نگاهش که هنوز منگِ ضربهی مرگ است
جانِ این همه ندارد؛
نگاه تیز زن اما
جغدی نشسته بر رخِ تاج را پَر میدهد.
راینر ماریا ریلکه
@grayart
جانِ این همه ندارد؛
نگاه تیز زن اما
جغدی نشسته بر رخِ تاج را پَر میدهد.
راینر ماریا ریلکه
@grayart
به راستی چرا زندگانی ظالمانه ی آدمیزاد باید سبب آنقدر درد و زجر دیگران را بیهوده فراهم کند و از هم در شکستن خوشبختی و سرور جنبندگان استفاده ی موهوم بنماید...؟!
آیا تمدن او ناگزیر است که به خون بی گناهان آلوده بشود..؟!
هرچه بکارند همان را درو خواهند کرد ؛ انسانی که خون می ریزد تخم "بیدادی" و "ستمگری" می کارد پس در نتیجه ثمره جنگ و کشتار و درد و ویرانی را درو میکند.
فواید گیاهخواری/ صادق هدایت
@grayart
آیا تمدن او ناگزیر است که به خون بی گناهان آلوده بشود..؟!
هرچه بکارند همان را درو خواهند کرد ؛ انسانی که خون می ریزد تخم "بیدادی" و "ستمگری" می کارد پس در نتیجه ثمره جنگ و کشتار و درد و ویرانی را درو میکند.
فواید گیاهخواری/ صادق هدایت
@grayart
به من میگفتند: چرا اینقدر آرامید؟
حال آنکه از سر تا به پا سوخته بودم.
شب در کوچهها میدویدم، نعره میکشیدم،
روز را به آرامی کار میکردم...
موریس بلانشو
@grayart
حال آنکه از سر تا به پا سوخته بودم.
شب در کوچهها میدویدم، نعره میکشیدم،
روز را به آرامی کار میکردم...
موریس بلانشو
@grayart
اغلب شبهایی که بیخوابی به سرش میزد، چرمِ نیمتخت را مدتها میخراشید. بعضی اوقات، بیآنکه از دردِ خود شاکی باشد، صندلی را به طرفِ پنجره میلغزانید و به این ترتیب به وسیلهی صندلی، پشتیبانی خوبی بدست میآورد و به پنجره یله میداد. نه از لحاظِ تفریح از منظره بود؛ بلکه فقط به یادِ حسِ آزادی این کار را میکرد...
مسخ/ فرانتس کافکا
@grayart
مسخ/ فرانتس کافکا
@grayart
از دنیا رانده، حسرت خوابی را میکشم که سراغم نمیآید و فقط موقعی سراغم میآید که مفصلهایم از خستگی درد میکند. بدنِ تکیدهام با رنج و آشوبی که حتی جرأت نمیکنم کاملاً به آن اعتراف کنم، با ترس و لرز به سوی نابودی میرود. در سرم تشنج هایی دارم حیرتانگیز..
یادداشتها/ فرانتس کافکا
@grayart
یادداشتها/ فرانتس کافکا
@grayart
هیچ کاری نمیکنم، خستگی کارهای نکرده را در میکنم. شده ام کارشناس کارشناس برجسته اتلاف وقت.
شاهرخ مسکوب
@grayart
شاهرخ مسکوب
@grayart
آه گرامیان، شاید من فقط به این دلیل خودم را آدم عاقلی حساب می کنم که تمام عمرم نه توانستم چیزی را شروع کنم و نه پایان ببرم! بگذار همان آدم وراجِ ملال آور اما بی ضرری که هستم، باشم. مثل همه.
چه می توان کرد، وقتی یگانه تقدیر و سرنوشت محتوم هر آدم عاقلی، وراجی است و این یعنی آگاهانه آب در هاوَن کوبیدن.
یادداشتهای زیرزمینی
فئودور داستایفسکی
@grayart
چه می توان کرد، وقتی یگانه تقدیر و سرنوشت محتوم هر آدم عاقلی، وراجی است و این یعنی آگاهانه آب در هاوَن کوبیدن.
یادداشتهای زیرزمینی
فئودور داستایفسکی
@grayart
«ازین پس آنچه میخواهم پنج-شش ساعت آرامش است در اتاقم، آتشی در زمستان و دو شمعی برای شبهایم.»
نامه ای از گوستاو فلوبر به آلفردو لوپوات ون
@grayart
نامه ای از گوستاو فلوبر به آلفردو لوپوات ون
@grayart
وارفته و بیحال، میان زبالهها سرک میکشیدم،
و احتمالا میگفتم زندگی همین است...
برای اینکه بدانم عشق چه معنایی دارد، حاضر بودم حتی عاشق یک بُز هم بشوم!
مالوی/ ساموئل بکت
@grayart
و احتمالا میگفتم زندگی همین است...
برای اینکه بدانم عشق چه معنایی دارد، حاضر بودم حتی عاشق یک بُز هم بشوم!
مالوی/ ساموئل بکت
@grayart
«قبل از تصمیمگیری در مورد آینده، باید بدانم چه دارم که بهخاطرش ادامهی حیات دهم؛ پس از آن همدیگر را خواهیم دید.
آیا توان زیستن در تنهاییِ مطلق و انزوا را خواهم داشت؟ شک دارم، دیگر پا به سن گذاشتهام.
تمام دوستانم مُردهاند و دریافتم که مادر عزیز و خوب و بینوایم محبوبترین آفریده برای من بود! انگار کسی عضوی حیاتی از بدنم را از هم دریده است.»
نامهی گوستاو فلوبر به ژرژ ساند
@grayart
آیا توان زیستن در تنهاییِ مطلق و انزوا را خواهم داشت؟ شک دارم، دیگر پا به سن گذاشتهام.
تمام دوستانم مُردهاند و دریافتم که مادر عزیز و خوب و بینوایم محبوبترین آفریده برای من بود! انگار کسی عضوی حیاتی از بدنم را از هم دریده است.»
نامهی گوستاو فلوبر به ژرژ ساند
@grayart
«من دیگر شور ناآرام جوانی را ندارم و تلخکامیِ ادواری من رفته است
و همه اکنون در رنگی خنثی بهم آمیختهاند که در آن هرچیز شکسته و درهَم است.
میبینم که دیگر انگار هرگز نمیخندم. دیگر غمگین نیستم. پختهام.
از وقارِ من سخن میگویی دوست دیرین، و غبطهی آنرا میخوری؟
من بیمارم، عصبیام، هرروز اسیرِ لحظاتِ بیشمارِ دلهرهام.
زنی ندارم، محفلی ندارم، و هیچیک از بَندهای این دنیایِ پست را ندارم؛ امّا گمان میکنم یکچیز را بدست آوردهام، چیزی بزرگ را، و آن اینکه برای مردمی چون ما، خوشی در مغز باید باشد نه در جایی دیگر.
بُکن آنچنانکه من میکنم. بِبُر از دنیای بیرون و زندگی کن مانند خرس قطبی-همه چیز بهجهنّم- همهچیز و از آن جمله خودت!
همهچیز بجز فراست و هوشات، مغزت.»
نامهی گوستاو فلوبر
@grayart
و همه اکنون در رنگی خنثی بهم آمیختهاند که در آن هرچیز شکسته و درهَم است.
میبینم که دیگر انگار هرگز نمیخندم. دیگر غمگین نیستم. پختهام.
از وقارِ من سخن میگویی دوست دیرین، و غبطهی آنرا میخوری؟
من بیمارم، عصبیام، هرروز اسیرِ لحظاتِ بیشمارِ دلهرهام.
زنی ندارم، محفلی ندارم، و هیچیک از بَندهای این دنیایِ پست را ندارم؛ امّا گمان میکنم یکچیز را بدست آوردهام، چیزی بزرگ را، و آن اینکه برای مردمی چون ما، خوشی در مغز باید باشد نه در جایی دیگر.
بُکن آنچنانکه من میکنم. بِبُر از دنیای بیرون و زندگی کن مانند خرس قطبی-همه چیز بهجهنّم- همهچیز و از آن جمله خودت!
همهچیز بجز فراست و هوشات، مغزت.»
نامهی گوستاو فلوبر
@grayart
" آری. تمام زمستان با غم و اضطراب، سکوتی را تجربه کردم که انگار ما را از هم جدا میکرد. خودم مسبباش بودم. اما بیش از من، شاید سکوتی سبب آن است که مرا از خودم جدا میکرد، و نیز انتظاری دشوار. رضایت دادن به زمانی بیآینده. هنوز هم از انجام کارها و برنامههایم عاجزم. زندگی میکنم بی هیچ غمِ فردایی و به سختی. "
نامه موریس بلانشو به ژرژ باتای
@grayart
نامه موریس بلانشو به ژرژ باتای
@grayart
دوست دارم ریختن خونت و مغزت روی تختهی خردکن ببینم. دوست دارم تو دریای خونِ شما مردا غوطه بخورم...
میس جولی/ آگوست استریندبرگ
@grayart
میس جولی/ آگوست استریندبرگ
@grayart
تنها ماندن سخت محزون خواهد بود، محزون است که حتی کاری نکرده باشی که افسوسش را بخوری، هیچ، هیچ، هیچ، زیرا آنچه بر باد رفته چیزی نبوده است.
هیچ، یک "هیچ" احمقانه و بی معنی، همه خواب بوده است.
شب های روشن/ داستایفسکی
@grayart
هیچ، یک "هیچ" احمقانه و بی معنی، همه خواب بوده است.
شب های روشن/ داستایفسکی
@grayart