشم، یک روزی زاده شدیم، یک روز هم می میریم، همان روز، همان ثانیه، این بس نیست واستون؟ (آرامتر) آدم ها روی قبر بدنیا می آیند، لحظه ای نور سوسو می زند، و بعد دوباره شب سر می رسد..
در انتظار گودو/ ساموئل بکت
@grayart
ولادیمیر: لال! از کِی؟
پوتزو: (ناگهان از کوره در می رود) شما هم با این زمان کوفتی خودتان همه اش شکنجه ام می دهید. نفرت انگیز است. کِی! کِی! یک روز، این بس نیست واستون، یک روزی شبیه هر روز دیگر، یک روزی او لال شد، یک روزی من کور شدم، یک روز هم کر میشم، یک روزی زاده شدیم، یک روز هم می میریم، همان روز، همان ثانیه، این بس نیست واستون؟ (آرامتر) آدم ها روی قبر بدنیا می آیند، لحظه ای نور سوسو می زند، و بعد دوباره شب سر می رسد..
در انتظار گودو/ ساموئل بکت
@grayart